<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اندرمیان</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/</link>
<description>اندرمیانیانیم، اندرمیان جانیم، اندرمیان بدانیم، اندرمیانیان را</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 26 Nov 2008 16:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان دو روستا</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کدخدایان دو روستای مجاور مدتها در قهر بودند، برای هیچ. و مجوز رابطه ای نبود بین دو روستا. اما، روستانشینان که قرنها یکی بودند، تاب دوری نداشتند. سفرهای میان دو روستا کم کم دوباره شکل گرفت، ابتدا پنهانی و در انتها آشکارا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این داستان سالهای سال ادامه داشت، تا دیروز که کبوتری نامه ای آورد از یکی از کدخدایان برای دیگری. کاغذ نامه، قطره قطره، خیس بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;U&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن: خواهشاً نپرسید چرا طنز ننوشتم که این بدترین سوال ممکن است. گاهی اوقات اینجا می شود دفترچه خاطرات نداشته ام برای ثبت روزها...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Nov 2008 16:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میلاد نامه</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عبدالباقر استکانی مثلث ملقب به زاویه در قرن اول هجری قبل از میلاد (قبل از افتتاح برج میلاد) در روستایی به نام بیمارستان از توابع استان جنت آباد چشم به جهان گسیخت.&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; باقر در زمان کودکی اش در مکتب ناانتفاعی تحصیل و و در نوجوانی در دارالفنون حرفه ای به کسب مقام دیپلم نائل گشت. وی در جوانی عمر خود را به سهولت طی نمود و سوار بر مرکبی از پیکان خونین رنگ به شغل شریف ترابری مسافر پرداخت. سپس دل بسپارد و شیفته شد و خاطر خواست تا اینکه زنانی اختیار نمود و از هر زن پنج شکم و از هر شکم هفت فرزند حاصل شد. این شد که میانسالی خود را پشت سر نهاده و کهانسالی را پیش رو. او در این مدت آثاری از خود بیفشرد که نامشان چندان مهم نباشد و در امتحان نخواهد آمد. زاویه در هشتمین دهه ی عمر خویش یافت که هیچ از این دنیا نیافته و هر چه تا حالا فهمیده بود غلط فهمیده بود! پس همانا در جستجوی هویت گمشده ی خود پا به غرب شهر گذارد و هیچ که نه... یه چیزایی یافت. باقر سرانجام پس از سالها انتظار در چنین روزی در خانه ی مجردی خویش در کنار برج ملی آزادی، در دهه ی دوم پس از میلاد جان به جان آفربن صد آفرین هزار و سیصد آفرین... بله... سرانجام جان به عزرائیل باخت و خود را تسلیم مرگ یافت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لازم به ذکر است که عبدالباقر پس از سفر به میلاد و تحول درونی به مناظرالمیلاد شهرت یافت.&lt;br /&gt;مناظرالمیلاد مغربی در سفرنامه ی خود به برج میلاد چنین می نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش منزل اندر سر می کردیم و آفتابگردانه شکنان مقابل ناطق نوری&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt; مشغول نظاره بر تصاویری متحرک بودیم، که به ناگه روی قبیح نمود. پس افسار&lt;sup&gt;3&lt;/sup&gt; در دست گرفته، زگیلش&lt;sup&gt;4&lt;/sup&gt; یافته، بفشرده و سیمایش تغییر دادیم! چنان که مجرای&lt;sup&gt;5&lt;/sup&gt; پنجم رخ نمود، عجایب خلقتی مشاهده کردیم که ما را بسیار متحیر ساخت. دیوی خاکستری با کلاه خودی نوک تیز به ارتفاع صد و ده گز&lt;sup&gt;6&lt;/sup&gt; و پهنای یک وجب سر از زمین برافراشته بود و اینطور که پیدا بود تکدانه پایش در خاک فرو برده بودند، مبادا زمین خورَد که روستا نشینان پیرامونش را راه فراری نخواهد بود. گرداگرد سرش مردمانی را به خدمت گرفته تا کلاهش تزئین نموده و سرنیزه اش تیز نمایند. پس بار سفر بربسته، عیال را وداع گفته و به را افتادم. همین که از درگاه منزل برون جستم، دیوی که در گیرنده مشاهده کرده بودم به دیده ام افتاد. چنان مرتفع بود که به نظر از دماوندکوه نیز پیشی گرفته بود. راه خود را به سوی مغرب ادامه دادم. در مسیر، به هر نقطه از سرزمین که پای می نهادم از دیدن رویش محروم نمی شدم. آنگاه بود که با خود سرودم: هر سو که روُم، روی تو بینُم - هر کو بروُم روی تو بینُم - هر وهله تنت سایه بیفکنده زمینُم.&lt;br /&gt;به دیو رسیدم! اندامش برانداز کرده و سعی بر مشاهده ی بالاترین نقطه اش کردم، که گردن جوابگویش نبود! سراییدم:&lt;br /&gt;از روی بلندت، به تو طیاره نیاید / طیاره که هیچی به تو سیاره نیاید&lt;br /&gt;از روی عظیمت همه در بیم و هراسند / از ترس سقوطت همه دور از تو پلاسند&lt;br /&gt;چرخی به دورش زدم، از هر زاویه یکسان دیدمش، گویی که هشت چشم و هشت بینی و هشت دهان دارد و سرش با طوقی به گردنش اتصال یافته بود. چنین شد که به نظم آوردم:&lt;br /&gt;هر سوی تو باشم ز تو یک شکل ببینم / از هیبت والای تو بر خویش ب...نم&lt;br /&gt;چون تقرب یافتم پی بردم که در باسنش دروازه ای دارد و از نگاه بان دروازه جزئیات اندرون را پرسان شدم. پاسخ آمد این دیو که بینی نامش میلاد است و برج ملیست که تنها متعلق به دولت است. این برج دارای هزار سرسرا و هر سرسرایش دارای هزار اتاق و هر اتاقش بطول هزار قدم و هر قدمش معادل هزار سکه ی زر است که با فروش منزل و مرکب و تمامی نوکران و کُلُفتان توان تصاحب نیمی از آن را هم نخواهی داشت. کله اندرش همی مکان اطعام دیو است که توسط بردگان صورت گیرد و گر سیر نشد ز غوره حلوا...نه! ... گر سیر نشد، سرش را به طرفین چرخانده و اسیران را دچار سرگیجه نموده.  پرسیدم چگونه می توان از اندرون دیدن کرد؟ فرمود از خدا که پنهان نیست از شما هم هر جا که باشید پنهان نخواهد شد فلذا نام خود در این طومار هزار تکه نویس و گریز، یحتمل اقبالت آید و ده سال دگر نامت درآید و مجوزت صادر گردد. آه از نهادم بپا خاست و در همین حال که به پا می خاست صدای فریادی شنیدم که کماکان نزدیک تر می شد، صاحب صدا را جویا شدم که نیافتم. نگاه بان رو به من نطق نمود این صدای برده ایست که یا نافرمانی کرده یا فعلش&lt;sup&gt;7&lt;/sup&gt; به پایان آمده که همزمان عمرش به پایان باید! پس دیو او را به پایین پرتاب و از سنگینی او بر سرش رهایی یابد، از این رو درمان خانه ای در کنار دیو احداث شده، افرادی که جان سالم به در برند توسط طبیبان ترمیم گشته و به بالای سر دیو باز گردند و دوباره به کار مشغول شوند.&lt;br /&gt;از فرمایشات مردک به تنگ آمدم و با کوله باری از نومیدی و عجب! به ولایت رجعت نمودم.&lt;br /&gt;پس از بازگشت به وطن وقایع دیو میلاد را بازگفتم و حکیم الحکما محکوم، گفته هایم را در کتابی به رشته ی تحریر درآورد که توصیه می کنم آن کتاب را نیز بخوانید و حتما هم نسخه ی انتشارات ققنوس را بخوانید که بهتر ترجمه شده. کجا بودم؟! ؟ هان! سپس سنگی را که زیرکانه از دیواره ی بدن دیو تراشیده بودم به قیمت هزار سکه ی نقره فروختم و با حاصلش به اختراع مرکبی برای سفر به دیو پرداختم...&lt;br /&gt;سفرنامه ی میلاد در اینجا به پایان رسید اما عبدالباقر دست از تلاش خود بر مداشت و هنگام آزمایش وسیله ای که اختراع نموده بود از بالای بام منزلش سقوط کرد با چشمانی آکنده از امید رو به برج ملی میلاد به ملکوت اعلی پیوست. زاویه، با عمل خیره کننده اش به جهانیان اثبات کرد که بدون بلیت نمی توان از برج میلاد دیدن نمود.