تبليغاتX
اندرمیان
 

کدخدایان دو روستای مجاور مدتها در قهر بودند، برای هیچ. و مجوز رابطه ای نبود بین دو روستا. اما، روستانشینان که قرنها یکی بودند، تاب دوری نداشتند. سفرهای میان دو روستا کم کم دوباره شکل گرفت، ابتدا پنهانی و در انتها آشکارا.

این داستان سالهای سال ادامه داشت، تا دیروز که کبوتری نامه ای آورد از یکی از کدخدایان برای دیگری. کاغذ نامه، قطره قطره، خیس بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: خواهشاً نپرسید چرا طنز ننوشتم که این بدترین سوال ممکن است. گاهی اوقات اینجا می شود دفترچه خاطرات نداشته ام برای ثبت روزها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:17  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

1

گذشت! چی گذشت؟ کنکور عملی هم گذشت. همین جمعه بود. به هر بدبختی (یا خوشبختی) بود اون رو هم گذروندم و حالا منتظر اعلام نتایج این یکی هستم، در خان ششم از هشت خان کنکور هنر! یکی هم بیشتر از هفت خان رستمه! خان یکم: برافکندن داوطلب، غول کنکور سراسری را! خان دُیُم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان سیُم: انتخاب رشته. خان چارم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان پنجم: سر بریدن داوطلب محترم، دیو کنکور عملی را! خان ششم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان هفتم: انتخاب رشته. خان هشتم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را!!! البته این موضوع هیچگونه منفعت مادی و معنوی برای شما خوانندگان محترم وبلاگ ندارد و تنها دلیل این که آن را اینجا مطرح کردم این بود که سالها بعد، وقتی که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو اندرمیان بودم به نوه ی محترم بگویم "پسر بیا اینجا رو بخون ببین اون زمان با چه بدبختی ای کنکور میدادیم! همه اش اظطراب اعلام نتایج داشتیم! همیشه یه نتیجه ای بود که ما منتظر اعلامش باشیم!!! اما تو که این چیزا رو درک نمی کنی. اصلاً شما که کنکور ندارید هیچ وقت نمی فهمید ما چه می کشیدیم. حالا پاشو برو اون تلفن رو بیار می خوام زنگ بزنم به ممد ببینم پست بعدی رو اون میزاره یا من بزارم؟"

 

2

شد! چی شد؟ برکنار شد! کی شد؟ کردان شد! چرا شد؟ چون استیضاح شد! چرا استیضاح شد؟ چون جعلی بود! چی جعلی بود؟... دیگه اگه این رو هم ندونی خیلی از دنیا عقبی! اول می خواستم راجع به برکناریش طنز بنویسم، اما هر کاری کردم نشد! یعنی مونده بودم وقتی خود جلسه استیضاح از طنزهای مهران مدیری خنده دارتر و از هشدار برای کبرا 11 مهیج تر بود، من دیگه چی بنویسم که از اون هم بهتر باشه؟! به تمامی کسانی که خیلی وقت است یک دل حسابی نخندیده اند پیشنهاد می کنم فیلم جلسه استیضاح کردان رو از سیریش سیما تهیه کرده و ساعتهای خوشی را در کنار خانواده خود تجربه کنید! (فردا می بینی همه کسایی که از کنارت رد می شن دارن راجع به فیلم کردان صحبت می کنن: "دیدی اونجاشو که می گه من به خاطر شرع و اسلام استعفا ندادم؟! ها ها ها ها!!!" "دیدی اون مَرده چه باحال مدرکه رو رو کرد که تازه دانشگاه آزاد هم ازت نخواسته بری تدریس کنی و خودت التماس کردی که استخدامت کنن؟" "شنیدی می گن مدرک دوم دبستانش هم مردودی بوده؟" "دیدی بازیگر نقش اوله یه جاش می گه به جای استیضاح من آمریکا باید محاکمه شود؟ اونجاش دیگه ما مردیم از خنده!" "دیدی خودشو با شهید بهشتی مقایسه می کنه؟ ها ها!!!" چند وقت بعد هم فیلم دوش میاد با اسم "بازگشت بهشتی!")

