- بابايي... يه چيزي بگم؟ اين مونا دختر صغري خانوم همش اذيتم ميكنه...
اي بابا! چه پسر توسري خوري بار آورديما!... يه دختر اذيتش ميكنه مياد به ما چقليشو ميكنه!... بايد زود تو يه كلاس هنرهاي رزمي ثبت نامش كنم بلكه يه كم از اين سوسولي در بياد...
- خب تو هم از خودت دفاع كن پسرم! تو هم اذيتش كن!
- من هم همين كارو كردم... اما نميدونم چرا از اون موقع كه قطاره از روش رد شد تا حالا خوابه!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط پژمان تكدهقان
|