&lt;br /&gt;طبق روایاتی هفت سال پس از مرگ عبدالباقر بلیت بازدید از برج میلاد توسط پیکی بادپا به سر قبرش آمد. پسرش بعدها بلیت پدر را در E-bay به مبلغ صد سکه ی طلا بفروش رساند و نام پدرش را از خاطره ها بیرون آورد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; vspace=&quot;0&quot; style=&quot;width: 300px; height: 400px;&quot; src=&quot;http://i33.tinypic.com/swx115.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مثنوی دوازده بیتی ستایش از منظومه ی میلادیِ مناظرالمیلاد می باشد که در زیر آورده شده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;ای تو که قدّ و قامتت همچو سرو                 نصف نمایت شده در دود محو&lt;br /&gt;روی عظیم تو چو زاینده رود                    خشک و کثیف و لجن و گند و کود&lt;br /&gt;فر و شکوهت چو دماوند کوه                         مدت احداث تو چون عمر نوح&lt;br /&gt;هر گَز تو، صد زر و دینار و سیم                         از در تو رد نشود یک نسیم&lt;br /&gt;طرح تو را دست مهندس نواخت                دور سرت هاله ای از نور ساخت&lt;br /&gt;در سر تو کرده فرو سوزنی                                    تا ز دگر برج، تو بالا زنی&lt;br /&gt;آهن و سنگ و شیشه کردی به تن                در تو چرا نیست نماد از وطن&lt;br /&gt;پیش تو شهیاد سرافکنده شد                           شاه بُد از آمدنت بنده شد&lt;br /&gt;هر که ز بالای تو پرتاب شد                          تا برسد خسته و بی تاب شد&lt;br /&gt;ای خر تک شاخ به قدت نناز                             از تو مهم تر دکل برق و گاز&lt;br /&gt;گر بدهد زلزله رخ، ای صنم                     آماده شو، هین که بپاشی ز هم&lt;br /&gt;کاش که روزی برویم اندرت                                گر نه ز این در، ز در دیگرت&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;لغات دشوار:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;گسیخت: گشود، پاره کرد، جر داد&lt;/li&gt;&lt;li&gt;ناطق نوری: تلویزیون، تی. وی، رئیس مجلس چهارم و پنجم&lt;/li&gt;&lt;li&gt;افسار: کنترل، اهرم هدایت&lt;/li&gt;&lt;li&gt;زگیل: دکمه، سامانه ی فشارنده&lt;/li&gt;&lt;li&gt;مجرا: کانال، دریچه&lt;/li&gt;&lt;li&gt;گز: واحد اندازه گیری در قدیم، از سوغات شهر اصفهان&lt;/li&gt;&lt;li&gt;فعل: کار، کردار &gt; فعله: کارگر&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;صوانح حذف رفته:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;(اولی از اینجا هم حذف رفت)&lt;br /&gt;با C-130 هم نکند کس به تو برخورد / با دیدن تو، گ.ه نتواند خلبان خورد&lt;br /&gt;بیت دیگری نیز هست که متقاضیان برای دریافت آن می توانند به ما اطلاع دهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نکته:&lt;/strong&gt; هیچ گونه جنبه ی سیاسی در این مطلب وجود ندارد و اگه چیزی دیدین تشابه اسمیه.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اطلاعیه:&lt;/strong&gt; ای مردم سَخاوتمند، ای گوهران خیراندیش، در راستای برجای ماندن سایت ارزشمند ویکی پدیا (فارسی)، کمک های نقدی خود را تا سقف شش میلیون تومان جمع کرده و در این کار خیر سهم به سزایی از خود داشته باشید. با تشکر (از وبلاگ چند قدم نزدیک تر به خدا یاد بگیرین)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>mohamad</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشِ خبریِ چند و خورده ای!</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE style=&quot;WIDTH: 40px; HEIGHT: 62px&quot; border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=40 align=right&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=7&gt;1&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گذشت! چی گذشت؟ کنکور عملی هم گذشت. همین جمعه بود. به هر بدبختی (یا خوشبختی) بود اون رو هم گذروندم و حالا منتظر اعلام نتایج این یکی هستم، در خان ششم از هشت خان کنکور هنر! یکی هم بیشتر از هفت خان رستمه! خان یکم: برافکندن داوطلب، غول کنکور سراسری را! خان دُیُم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان سیُم: انتخاب رشته. خان چارم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان پنجم: سر بریدن داوطلب محترم، دیو کنکور عملی را! خان ششم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان هفتم: انتخاب رشته. خان هشتم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را!!! البته این موضوع هیچگونه منفعت مادی و معنوی برای شما خوانندگان محترم وبلاگ ندارد و تنها دلیل این که آن را اینجا مطرح کردم این بود که سالها بعد، وقتی که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو اندرمیان بودم به نوه ی محترم بگویم &quot;پسر بیا اینجا رو بخون ببین اون زمان با چه بدبختی ای کنکور میدادیم! همه اش اظطراب اعلام نتایج داشتیم! همیشه یه نتیجه ای بود که ما منتظر اعلامش باشیم!!! اما تو که این چیزا رو درک نمی کنی. اصلاً شما که کنکور ندارید هیچ وقت نمی فهمید ما چه می کشیدیم. حالا پاشو برو اون تلفن رو بیار می خوام زنگ بزنم به ممد ببینم پست بعدی رو اون میزاره یا من بزارم؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE style=&quot;WIDTH: 40px; HEIGHT: 62px&quot; border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=40 align=right&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=7&gt;2&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شد! چی شد؟ برکنار شد! کی شد؟ کردان شد! چرا شد؟ چون استیضاح شد! چرا استیضاح شد؟ چون جعلی بود! چی جعلی بود؟... دیگه اگه این رو هم ندونی خیلی از دنیا عقبی! اول می خواستم راجع به برکناریش طنز بنویسم، اما هر کاری کردم نشد! یعنی مونده بودم وقتی خود جلسه استیضاح از طنزهای مهران مدیری خنده دارتر و از هشدار برای کبرا 11 مهیج تر بود، من دیگه چی بنویسم که از اون هم بهتر باشه؟! به تمامی کسانی که خیلی وقت است یک دل حسابی نخندیده اند پیشنهاد می کنم فیلم جلسه استیضاح کردان رو از سیریش سیما تهیه کرده و ساعتهای خوشی را در کنار خانواده خود تجربه کنید! (فردا می بینی همه کسایی که از کنارت رد می شن دارن راجع به فیلم کردان صحبت می کنن: &quot;دیدی اونجاشو که می گه من به خاطر شرع و اسلام استعفا ندادم؟! ها ها ها ها!!!&quot; &quot;دیدی اون مَرده چه باحال مدرکه رو رو کرد که تازه دانشگاه آزاد هم ازت نخواسته بری تدریس کنی و خودت التماس کردی که استخدامت کنن؟&quot; &quot;شنیدی می گن مدرک دوم دبستانش هم مردودی بوده؟&quot; &quot;دیدی بازیگر نقش اوله یه جاش می گه به جای استیضاح من آمریکا باید محاکمه شود؟ اونجاش دیگه ما مردیم از خنده!&quot; &quot;دیدی خودشو با شهید بهشتی مقایسه می کنه؟ ها ها!!!&quot; چند وقت بعد هم فیلم دوش میاد با اسم &quot;بازگشت بهشتی!