چند روز پیش یکی زنگ زده بود ماهواره می گفت "من از دانشجوهای کردان بودم، ایشون همیشه از خاطرات آکسفورد و تجربیاتش و شیوه تدریس اونجا تعریف می کرد! حالا یه وقت نگن مدرک استادتون تقلبی بوده مدرک شما هم باطله؟!"

 

3

شد! چی شد؟ اوباما شد! چی؟! یارکشی؟! نه! کسی با ما نشد! اوباما یک اسمه! باراک اوباما! منظورم اینه که اوباما رئیس جمهور امریکا شد. اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا. نمی دانم باید درباره اش چه بگویم. خب از اول به راحتی می شد حدس زد که اوباما رای می آورد. خب من چی بگم؟... اصلاً این شماره هیچ قصد خاصی به جز یک اطلاع رسانی ساده نداشت. می گذارمش واسه سال ۱۴۲۶ همان موقع که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو هستم، شاید یک وقت خواستم بدونم اوباما کِی رئیس جمهور شد. یا اصلاً شاید همون موقع نظرم راجع به سیاست هاش رو نوشتم!

 

4

گشت! چی گشت؟ محروم گشت! کی گشت؟ تیم بسکتبال معلولین گشت! چند وقت گشت؟ تا سال 2012 گشت! از چی گشت؟ از هر بازی ای خارج تر از ایران گشت! چرا گشت؟... این پرسش برخلاف پرسش های قبلی دارای دو پاسخ متفاوت است. یکیش مخصوص مسئولین است و دیگری مخصوص افراد غیر مسئول. اصلاً قضیه از چه قراره؟ قضیه از این قراره که مرگ بر آمریکا! نه، اشتباه شد. قضیه از این قراره که تیم بسکتبال معلولین در مقابل تیم آمریکا بازی نکرده. چرا؟ حالا می رسیم به همون دو پاسخ. مسئولین می گویند دلیل بازی نکردن افراد تیم بسکتبال معلولین این بوده که زمان بازی ها تغییر داده شده و به اونها خبر نداده بودند، اما افراد غیر مسئول (که گویا دست اندر کاران مسابقات هم جزو این دسته از افراد هستند و به سیاست خیلی علاقه ندارند) نظر دیگری دارند، که همین نظرات باعث شد تیم بسکتبال معلولین ایران تا سال 2012 جزو طبقه محروم جامعه محسوب شوند! البته غیرمسئولین افرادی بس غیر مسئول و غیر متعهد هستند خب و آدم نیستند اصلاً و نظراتشان هم آدم نیست! (دوست دارم بدونم اگه محروم نمی شدن باز هم می گفتن دلیل بازی نکردن تغییر زمان مسابقات بوده یا اون موقع تو بوق و کرنا می کردن که "درود بر غیرت و صلابت قهرمانان و پهلوانان ملی ما!"؟) حالا چند درصدتون از این قضایا خبر داشتید؟ احتمالا 5 یا فوقش 6/5 درصد. اما حالا به یمن وجود خبرگزاری هایی مثل "اندرمیان پرس" درصد بسیاری (نزدیک به صد در صد) شما از اتفاقات این چُنینی با خبر می شوید. در اینجا من و دیگر همکارانم تا بخش بعدی خبر شما بینندگان عزیز را به خدای بزرگ می سپاریم! خدانگهدار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:30  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

در این قسمت چیزی ننویسید.         باشه                                     

در ابتدا از جامعه ی دختران سبیل دار بابت پست قبلی پوزش می طلبیم و در ادامه اینکه اندرمیان تصمیم بر این گرفته که گاهاً به نظرات شما در قالب یک پست، پاسخ کتبی داده تا اگر خوانندگان دیگر چنین سوالی داشته می باشند آنها نیز از پاسخ خود آگاه گردند. نظرات بی نظیر این دوره را با پاسخ هایشان در زیر مشاهده می کنید.

