در آينه به سبيل پرپشت و مشكيش كه سالها تنها دوست واقعيش بود نگاهي غمناك انداخت. سالها بود كه همدم همديگر بودند، اما حالا...
- ميدوني... تو بهترين رفيق من بودي... تنها كسي كه تو بدترين شرايطم هم باهام بود و تنهام نذاشت... قسم راست من سر تو بود... اصلاً من كيام؟ همهي محل به تار سيبيلم قسم ميخوردن... تو رسم معرفتو به جا آوردي... مرامتو عشقست... اما... اما... من ديگه كم آوردم... ميدوني...
بغض راه گلويش را گرفته بود، اشك در چشمهايش حلقه زد... اما به سختي ادامه داد...
- شايد اين رسم مرام نباشه... اما... تو كه دركم ميكني... نه؟... تو كه ميبيني چي داره به سرم مياد... همه ميگن... همه ميگن ديگه دوره زمونهي تو تموم شده... منو ببخش... اما... مجبورم... فقط منو ببخش...
- ببخشيد، اجازه ميدين ما كارمونو شروع كنيم؟
بغضي كه راه گلويش را گرفته بود به آرامي شكست و قطره اشكي كه در چشمهايش حلقه زده بود سرازير شد...
- ميتونيد شروع كنيد.
آخرين نگاه اسفبارش را به سبيل پرپشت نازنينش انداخت و جملهي بعدي آرايشگر تا ابد در گوشش پيچيد...
- گلاره، بيا سيبيل اين دختر خانومو بند بنداز...
________________________
پ.ن: اين پستم رو تقديم مي كنم به دوست خوب و عزيزم مانا. مانا جان، براي هر دوتون آرزوي خوشبختي ميكنم و اميدوارم در تمامي مراحل عمرتون با همديگه باشيد و هيچوقت مجبور به تحمل غم دوري و جدايي نشيد.