&quot;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش یکی زنگ زده بود ماهواره می گفت &quot;من از دانشجوهای کردان بودم، ایشون همیشه از خاطرات آکسفورد و تجربیاتش و شیوه تدریس اونجا تعریف می کرد! حالا یه وقت نگن مدرک استادتون تقلبی بوده مدرک شما هم باطله؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE style=&quot;WIDTH: 40px; HEIGHT: 62px&quot; border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=40 align=right&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=7&gt;3&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot; lang=FA&gt;شد! چی شد؟ اوباما شد! چی؟! یارکشی؟! نه! کسی با ما نشد! اوباما یک اسمه! باراک اوباما! منظورم اینه که اوباما رئیس جمهور امریکا شد. اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا. نمی دانم باید درباره اش چه بگویم. خب از اول به راحتی می شد حدس زد که اوباما رای می آورد. خب من چی بگم؟... اصلاً این شماره هیچ قصد خاصی به جز یک اطلاع رسانی ساده نداشت. می گذارمش واسه سال ۱۴۲۶ همان موقع که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو هستم، شاید یک وقت خواستم بدونم اوباما کِی رئیس جمهور شد. یا اصلاً شاید همون موقع نظرم راجع به سیاست هاش رو نوشتم!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot; lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;TABLE style=&quot;WIDTH: 40px; HEIGHT: 62px&quot; border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=40 align=right&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=7&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot; lang=FA&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Calibri; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot; dir=rtl lang=FA&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=7&gt;&lt;STRONG&gt;4&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;گشت! چی گشت؟ محروم گشت! کی گشت؟ تیم بسکتبال معلولین گشت! چند وقت گشت؟ تا سال 2012 گشت! از چی گشت؟ از هر بازی ای خارج تر از ایران گشت! چرا گشت؟... این پرسش برخلاف پرسش های قبلی دارای دو پاسخ متفاوت است. یکیش مخصوص مسئولین است و دیگری مخصوص افراد غیر مسئول. اصلاً قضیه از چه قراره؟ قضیه از این قراره که مرگ بر آمریکا! نه، اشتباه شد. قضیه از این قراره که تیم بسکتبال معلولین در مقابل تیم آمریکا بازی نکرده. چرا؟ حالا می رسیم به همون دو پاسخ. مسئولین می گویند دلیل بازی نکردن افراد تیم بسکتبال معلولین این بوده که زمان بازی ها تغییر داده شده و به اونها خبر نداده بودند، اما افراد غیر مسئول (که گویا دست اندر کاران مسابقات هم جزو این دسته از افراد هستند و به سیاست خیلی علاقه ندارند) نظر دیگری دارند، که همین نظرات باعث شد تیم بسکتبال معلولین ایران تا سال 2012 جزو طبقه محروم جامعه محسوب شوند! البته غیرمسئولین افرادی بس غیر مسئول و غیر متعهد هستند خب و آدم نیستند اصلاً و نظراتشان هم آدم نیست! (دوست دارم بدونم اگه محروم نمی شدن باز هم می گفتن دلیل بازی نکردن تغییر زمان مسابقات بوده یا اون موقع تو بوق و کرنا می کردن که &quot;درود بر غیرت و صلابت قهرمانان و پهلوانان ملی ما!&quot;؟) حالا چند درصدتون از این قضایا خبر داشتید؟ احتمالا 5 یا فوقش 6/5 درصد. اما حالا به یمن وجود خبرگزاری هایی مثل &quot;اندرمیان پرس&quot; درصد بسیاری (نزدیک به صد در صد) شما از اتفاقات این چُنینی با خبر می شوید. در اینجا من و دیگر همکارانم تا بخش بعدی خبر شما بینندگان عزیز را به خدای بزرگ می سپاریم! خدانگهدار! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میلاد یک رئیس جمهور (6 آبان)</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;چند سالته رئیس جمهور کوچک؟                               سنت زیاده دیگه نیستی کودک&lt;br /&gt;میلادتون با هم شده مصادف                       شاه، ولیعهد، کوروش، بهنود، دهقان، تک!&lt;br /&gt;برای تو کاپشن نو خریدم                                   گفتی که من دلم می خواد عروسک&lt;br /&gt;رد نکن این بسته ی پیشنهادی                               هر کی ندونه می گه بی سوادی&lt;br /&gt;(بدونه هم باز میگه بی سوادی)&lt;br /&gt;به من نگو تو اهل گفت و گویی                                    حرفات نداره دیگه رنگ و بویی&lt;br /&gt;سفر های استانی رو دوست داری                                 مردمو هر جا سر کار میذاری&lt;br /&gt;این دفه که رفتی سفر به شمشک                                      برام بیار آلوچه و لواشک&lt;br /&gt;پرونده ی هسته ایتو آوردم                                 با کاغذاش درست می کردی موشک&lt;br /&gt;دیدی؟! دوباره مثنوی غزل شد                                       یادت میاد اگر بری فلاش بک&lt;br /&gt;تو عکس دیدم می خوابی روی زمین                              تو خونتون، مگه ندارین تشک؟!&lt;br /&gt;اسم خلیج فارسو کردی عرب                                   نه تنبونی مونده نه حتی خشتک&lt;br /&gt;(منظور اینه: تنب بزرگ و کوچک)&lt;br /&gt;چند ساله رفتارت خیلی عجیبه                                       دیگه عیالتم به تو کرده شک&lt;br /&gt;از آقای &quot;سه نقطه&quot; در هراسی                       وقتی می ری پیشش می پوشی پوشک&lt;br /&gt;الهام همیشه بوده در کنارت                                    خودت مثل زاپاسی اون مثل جک&lt;br /&gt;با چاوزم زیاد داری می پری                                     باهاش میری کوهستان بروک بک&lt;br /&gt;با لری کینگ تو کانال سی ان ان                                 جای جواب، سوال میدادی کلک&lt;br /&gt;هنگامی که می خندی قرمز میشی                            بچه بودی زدی واکسن سرخک؟&lt;br /&gt;نقش یوزارسیف رو نکردی بازی                                    زلیخا از خوشحالی زد یه پشتک&lt;br /&gt;موی سرت چطور حالت میگیره                                  تف می زنی یا شامپو سیر پرژک؟&lt;br /&gt;خلاصه سعی کن که دیگه نباشی                             --رئیس جمهور-- ، تولدت مبارک!*&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://i33.tinypic.com/k4a455.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;من اومدم به وبلاگت سر زدم             تو هم بیا! پیوندتم مبارک!&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توضیحات:&lt;br /&gt;*خط های تیره در دو طرف بدین معناست که عبارت رئیس جمهور را می توان به هر دو سو چسبانید.&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;                                                                                                                           ممد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;hr style=&quot;width: 100%; height: 2px;&quot; /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;از آمریکا بُریدی، تو مملکت تو ر...