تبليغاتX
اندرمیان - شعر کهنه
 
کمان را در زه اندازم / نگاهم بر زمین افتد / شود زه همچو پر پرتاب / کلاهم بر زمین افتد
کلاهم چون شود پاره / سرم گردد چو گهواره / گهی افتد گهی خیزد / گهی پشتک زند آره!
چو همواره به پا خیزد / از آن خاکی فرو ریزد / به سان شن شود هموار / در آن آن ناگهان لیزد
فرود آیم چو اسکندر / که افتاد او ز روی تخت / بخوابید او به روی فرش / همانا بود او سر سخت
بخسبید او به روی کف / بخسبید او به زیر سقف / ولی باز هم بر گشت / نزد این بار او یک حرف
بکرد او رو به جمشید و / بگفت ای مرد بی چاره / زنم من تخت تو آتش / اگر پرتم کنی آره!
بزد در گوش او جمشید / بگفت عالم همه جم شید / شده دیوانه این مردک / کند احمق مرا تهدید
سکندر خورد اسکندر / برون آورد او فندک / به نفت آغشته کرد آن تخت / پرید جمشید چون اردک
از آن خانه بیامد دود / چون اسکندر بزد آتش / به مانند وزق جمشید / بر آن حادثه برد ماتش
برای آندو از بستر / بماند یک مشت خاکستر / وز آن پس هر دو خوابیدند / چون خورجین بر استر
کلاهم باز هم افتد / ز دست من به روی خاک ....................................................



آخر این شعر میتواند به دو شکل تمام شود.
خواندن گزینه ی دوم به افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود.

1: ولی این بار خاک همچون / گِلی باشد نگردد پاک
2: ولی این بار خاکستر / ز تخت آندو باشد {...} !!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 3:29  توسط ممد  |