سرنوشت: سلام! برای اولین بار ما کنار هم در حال گذاشتن پست هستیم!
خودنوشت:
در ایستگاه مترو به سر میبردیم که یهو اون گفت: دیدی؟!
من گفتم چیو؟
- دختره چقدر بهمون بد نگاه میکرد! نکنه آشنا بود؟
- نه بابا... اون که دو تا پسر دیگه هم باهاش بودن...
و چند ثانیه بعد در کمال تعجب تا دختر مورد نظر به انتهای پلکان برقی رسید و ما پامونو گذاشتیم روی پلکان، برق پلکان به اتمام رسید و ثابت گشت!
- دیدی؟!
- چیو؟!
- دختره دکمه Stop رو زد!
- برو بابا!!!
- به جان خودم!!!...
وارد قطار گشتیم... دختر نیز بود و آن دو پسر هم... اما تمام مدت نگاه دختر به ما بود... خدایا، این دیگه کیه؟! حتی داشتیم تصمیم میگرفتیم که بریم جلو و خیلی مودبانه آبروی دختره رو جلوی دوستان پسرش ببریم! میخواستیم بریم جلو و بگیم:" آقا، ببخشید، ما شما رو میشناسیم که این خانوم اینقدر ما رو بد نگاه میکنه؟" اما شانس آوردیم که ایستگاه بعدی پیاده شدیم و وقت نشد این کارو بکنیم... وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودیم...

این است آن دختر و آن هم یکی از آن پسران کذا...
( آمدیم چشمهایش را شطرنجی کنیم دیدیم با این کار تنها مدرکی که نشان میدهد او به ما می نگرد از بین می رود)
خلاصه این که... آن روز گذشت و هرگز نفهمیدیم اون دختر (آن هم با وجود دوتا پسر دیگه باهاش) که بود و از جان ما چه میخواست... فقط تنها احتمالی که وجود دارد این است که:
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا زد دکمه را با مشت لیلی؟!