ی                     از زندگی چه دیدی، فقط کاپشن خریدی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;مثل یه قرص ماهی، همیشه سر به راهی                  از دست تو فرار کرد، کتایون ریاحی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;                                                                                                                     من و اون&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;hr style=&quot;width: 100%; height: 2px;&quot; /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;strong&gt;یک روز با محمود&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اون روز محمود از صبح حال خوشی نداشت. دلش گرفته بود. اما حتی نمیدونست چرا. اولش فکر کرد شاید چون جمعه است و &quot;بازم این جمعه نیامد آقا&quot; دلش گرفته... اما بعد که دقت کرد فهمید که اصلاً اون روز جمعه نیست و دوشنبه است. احساس می کرد خیلی تنهاست و هیچکس دوستش نداره. اونقدر این حس براش عجیب بود که حتی سر کارش هم هیچ تمرکزی روی کاری که انجام می داد نداشت و تمام مدت تو فکر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i35.tinypic.com/4qrh3p.jpg&quot; style=&quot;width: 250px; height: 309px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;برای محمود روز کاری سختی بود. اما بالآخره با هر بدبختی ای که بود اون روز رو گذروند و به شب رسوند و در توالت محل کار لباساشو عوض کرد و کت و شلوار مرتب و منظمش رو پوشید تا خانواده ش متوجه شغلش نشن. تقریباً 4 سال می شد که شغل واقعیش رو از خانواده ش پنهان کرده بود و تو خونه دائماً وانمود می کرد که شغل جدیدش ریاست جمهوریه! هرچند زنش هم همیشه می دونست که محمود لیاقت ریاست جمهوری رو نداره، اما چاره ای جز باور کردن حرفهاش نداشت. محمود با فکر به دروغی که سالهاست به خانواده اش گفته و تاکید کرده که به کسی نگن و زنش به بتول خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و بتول خانم به خدجه خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و... خلاصه دهن به دهن در کل ایران پخش شده (و همه هم باور کردند!)، و با مقایسه آن با بدبختی های خودش، خنده اش گرفت...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/105tniv.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک ساعت و 45 دقیقه بعد، محمود در احوالات خودش، و غرق در تفکر به این موضوع اساسی که &quot;علم بهتر است یا نسبت؟&quot; به ایستگاه سر کوچه خودشان رسید. از اتوبوس پیاده شد، از عرض خیابان رد شد و برای بقال سر کوچه (که سالهاست گوجه فرنگی را ارزان می فروشد) دستی تکان داد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- ایشالله خسته که نیستید آقای رئیس جمهور؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- سوال خوبی بود!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- آقای رئیس جمهور، این پسر ما هنوز منتظر اعلام آمادگی شما برای همکاریه ها.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- آمریکا هم سالهاست منتظر اعلام آمادگی ما برای مناظره است عمو جان! (لبخند تا بناگوش که یعنی مثلاً شوخی کردم!)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- بی مزه&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- امممم، برای وزارت؟ ببینم چی میشه... گفتید چه مدرکی داره؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- مثه خودتون... دکتره... دکتراشو از آکسفورد گرفته!...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;محمود در آسانسور خانه دائماً در فکر کُردان بود، و کمی صلوات نثار روح پدر و مادر وی کرد که از بعد از دکترای اون یکهو همه آدرس جاعل محترم رو پیدا کردن! و البته هنوز هم آن سوال اساسی گوشه ای از ذهنش را به خود مشغول کرده بود: &quot;علم بهتر است یا نسبت؟&quot;...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/2vhy6wj.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- سورپرایز!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i33.tinypic.com/34ywhfn.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;این اولین جمله ای بود که وقتی در خانه را باز کرد با فریاد مردم شنید. چندین نفر... نَه... ده ها نفر... نَه... صد... صدها هزار... میلیون ها نفر که برای خوشامدگویی و تبریک تولد به رئیس جمهور منتخب مردم در خانه وی صف کشیده بودند، آنچنان صف کشیده بودند که جناب آقای احمدی نژاد مسیر 12 ثانیه ای درب منزل تا توالت را در عرض 5 ساعت و نیم... رُندش کنیم 6 ساعت، پیمودند. همین الآن خبر رسید که شد 6 ساعت و 7 ثانیه، و با اختلاف دو صدم ثانیه رکورد جهان رو زدند و تو کتاب رکوردهای گینه ثبت می شه (گینه بیصاحب!)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/zn5ybk.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;محمود که با تعجب و شادی زاید الوصفی شاد بود تازه دلیل این که اون روز اونقدر براش دلگیر بود رو فهمید. به خاطر این که اون روز روز تولدش بود و چون کسی بهش تبریک نگفته بود ناخودآگاه غم روی دلش نشسته بود. اما درود بر غیرت این مردم همیشه در صحنه که یک لحظه هم نتونستن غم رئیس جمهور منتخبشون رو تحمل کنن، درود بر شجاعتشون، بر صلابتشون، بر فضاحتشون! نه... بلاهت... نه... همون صلابتشون...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i38.tinypic.com/35lcc40.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;مهمانی بزرگ و مجللی بود. افراد بزرگی هم به عنوان مهمان دعوت شده بودند. مهمانان به سختی در کنار هم جا شده بودند و محمود در عجب بود که چطور این همه مهمون اینجا چپیده اند؟ مخصوصاً این که افراد بزرگی هم به عنوان میهمان دعوت شده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/io1xmg.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;محمود که به کل خستگی کار روزانه رو فراموش کرده بود به اکثر مهمانان خوش آمد گفت. البته به بعضی از مهمانان ویژه خوش آمدی ویژه گفت...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/ic6asl.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;و به بعضی ها ویژه تر...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i34.tinypic.com/2kj6sn.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;و به بعضی ها...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i38.tinypic.com/2qckykh.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- سلام محمود...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;محمود برگشت و در کمال تعجب بهترین دوستش رو دید.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- به! سلام الهام جون!... خوبی عزیزم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;غلامحسین الهام یک مرد است&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- خوبم... تو فکر بودی... چیزی شده؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- هیچی... یه سوالی چند وقته ذهنمو مشغول کرده... حالا من از شما این سوالو می پرسم... &quot;علم بهتر است یا ...&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;- دکتر باید برقصه از علما نترسه... دکتر باید برقصه از علما نترسه...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;مهمانان که بیش از این توان تحمل نداشتند با فریادهای خود دکتر را به اجرای حرکات موزون دعوت کرده و باعث شدند سوال او ناقص بماند... اما محمود تا به حال غیر از این که هر شب جمعه برای زنش و به دور از چشم دیگران کمی حرکات موزون انجام داده تجربه ای در اجرای این امر در مقابل چشم نا محرمان نداشته... مخصوصا این که...