دل من ميدانست
كه دلت از طپشش خسته شدست
كه وارسته شدست
كه دگر تاب و تحمل نكند
كه دگر درب دلت بر دگران بسته شدست
دل من مرگ دلت را...
شنيد
و سپس مُرد دلم
جامي از مرگ...
چشيد
...
و سرم سوت كشيد...!
لحظهاي كه خبري تازه ز تو بشنيدم
تو نمرده بودي!
خبر مرگ تو يك شوخي بود!
من - ركب خورده - فقط جامه ز تن بدْريدم!...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:7  توسط پژمان تكدهقان
|

