تبليغاتX
اندرمیان - میلاد نامه
 

عبدالباقر استکانی مثلث ملقب به زاویه در قرن اول هجری قبل از میلاد (قبل از افتتاح برج میلاد) در روستایی به نام بیمارستان از توابع استان جنت آباد چشم به جهان گسیخت.1 باقر در زمان کودکی اش در مکتب ناانتفاعی تحصیل و و در نوجوانی در دارالفنون حرفه ای به کسب مقام دیپلم نائل گشت. وی در جوانی عمر خود را به سهولت طی نمود و سوار بر مرکبی از پیکان خونین رنگ به شغل شریف ترابری مسافر پرداخت. سپس دل بسپارد و شیفته شد و خاطر خواست تا اینکه زنانی اختیار نمود و از هر زن پنج شکم و از هر شکم هفت فرزند حاصل شد. این شد که میانسالی خود را پشت سر نهاده و کهانسالی را پیش رو. او در این مدت آثاری از خود بیفشرد که نامشان چندان مهم نباشد و در امتحان نخواهد آمد. زاویه در هشتمین دهه ی عمر خویش یافت که هیچ از این دنیا نیافته و هر چه تا حالا فهمیده بود غلط فهمیده بود! پس همانا در جستجوی هویت گمشده ی خود پا به غرب شهر گذارد و هیچ که نه... یه چیزایی یافت. باقر سرانجام پس از سالها انتظار در چنین روزی در خانه ی مجردی خویش در کنار برج ملی آزادی، در دهه ی دوم پس از میلاد جان به جان آفربن صد آفرین هزار و سیصد آفرین... بله... سرانجام جان به عزرائیل باخت و خود را تسلیم مرگ یافت.

لازم به ذکر است که عبدالباقر پس از سفر به میلاد و تحول درونی به مناظرالمیلاد شهرت یافت.
مناظرالمیلاد مغربی در سفرنامه ی خود به برج میلاد چنین می نویسد:

چندی پیش منزل اندر سر می کردیم و آفتابگردانه شکنان مقابل ناطق نوری2 مشغول نظاره بر تصاویری متحرک بودیم، که به ناگه روی قبیح نمود. پس افسار3 در دست گرفته، زگیلش4 یافته، بفشرده و سیمایش تغییر دادیم! چنان که مجرای5 پنجم رخ نمود، عجایب خلقتی مشاهده کردیم که ما را بسیار متحیر ساخت. دیوی خاکستری با کلاه خودی نوک تیز به ارتفاع صد و ده گز6 و پهنای یک وجب سر از زمین برافراشته بود و اینطور که پیدا بود تکدانه پایش در خاک فرو برده بودند، مبادا زمین خورَد که روستا نشینان پیرامونش را راه فراری نخواهد بود. گرداگرد سرش مردمانی را به خدمت گرفته تا کلاهش تزئین نموده و سرنیزه اش تیز نمایند. پس بار سفر بربسته، عیال را وداع گفته و به را افتادم. همین که از درگاه منزل برون جستم، دیوی که در گیرنده مشاهده کرده بودم به دیده ام افتاد. چنان مرتفع بود که به نظر از دماوندکوه نیز پیشی گرفته بود. راه خود را به سوی مغرب ادامه دادم. در مسیر، به هر نقطه از سرزمین که پای می نهادم از دیدن رویش محروم نمی شدم. آنگاه بود که با خود سرودم: هر سو که روُم، روی تو بینُم - هر کو بروُم روی تو بینُم - هر وهله تنت سایه بیفکنده زمینُم.
به دیو رسیدم! اندامش برانداز کرده و سعی بر مشاهده ی بالاترین نقطه اش کردم، که گردن جوابگویش نبود! سراییدم:
از روی بلندت، به تو طیاره نیاید / طیاره که هیچی به تو سیاره نیاید
از روی عظیمت همه در بیم و هراسند / از ترس سقوطت همه دور از تو پلاسند
چرخی به دورش زدم، از هر زاویه یکسان دیدمش، گویی که هشت چشم و هشت بینی و هشت دهان دارد و سرش با طوقی به گردنش اتصال یافته بود. چنین شد که به نظم آوردم:
هر سوی تو باشم ز تو یک شکل ببینم / از هیبت والای تو بر خویش ب...نم
چون تقرب یافتم پی بردم که در باسنش دروازه ای دارد و از نگاه بان دروازه جزئیات اندرون را پرسان شدم. پاسخ آمد این دیو که بینی نامش میلاد است و برج ملیست که تنها متعلق به دولت است. این برج دارای هزار سرسرا و هر سرسرایش دارای هزار اتاق و هر اتاقش بطول هزار قدم و هر قدمش معادل هزار سکه ی زر است که با فروش منزل و مرکب و تمامی نوکران و کُلُفتان توان تصاحب نیمی از آن را هم نخواهی داشت. کله اندرش همی مکان اطعام دیو است که توسط بردگان صورت گیرد و گر سیر نشد ز غوره حلوا...نه! ... گر سیر نشد، سرش را به طرفین چرخانده و اسیران را دچار سرگیجه نموده.  پرسیدم چگونه می توان از اندرون دیدن کرد؟ فرمود از خدا که پنهان نیست از شما هم هر جا که باشید پنهان نخواهد شد فلذا نام خود در این طومار هزار تکه نویس و گریز، یحتمل اقبالت آید و ده سال دگر نامت درآید و مجوزت صادر گردد. آه از نهادم بپا خاست و در همین حال که به پا می خاست صدای فریادی شنیدم که کماکان نزدیک تر می شد، صاحب صدا را جویا شدم که نیافتم. نگاه بان رو به من نطق نمود این صدای برده ایست که یا نافرمانی کرده یا فعلش7 به پایان آمده که همزمان عمرش به پایان باید! پس دیو او را به پایین پرتاب و از سنگینی او بر سرش رهایی یابد، از این رو درمان خانه ای در کنار دیو احداث شده، افرادی که جان سالم به در برند توسط طبیبان ترمیم گشته و به بالای سر دیو باز گردند و دوباره به کار مشغول شوند.
از فرمایشات مردک به تنگ آمدم و با کوله باری از نومیدی و عجب! به ولایت رجعت نمودم.
پس از بازگشت به وطن وقایع دیو میلاد را بازگفتم و حکیم الحکما محکوم، گفته هایم را در کتابی به رشته ی تحریر درآورد که توصیه می کنم آن کتاب را نیز بخوانید و حتما هم نسخه ی انتشارات ققنوس را بخوانید که بهتر ترجمه شده. کجا بودم؟! ؟ هان! سپس سنگی را که زیرکانه از دیواره ی بدن دیو تراشیده بودم به قیمت هزار سکه ی نقره فروختم و با حاصلش به اختراع مرکبی برای سفر به دیو پرداختم...
سفرنامه ی میلاد در اینجا به پایان رسید اما عبدالباقر دست از تلاش خود بر مداشت و هنگام آزمایش وسیله ای که اختراع نموده بود از بالای بام منزلش سقوط کرد با چشمانی آکنده از امید رو به برج ملی میلاد به ملکوت اعلی پیوست. زاویه، با عمل خیره کننده اش به جهانیان اثبات کرد که بدون بلیت نمی توان از برج میلاد دیدن نمود.
طبق روایاتی هفت سال پس از مرگ عبدالباقر بلیت بازدید از برج میلاد توسط پیکی بادپا به سر قبرش آمد. پسرش بعدها بلیت پدر را در E-bay به مبلغ صد سکه ی طلا بفروش رساند و نام پدرش را از خاطره ها بیرون آورد.