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i36.tinypic.com/ilipud.jpg&quot; style=&quot;width: 400px; height: 248px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;اما خب تا به حال سابقه هم نداشته که برای او جشن تولد بگیرند... پس...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i34.tinypic.com/14ujonc.jpg&quot; style=&quot;width: 400px; height: 281px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i36.tinypic.com/slquyq.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i38.tinypic.com/149z8ye.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i37.tinypic.com/ve2iq.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;middle&quot; src=&quot;http://i37.tinypic.com/2hyay2u.jpg&quot; style=&quot;width: 372px; height: 299px;&quot; /&gt;&lt;img src=&quot;http://i35.tinypic.com/i6jwa8.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;در اینجا محمود برای اولین بار به استعداد خود در انواع سبک های موسیقی از قبیل خالتور، ترنس، متال و... پی برده است&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;آن روز برای محمود بهترین روز زندگیش بود... از بعد از اون روزی که گوینده اخبار هم شایعه ریاست محمود را باور کرد، هیچ روزی برایش به این قشنگی نبود. شور باور نکردنی میهمانان و مقاومت بی حد و حصر آنها در مقابل دشمنان ایران و اسلام وافعاً تاثیرگذار بود. اما به غیر از همه این ها نکته ای که باعث شادی بیش از حد محمود شد این بود که  فهمید علما نه تنها هیچ منفعتی برای کشور ندارند، بلکه باعث مدرک گرایی بی فایده در کشور می شوند، در حالی که این اقوام و آشنایان و بستگان هستند که همیشه به فکر انسان هستند و در تنهایی های کشور به درد ملت رسیدگی می کنند و شاد می سازند ملت را! پس آن شب محمود به سوالی که چند وقت بود ذهنش را مشغول کرده بود پاسخ داد و خودش به پاسخ خودش نمره بیست داد!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i33.tinypic.com/2iix5lc.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;left&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پژمان تک دهقان            &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>andarmian</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و پسرم 10</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- پسر، آروغ زدن كار بديه، مخصوصا تو جمع و تو مهموني‌هايي مثل الآن... &lt;STRONG&gt;ديگه اين كار رو تكرار نميكنيا...&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;حاليت شد؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- اِ...! چرا اينقدر با بچه بد حرف ميزني؟ خب مي‌ترسه... حالا ببين من باهاش چطوري صحبت ميكنم... ببين پسر گل مامان، اين كاري كه تو الآن كردي كار خوبي نيست و يه بي‌احترامي محسوب ميشه. بعد مردم ناراحت مي‌شن و فكر ميكنن تو دوستشون نداري... تو كه اين قصدو نداري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خب نه. ولي اگه اين كار كار بديه پس چرا ديروز كه تو خونه نبودي و بابا دوستاشو آورده بود همش آب با چيپس و ماست موسير ميخوردن و همش آروغ مي‌زدن و مي‌خنديدن؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صد و چند شهروند جاسم!</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>
مجری: با سلام در خدمت شما هستیم با یکی دیگر از مسابقات شهروند جاسم. ما
صد شرکت کننده داریم که با من میشه صد و یکی، البته بعدا چند نفر اضافه می
شن که دیگه اونا رو حساب نمی کنیم. شرکت کنندگان این هفته ی ما رو جمعی از
خلبانان بازنشسته کشورمون تشکیل می دن. از بین این صد نفر یک نفر رو به
قید قرعه انتخاب کردیم تا بقیه فقط نگاه کنن. شرکت کننده ی این هفته مون
کسی نیست جز آقای... آقااااای... آقای چیز...&lt;br /&gt;سلام بر شما ای شهروند نمونه! لطفا خودتونو معرفی کنید و بگین هدفتون از شرکت در این برنامه چیه؟&lt;br /&gt;-
به نام خدا محمد دومی هستم، پسر حاج محمد خان میرزا، از توابع قوچ، هدفم
از شرکت در این برنامه بوده که باعث وحدت و همبستگی و انجزاره!&lt;br /&gt;- خب آقای دومی موافقین سوال اول و ازتون بپرسم؟&lt;br /&gt;- بله ولی صبر کنید ببینم زنگم سالمه.&lt;br /&gt;- زنگ نمی خواد که! شما یک نفر هستید!&lt;br /&gt;- مسابقه بدون زنگ نَمیشه که!&lt;br /&gt;- خب باشه، دوستان محبت کنن یه زنگ به ایشون بدن.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آقای دومی سوال اول!&lt;br /&gt;- (زییییییییییینگ)&lt;br /&gt;- صبر کنید هنوز سوال رو نخوندم.&lt;br /&gt;- نه! میخواستم ببینم زنگم سالمه.&lt;br /&gt;- بله. آقای دومی شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج میلاد هستید...&lt;br /&gt;- نیستم! چرا خالی می بندی؟&lt;br /&gt;-
نه! این بخشی از سوال مسابقه بود! شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج
میلاد هستید و چتر نجات هم به همراه ندارید برای حفظ جانتان چه عملی انجام
می دهید؟&lt;br /&gt;- پاهامو باز میکنم.&lt;br /&gt;- مطمئنید؟ پاسخ رو با هم می بینیم.&lt;br /&gt;ایووووووووو&lt;br /&gt;ایووووو &lt;br /&gt;ایووووووووووو&lt;br /&gt;محمد دومی: ببخشید این صدای کارخونه ی اره برقی سازی از کجاست؟&lt;br /&gt;ایووووووووووو&lt;br /&gt;دومی: گوشم درد گرفت!&lt;br /&gt;ایوووووووووو&lt;br /&gt;(تمام شرکت کنندگان گوش های خود را گرفته اند)&lt;br /&gt;دومی: من دیگه تحمل ندارم.&lt;br /&gt;ایووووووووووو&lt;br /&gt;(لنز دوربین ترَک خورد)&lt;br /&gt;دومی: آخخخخخ گوشم!&lt;br /&gt;ایوووووووووووووووووو&lt;br /&gt;ایووووووو&lt;br /&gt;دین دین دی دی دین!&lt;br /&gt;پاسخ درست: آقای دومی! پاسخ شما اشتباه بود. متاسفانه شما از دور مسابقه خارج شدید.&lt;br /&gt;- آخ جون!&lt;br /&gt;- حالا بیاین به وسط مسابقه.&lt;br /&gt;- اَ ه!&lt;br /&gt;- پاسخ درست این بود:&lt;br /&gt;خود را کنار میکشید تا با برج ملی میلاد برخورد نکرده و به این دست آورد فرهنگی کشورمان لطمه ای وارد نیاورید.&lt;br /&gt;دومی: چشم از این به بعد سعی میکنم همین کارو کنم.&lt;br /&gt;- خب ببینیم از بین دوستان خلبان چند نفر پاسخ درست دادن...&lt;br /&gt;سنمبشتادینتشاسبتشینتبدشیتندبتشد (تند شدن فیلم)&lt;br /&gt;-
اممم... سه سه تا دویست تا و چهل و پنج تا، ده بر یک، یک دو تا دوتا و
پونصد نفر پاسخ درست رو انتخاب کردند بدین ترتیب هیچ امتیازی به شما تعلق
نمیگیره.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سوال بعد: در هواپیما نشسته اید مشاهده می کنید دو هواپیمای دیگر در لاین شما با هم تصادف نموده اند، چه کار میکنید؟&lt;br /&gt;دومی: از خلبان خواهش می کنم با سرعت کمتر حرکت کند تا از جزئیات حادثه با خبر شویم.&lt;br /&gt;(دوباره پخش موسیقی متال)&lt;br /&gt;- اشتباه بود آقای دومی، خواهش میکنم دقت کنید.&lt;br /&gt;پاسخ درست: تابلوی خطر را در مسیر قرار می دهیم، به آرامش مسافرین آسیب دیده کمک می کنیم و با اورژانس تماس می گیریم.&lt;br /&gt;سوال بعد: شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟&lt;br /&gt;دومی: اممم... اوممم امم...&lt;br /&gt;- آقای دومی شما می تونید از فرصت اعتماد، انتخاب، پرسش، پاسخ و اشتباه استفاده کنید. آیا این کارو میکنید؟&lt;br /&gt;- من فرصت پرسش رو انتخاب میکنم.&lt;br /&gt;-
بله. این فرصت بدین شکله که شرکت کننده می تونه تا سه مرتبه جواب بده و هر
کدوم از سه جواب که درست بود، برنده ی این بخش خواهد بود. سوال رو یک بار
دیگه با هم می بینیم. &quot;شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره
پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟&quot;&lt;br /&gt;- واسش رد بول میندازم بال در بیاره بیاد بالا.&lt;br /&gt;- (همه یک صدا) غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!&lt;br /&gt;- میرم برش میگردونم.&lt;br /&gt;- غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!&lt;br /&gt;- برای جلوگیری از اتلاف انرژی پنجره رو می بندم.&lt;br /&gt;- گل گفتی آی گل گفتی...&lt;br /&gt;مجری:
کاملا درسته. دوستان بیننده هرگز فراموش نکنید که با خاموش نمودن حتی یک
لامپ اضافی فضای خانه ی خود را تاریک تر می کنید!... آقای دومی هیچ
امتیازی به شما تعلق نمی گیره به این علت که تمامی حاضرین پاسخ درست رو
انتخاب کردند.&lt;br /&gt;سوال بعد: در دستشویی هواپیما به سر می برید، ناگهان قسمت دستشویی از بدنه هواپیما جدا می شود، چه عملی انجام می دهید؟&lt;br /&gt;- هیچ کاری نمیکنم، حس در هوا بودن با حس دستشویی در هم ادغام می شه و احساس پرواز بهم دست میده!&lt;br /&gt;- خیر! اشتباست! در چنین وضعیتی تنها سیفون را می کشید و چتر نجات باز می شود.&lt;br /&gt;سوال بعدی: شما در منزل مشغول نوشیدن چای هستید و طیاره ای با سرعت به طرف خانه ی شما در حال حرکت است. چه میکنید؟&lt;br /&gt;- من از یکی از فرصت ها استفاده می کنم.&lt;br /&gt;- پاسخ شما اشتباهه. با سرعتی که هواپیما داره به سمت شما میاد دیگه هیچ فرصتی ندارید.&lt;br /&gt;سوال
بعد: شما در حال عبور هستید شخصی رو می بینید که در حال شست و شوی
هواپیمای خود با شیلنگ است آیا به او تذکر می دهید؟ در اینجا سه گزینه
مشاهده می کنید: گزینه یک: بله. گزینه دو: خیر. و گزینه ی سه: بله البته!&lt;br /&gt;- من از فرصت اعتماد استفاده می کنم.&lt;br /&gt;-
بله این فرصت هم طوریه که شما به یک فرد دیگر اعتماد میکنید و ایشون به
جای شما پاسخ سوال رو می ده شما در این مدت فرصت دارین که برین دستشویی یا
هر کار دیگه ای که دوست دارین.&lt;br /&gt;شرکت کننده ی جایگزین: بسم الله الرحمن
الرحیم ربِ اشرح لي صدري ويسر لي أمري وأحلل عقدةً من لساني. با سلام به
رهبر انقلاب! و خانواده ی معظم شهدا و جانبازان و با تشکر از شما و تمامی
دست اندرکاران صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و التماس دعا، بله البته!&lt;br /&gt;مجری:
خب آقای دومی هم برگشتند. تو این مدت که شما نبودید ایشون پاسخ سوال شما
رو دادند و اشتباه بود چون ما فیلم شما رو داریم که در این فیلم شما بی
تفاوت از کنار این شهروند ناسالم عبور کردید.&lt;br /&gt;دومی: مرتیکه من به تو اعتماد کردم! عجب دور و زمونه ای شده! آدم به چشمای خودشم نمی تونه اعتماد کنه!&lt;br /&gt;مجری: سوال بعد: شما در نزدیکی محل زندگیتون یک جعبه ی سیاه رنگ پیدا می کنید با این جعبه چه کار میکنید؟&lt;br /&gt;- من از فرصت انتخاب استفاده می کنم.&lt;br /&gt;- بله پس یکی از پاسخ ها رو انتخاب کنید!&lt;br /&gt;- اهه! این که فرقی نکرد!&lt;br /&gt;- خودتون خواستید! لطفا سریع تر! با این جعبه چکار می کنید؟&lt;br /&gt;- ... تمیزش می کنم!&lt;br /&gt;- پاسخ رو به اتفاق می بینم. باز هم اشتباهه! و پاسخ درست...&lt;br /&gt;پاسخ درست: به علت سیاه بودن رنگ جعبه را به نزدیک ترین مرکز سازمان سیاه (CIAH) تحویل داده و مژدگانی دریافت می نمایید.&lt;br /&gt;سوال مابعد: شخصی وارد هواپیما شده و بیلیت نمی دهد با این شخص چه برخوردی می کنید؟&lt;br /&gt;- برخورد فیزیکی؟&lt;br /&gt;- آقای دومی عجله نکنید من به شما پیشنهاد می کنم از یکی از فرصت هاتون استفاده کنید.&lt;br /&gt;- فرصت پاسخ رو انتخاب میکنم.&lt;br /&gt;- فرصت پاسخ به این صورته که ما پاسخ درست رو به جای شما می گیم.&lt;br /&gt;- یه وقت اشتباه نگین!&lt;br /&gt;- نه آقا خیالت راحت! بار دیگر سوال رو می بینیم. پاسخ درست:&lt;br /&gt;&quot;شخصی وارد هواپیما شده و به جای بیلیت پول خرد می دهد با این شخص چگونه برخورد می کنید؟&quot;&lt;br /&gt;- ببخشید! سوالتون تغییر نکرد؟&lt;br /&gt;- نه! و پاسخ درست: هیچ برخوردی نمی کنید، از راننده خواهش می کنید که در عقب و بزنه تا پیاده شوید.&lt;br /&gt;دییییییین! (موسیقی غم انگیز ترسناک)&lt;br /&gt;مجری: ای وای ببخشید آقای دومی مثل اینکه غلط جواب دادم. اما اشکالی نداره. سوال بعد:&lt;br /&gt;در خانه ی خود مشغول خوردن تخم مرغ هستید، ناگهان صدای مهیبی شبیه به صدای هواپیما به گوش می رسد، چه خواهید کرد؟&lt;br /&gt;- می تونم از فرصت اشتباه استفاده کنم؟&lt;br /&gt;- بله. چرا که نه! آیا مطمئنید؟&lt;br /&gt;- بله.&lt;br /&gt;- پاسخ: می رم زیر میز.&lt;br /&gt;(دیییییییییین)&lt;br /&gt;مجری: متاسفم این بار هم اشتباه بود!&lt;br /&gt;دومی: چرا؟ من که از فرصتم استفاده کردم.&lt;br /&gt;- بله این فرصت همینطور که از اسمش پیداست طوریست که پاسخ اشتباه را برای شما انتخاب می کند. و حالا سوال بعدی:&lt;br /&gt;در
سفر خود با هواپیما متوجه می شوید که راننده با سرعت غیر مجاز و به صورت
مارپیچ در حال حرکت است، چه غلطی می کنید؟... جون مادرت این یکی و درست
جواب بده.&lt;br /&gt;- خلبان رو تشویق میکنم.&lt;br /&gt;- جواب رو با هم می بینیم:...&lt;br /&gt;... جواب درست: سوال خوبی بود.&lt;br /&gt;آقای
محمد دومی اینجا شما می تونید انصراف بدید و چون تا این مرحله از مسابقه
پیش آمدید یک امتیاز به شما می دیم که با این حساب مبلغ یک میلیون تومان
دریافت خواهید کرد، انصراف می دین یا همچنان ادامه خواهید داد؟&lt;br /&gt;(همهمه در میان حضار شرکت کننده) انصراف بده! انصراف بده!&lt;br /&gt;انصراف بده!&lt;br /&gt;انصراف بده دیگه!&lt;br /&gt;انصراف!&lt;br /&gt;دومی: نه انصراف نمی دم!&lt;br /&gt;(حضار) خاک تو سرت!&lt;br /&gt;مجری:
از شرکت کنندگان خواهش می کنم که سکوت رو رعایت کنند. آقای دومی با اینکه
شما انصراف ندادین اما فرصت برنامه رو به پایانه و متاسفانه امکان ادامه
دادن مسابقه وجود نداره. با توجه به پاسخ های نادرست شما نه تنها امتیازی
به شما تعلق نمی گیره بلکه در مجموع هفتصد امتیاز از شما کثر می شه که
معادل این رقم با همین خودپرداز از حساب شما پول برداشته می شه. آقای دومی