مثنوی دوازده بیتی ستایش از منظومه ی میلادیِ مناظرالمیلاد می باشد که در زیر آورده شده.

ای تو که قدّ و قامتت همچو سرو                 نصف نمایت شده در دود محو
روی عظیم تو چو زاینده رود                    خشک و کثیف و لجن و گند و کود
فر و شکوهت چو دماوند کوه                         مدت احداث تو چون عمر نوح
هر گَز تو، صد زر و دینار و سیم                         از در تو رد نشود یک نسیم
طرح تو را دست مهندس نواخت                دور سرت هاله ای از نور ساخت
در سر تو کرده فرو سوزنی                                    تا ز دگر برج، تو بالا زنی
آهن و سنگ و شیشه کردی به تن                در تو چرا نیست نماد از وطن
پیش تو شهیاد سرافکنده شد                           شاه بُد از آمدنت بنده شد
هر که ز بالای تو پرتاب شد                          تا برسد خسته و بی تاب شد
ای خر تک شاخ به قدت نناز                             از تو مهم تر دکل برق و گاز
گر بدهد زلزله رخ، ای صنم                     آماده شو، هین که بپاشی ز هم
کاش که روزی برویم اندرت                                گر نه ز این در، ز در دیگرت


لغات دشوار:
  1. گسیخت: گشود، پاره کرد، جر داد
  2. ناطق نوری: تلویزیون، تی. وی، رئیس مجلس چهارم و پنجم
  3. افسار: کنترل، اهرم هدایت
  4. زگیل: دکمه، سامانه ی فشارنده
  5. مجرا: کانال، دریچه
  6. گز: واحد اندازه گیری در قدیم، از سوغات شهر اصفهان
  7. فعل: کار، کردار > فعله: کارگر

صوانح حذف رفته:
(اولی از اینجا هم حذف رفت)
با C-130 هم نکند کس به تو برخورد / با دیدن تو، گ.ه نتواند خلبان خورد
بیت دیگری نیز هست که متقاضیان برای دریافت آن می توانند به ما اطلاع دهند

نکته: هیچ گونه جنبه ی سیاسی در این مطلب وجود ندارد و اگه چیزی دیدین تشابه اسمیه.
اطلاعیه: ای مردم سَخاوتمند، ای گوهران خیراندیش، در راستای برجای ماندن سایت ارزشمند ویکی پدیا (فارسی)، کمک های نقدی خود را تا سقف شش میلیون تومان جمع کرده و در این کار خیر سهم به سزایی از خود داشته باشید. با تشکر (از وبلاگ چند قدم نزدیک تر به خدا یاد بگیرین)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:57  توسط ممد  |