آیا از شرکت در این برنامه راضی بودید؟&lt;br /&gt;دومی: کاش قلم پام میشکست و نمیومدم ثبت نام!&lt;br /&gt;- دوستان! تا هفته ای بعد و شهروندی سالم تر شما را به خیر و ما رو به سلامت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پشت صحنه&lt;br /&gt;(مجری در حال برداشتن پول از خودپرداز): رمزتو بگو!&lt;br /&gt;------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کسب اطلاعات بیشتر به دو لینک زیر مراجعه فرمایید.&lt;span style=&quot;text-decoration: underline;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href=&quot;http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=63038&quot;&gt;فردا نیوز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://www.aftabnews.ir/vdcfejdw6jdee.html&quot;&gt;آفتاب نیوز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;text-decoration: underline;&quot;&gt;&lt;/span&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 00:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>mohamad</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شَره !</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;&lt;/I&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;من:&lt;/I&gt; وااااي!!! اونجا رو!!! اون خونه‌ي ماست كه داره ازش دود بلند مي‌شه؟!!! خونه‌مون آتيش گرفته؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;محمود:&lt;/I&gt; اِ... مثل اينكه يادم رفته بود گازو خاموش كنم... زياد خودتو ناراحت نكن، چيز مهمي نيست... فكر كنم قابلمه‌ي نفتي كه گذاشته بودم روي گاز واسه اينكه شب بذارمش سر سفره ته گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;________________________&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;لنگ &lt;FONT color=#ff0000&gt;ن&lt;/FONT&gt;ر:&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; به قول يكي از اقوام &quot;نفتو آوردن سر سفره‌مون بعد يه كبريت هم زدن روش سفره‌مونو بر باد دادن!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;وست &lt;FONT color=#ff0000&gt;ن&lt;/FONT&gt;ارگيل:&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;راستي دقت كردين محمود بر وزنِ مفعوله؟! كه معنيش مي‌شه &quot;حمد شده&quot; ، &quot;ستايش شده&quot;! ببينم... كي ستايشش كرده؟!&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 22:12:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و پسرم 9</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بابایی... من می خوام روزه بگیرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خب می تونی کله گنجیشکی بگیری پسرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یعنی چه جوری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ببین پسرم، اینطوریه: سحر بیدار میشی سحری میخوری، بعدش دیگه هیچّی نمیخوری و میخوابی... بعد صبح بیدار میشی یه صبحونه میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا ناهار... بعد ناهار میخوری، بعدش دیگه هیچی نمیخوری تاااااااااا عصرونه... ساعت ۴-۵ یه عصرونه ای میخوری و بعد میره تاااااااااا افطار... این رو میگن روزه کله گنجیشکی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- یعنی همونطوری که تو می گیری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نخیر، روزه من کله گنجیشکی نیست. ما بزرگترا وقتی روزه هستیم اجازه نداریم انقدر زیاد غذا بخوریم... مثل من که سحری رو نمی خورم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 23:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نl9l&lt; :قسمت سوم (داوری)</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>
عادل: به نام خدا با عرض سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات و ادارات و امارات به در گاه حق تعا .......... اینا، درخدمت شما هستیم با یکی دیگر از سری برنامه های نود.&lt;br /&gt;در این قسمت از دو نفر از بیسکویتان داوری کشورمون دعوت کردیم تا با هم مروری داشته باشیم بر صحنه های مشکوک این فصل و داوری مسابقات رو مورد تجزیه و تحلیل قرار بدیم.&lt;br /&gt;اولین بیسکوییتی که امشب میهمان برنامه ی نود هستن، آقای محمود داوری نژاد یکی از داوران برجسته ی ایران در زمان ناصرالدین شاه و مخترع دستگاه خطایاب داوری، یکی از افتخارات روستای خودشون هستن.&lt;br /&gt;محمود در سن هفت سالگی در روستای کوچکی به نام کش از توابع تنب کوچک چشم به جهان گشود. او کار خود را از هشتاد و هفت در پارک هادی ساعی با عنوان پارکبان آغاز نمود و اولین سوت خود را هنگامی که گربه ای سعی داشت از روی چمن عبور کند به صدا در آورد.  به گفته ی محمود علاقه ی او به سوت زنی از زمانی شروع شد که یکی از دوستانش صاحب سوتی شده و از صبح تا شب سوت میزده و بچه های محل برای تجریه ی سوت زنی مبالغ خود را جمع نموده و مدت کوتاهی در حدود سی ثانیه به سوت زدن می پرداختند. علاقه ی شدید محمود و اوضاع مالی نامناسب خانواده اش او را بر این داشت که همانند خری دوپا برای تجربه ای هر چند کوتاه ولی نه چندان طولانی به دوستش سواری دهد. عاقبت، اهالی محل، آن سوت را به آب اندر انداخته و خلاصی یافته.&lt;br /&gt;او در سال 42 برای رقابت بین دو تیم کلنگ سازی نوآباد و بارسلونای بوشهر قضاوت نموده که برای اون زمان، خیلی بوده.&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://i33.tinypic.com/27xff41.jpg&quot; style=&quot;width: 195px; height: 195px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;دومین بیسکوییت امشب هم ..... امممممم ..... آقای ... لطفا خودتونو معرفی کنید و از سوابق داوری خودتون برای بینندگان تعریف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;- هَهههههههههههههههههههه......&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;- حسن؟&lt;br /&gt;- ههههههههههه&lt;br /&gt;- حمید؟&lt;br /&gt;- ههههههههههههههه&lt;br /&gt;- هژیر؟&lt;br /&gt;- &lt;font size=&quot;4&quot; style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;چوم!&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;- آهان! عطسه بود!&lt;br /&gt;- فررررررر فیسسسسسسس ف ف ف! خب تموم شد.&lt;br /&gt;- حالا لطف میکنید بگین؟&lt;br /&gt;- بنده سید مهیار خامنه ای بهرمانی اسفراینی گلمردی کماری ری شهری میان دو آبی آب قرمزی خروس نشان جزوکزانی مجاهدی نیک عهد اصل هستم. متولد بهشت زهرا، تحصیلاتم رو تا کلاس ششم اکابر ادامه دادم...&lt;br /&gt;- خب از افتخاراتی که تا حالا کسب کردید برای ما بگین.&lt;br /&gt;- من از افتخاراتم اینه که یه ایرانی سربلند هستم. یکی از دندون هامو تو جوشکاری از دست دادم. آغا رو دوست دارم و انرژی هستیه حقی مسلمی ماست. به اون آمریکای فاسد هم بگین کور خوندی باید پای لرزشم بشینی.&lt;br /&gt;- بله، ارتباط تلفنی داریم از قطب شمال با افچینگ. سلام آقای افچینگ اگه ممکنه توضیح بدین که چرا تیم شما در مقابل مسواک کرمان و پیامک خراسان اینقد بد ظاهر شد؟ لطفا دلیلشو ...&lt;br /&gt;افچینگ: غلط کردی! گل خوردی! گلاب به روت! پاشو جمش کن این برنامه ی مسخرتو. باغ وحش درست کردی! اهم! ببینید من اصلا برام فرقی نمی کنه که کی ببره. اصلا برد و باخت مهم نیست. از وضعیت داوری هم هیچ گله ای ندارم. قبلا هم اینارو گفتم. خیلی محترمانه برخورد کردم. اصلا دعوا چیه. همه باید با هم دوست باشیم. لگد نزنیم. گاز نگیریم...&lt;br /&gt;- اِااا... آقای افچینگ این درسته که وقتی سرفه می کنید تغییر شخصیت می دین؟&lt;br /&gt;- اهم! زر نزن، میام اونج!(تق) بیب... بیب ...بیب ... بیب...&lt;br /&gt;- بله! گویا ارتباط قطع شد. خب حالا می پردازیم به بحث صوانح مشکوک داوری. در این صحنه که مشاهده می فرمایید، بازی بین دو تیم استقلال تهرون و صبای قم هست که بازیکن استقلال علیرضا اکبرپودر اینجا بازیکن تیم حریف و نقش زمین می کنه و به آرامی از روش رد میشه و صورتش رو با میخ های کفشش آشنا میکنه. داور هم کمک مربی تیم صبا رو از زمین می اندازه بیرون که یه وقت خدای نکرده اعتراضی نکنه. در همین راستا دوستان ما در پخش زحمت کشیدن گزارشی تهیه کردند که به اتفاق می افتیم ... نه! میبینیم.&lt;br /&gt;گزارشگیر: آقای اکبرپودر می شه برای ما بفرمایید که شما چرا بازیکن تیم صبا رو له کردین؟&lt;br /&gt;- بابا هر کس دیگم جای من بود همین کارو می کرد، ایشون داشتن خیلی محترمانه پیراهن بنده رو می کشیدن، منم با خودم گفتم حتما میل به وصلت دارن. منم گفتم کی بهتر از ایشون خانواده به این خوبی و متدینی! پدر تو حوزه فعالیت میکنه. مادر تو گشت ارشاد. خواهر هم که همیشه تو امر خیر پیش قدم هستند. پسر هم که کو ندارد نشان از پدر. ماهم یه دستی تکون بدیم و یه اتصالی برقرار کنیم دیگه! این شد که منم خیلی محترمانه از ایشون خوارشونو خواستگاری کردم. اما ایشون ناگهان منصرف شدن و خیلی محترمانه به من گفتن مگر اینکه از رو جنازه ی من عبور کنید. منم گفتم هر چی شما صلاح می دونین. به هر حال خودشون خواستن که این وصلت سر نگیره و خواهرشون رو دستشون بمونه!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;عادل: خب برمیگردیم به ... آقایون از خودتون پذیرایی کنین، بیکار نشینین! خب! یه صحنه ی مشکوک دیگه هم هست که مربوط به بازی پیروزی و مسواک کرمانه که بازیکن پیروزی توپ رو با دستش یک بار به زمین می کوبه پنالتی هم که خب حتما نبوده دیگه حالا خود بازیکن و داور این مسابقه پشت خط هستن ازشون میخوایم توضیح بدن چرا آخه!&lt;br /&gt;بازیکن: به نام خداوند فوتبال برتر کزین لیگ بدتر نیاید زهر در... سلام ای هموطن، آخه بد بینی تا کی؟ بی دینی تا کی؟ آدم میاد ثواب کنه گلاب میشه! آخه شما بگین چه خطایی از من سر زده اومدم یه لحظه باد توپ رو چک کنم. زدم زمین هوا نرفت. افتاد جلو پام. نه! این خطاست؟ جان من! این خطاست؟!&lt;br /&gt;عادل: اِاِ... شما صحبت دیگه ای ندارین؟  &lt;br /&gt;- نه خیر. فقط لطف کنین این اذان رو زود تر پخش کنین ما در توانمون نیست. ما ورزشکارا واسمون سخته. خیلی ممنون. التماس دعا.&lt;br /&gt;- خب از صحبتای ایشون که چیزی دستگیرمون نشد. بریم سراغ داور این دیدار. آقای مسعود مداری شما چه حرفی دارین؟&lt;br /&gt;مداری: الو! نود؟ آهان! حالا صداتون اومد. هه! چه باحال من تا حالا در یک زمان از این فاصله صدا و تصویرو باهم نداشتم!&lt;br /&gt;- لطف کنید در مورد صحنه ی hand توضیح بدین.&lt;br /&gt;- ببینید آقای عادل! ما تو داوری فوتبال یه اصطلاحی داریم به نام سوتی دادن. یعنی از هر سوتی بگیری از همون سوتم می دی! بعدشم من بارها گفتم! من بعد از افطار با زبان روزه چطور میتونم دروغ بگم؟ الآن از هرکی بپرسین میگه پنالتی نیست!&lt;br /&gt;- آقایون کارشناس پنالتی نیست؟&lt;br /&gt;کارشناس 1: غلط کردی! خیلی هم هست!&lt;br /&gt;کارشناس 2: هست هست!&lt;br /&gt;مداری: خب! نه منظورم اینا نبود. مثلا از ناظر بازی بپرسید!&lt;br /&gt;عادل: تماس با ناظر بازی هم برقرار شد. سلام آقای ناظر. لطفا خودتونو معرفی کنید. بگین پنالتی بوده یا خیر؟&lt;br /&gt;ناظر: سلام بنده جلال مداری هستم، تو خونه ابومسعود صدام میکنن! نه پنالتی نیست!&lt;br /&gt;- چرا؟&lt;br /&gt;- چون فاصله نزدیک بوده و بازیکن هل شده و قاطی کرده، به جای پاش از دستاش استفاده کرده. فیلمشم می فرستیم فیفا جوابشم تا پایان فصل اگه خدا بخواد می آد.&lt;br /&gt;- به نظر من که این بازیکن در بسکتبال آینده ی بهتری داره!&lt;br /&gt;- درسته اما مثلا من نوعی...&lt;br /&gt;- اهه! مگه مداری نبودی؟&lt;br /&gt;- چرا! این یه اصطلاحه. من نوعی در رباط کریم برای تیم مقاومت F.C و میخ 1387 برای دو تیم لوکوموتیو مترو و خودپرداز سازی سوزن گرد و بازی ایران و استرالیا  سوت می زدم.&lt;br /&gt;- جدا! قضاوت بین این دو تیم رو شما بر عهده داشتین؟&lt;br /&gt;- نه آقا! فقط سوت می زدم، یعنی تشویقشون می کردم!&lt;br /&gt;- آها! خب حالا چه ربطی داشت؟&lt;br /&gt;- به چی؟!&lt;br /&gt;- خب دیگه کم کم از حضور شما مرخص می شیم. پول تلفنمون زیاد می شه. به به! آقای خیابانی این طرفا!&lt;br /&gt;خیابانی: سلام بر حداد عادل! چه خبر از لیگ بدتر؟ اوففففف! از کت و کول افتادم. پرواز های پکن همه پر بودن. فدراسیون هم به ما پول بیلیت نداده بود. مجبور شدم با اتوبوس بیام تهران. اما جاتون خالی تو این مسابقات پاره المپیک کلی مدال بردیم که بسی باS انبساط خاطر ماست. از همین جا دست همه ی ورزشکاران با غیرت و حماسه ساز ایران رو می بوسم.&lt;br /&gt;- می ذارن ببوسی؟&lt;br /&gt;- چی؟&lt;br /&gt;- هیچی! شما این چند وقت ایران نبودی در جریان این سریالای ماه رمضون نیستی. راستی یه خبری من امروز تو روزنامه خوندم. این قضیه ی دستگیری 108 زن خیابانی چیه؟&lt;br /&gt;- دارم واست!... ببینم رفتی گفتار درمانی؟ آخه دیگه جمله هات کش نمیاد.&lt;br /&gt;و این داستان همچنان ادامه دارد...&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پشت نویس: بیسکوییت ها دارن میوه می خورن.&lt;br /&gt;شیش تاییاش!&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 20:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>mohamad</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و پسرم 8</title>
<link>http://andarmian.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابايي... از اون بستنيا برام ميخري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- باشه گل پسر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابا جون... از اين بادكنكا برام ميخري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چشم عزيزم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابا، اينو برام ميخري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چشم پسرم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابا، اونو برام ميخري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اي بابا... باشه پسر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عجب گيري كرديما... ايندفعه ديگه اگه چيزي بخواد بهش ميگم نه... ديگه داره زيادي لوس ميشه... اينهمه تو كتابهاي روانشناسي گفتن به بچه‌تون بگيد نه و حتي اگه گريه كرد هم پاي حرفتون بمونيد، چون در غير اين صورت ياد ميگيره كه هر دفعه با گريه كارشو راه بندازه... آره... حتي اگه گريه كنه هم ديگه براش چيزي نميخرم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابايي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- ماشين كنترلي ميخوام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- (سكوت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- (سكوت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- (سكوت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- كدوم مدلشو ميخواي پسرم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هرچي فكر ميكنم يادم نمياد توي هيچ كدوم از اين كتاباي روانشاسي مطلبي راجع به اينكه &quot;اگر بچه‌تون بهتون چشم‌غره رفت...&quot; نوشته باشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 23:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=andarmian&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>pejman</dc:creator>
<guid>http://andarmian.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