نظرات ارائه شده در مورد پست "ماجراهاي من و پسرم 7"

برق میره مگه؟ (فلان بن هیچکس)
ج) نه، برق نمیره، برق قطع می شه. به قول بکس گفتنی دیگه نمیره فقط بعضی وقتا میاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------
خب پسرت تو ذهنیتش اینه دیگه! فکر کنم پسر منم مثه پسر تو شه! (مطهره)
ج) اگر در زمان بارداری وبلاگ نویسی کنی ممکنه این اتفاق بیفته. فقط یادت نره که تا شش ماهگی تنها غذای کودک شیر مادره. بدون مکمل!
---------------------------------------------------------------------------------------------
منم از بازیهای نشستنکی مثل هفت سنگ و وسطی و لی لی خیلی خوشم میاد !
خب ... درسته نشستنکی نیست ، ولی سنتی که هست !
( در اون صورت پسرت باید دست به دامن کنسول Wii شه ) (ZigOoL)
ج) ولی من از بازیای پر تحرک و خطرناک مثل منچ و مارپله خوشم میاد. بهتره بره با کنسول اکس باکس درگیر شه تازه این یکی دامنم نداره.
---------------------------------------------------------------------------------------------
یا ابوالفضل اینا دیگه چی بودن؟ (کارگر)
ج) اشتباه گرفتی داداش! ما از اینا تو وبلاگمون نداریم!
---------------------------------------------------------------------------------------------
ملاحظه گردید (کامپرور)
ج) این جمله ی دو کلمه ای شاید جمله ای باشه که خیلی از شما با آن آشنایی دارین. یه جور حس نئونازیسمی معناگرا تو این دو کلمه موج میزنه به طوری که خواننده در نگاه اول اینطور می پندارد که نویسنده فارغ از هر گونه دغدغه ذهنی خواستار رهایی از تلاطم گفتار پنداری و گرانی کلام می باشد اما با دیدی عمیق تر و موشکافانه به مفهوم شگرف انتقادی سیاسی و ممارست صنعت ادبی فصاحت نوشتاری و نگارشی صاحب نظر پی خواهد برد. این گونه نظرات تنها در مکتب خود قابل استعمال می باشند و هر سوداگر غیر متعهد فاقد مهیمنات سخن عاجز از ذکر مذکور می باشد.

نظرات ارائه شده در مورد پست ماجراهای اون و پسرش 7.5

شعرش در نوع خود بی نظیر بود ، البته می تونست ادامه هم داشته باشه ولی بدیش این بود که غم و غصه های آدم یادش می اومد و ممکن بود شخص دچار افسردگی بشه و از لذت بازی کم شه ، احتمالا به این دلایل سانسور شد . نه؟؟ (محیا)
ج)  ببین محیا جان من نمیدونم شما تو بازی چیکار میکردین که نیاز بود سانسور بشه. بابا از قدیم گفتن برق رفته محیای... نه! حیای گربه کجا رفته؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
زن کردیه چی شد پس ؟ (فرتا)
ج)  نه! مثل اینکه تو باغ نیستی. با این وضعیت که خود شاعر تو شعر گفته دیگه مگه به کسی زن میدن؟ حالا اهل هر جایی که میخواد باشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------
من نمی دونم این منو پسرم چه چیز مسخره ای که هرکی میاد توش بی نمک میشه!! (همون!)
ج) اولاً این اسمی که برای شما انتخاب کردن می دونی... نمیخوام ناراحتت کنم ولی خب به هر حال اسم با مسمایی نیست. البته هنوزم دیر نشده برو ثبت احوال عوضش کن، حال آقای رزاقی هم بپرس. اون چیزایی هم که میاد تو شما و پسرتون خب طبیعیه که بی نمک بشن. به مسخره بودنتون ربطی نداره!
---------------------------------------------------------------------------------------------
حالا اگه کسی که دامن پوشیده تلاش کنه می تونه با رعایت موازین از هر پا استفاده ی جداگانه ای بکنه! (راحیل)
ج) شما اصلا اتل متل بازی نکن برات خطر داره راحیل خانوم. به جاش سایه بازی کن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
نظر من خوبه. (حسین شر خر)
ج) آقا برو واسه ما شر درست نکن... خرم درست نکن. آخه مرد حسابی اول نظر بده بعد از نظرت تعریف کن!

نظرات ارائه شده در مورد پست خداحافظ ريفيق...

می توانید شروع کنید (اينجا ميتونه يه خونه باشه)
ج) هنوز که برگه ها رو پخش نکردن چطوری شروع کنیم؟ البته امر امر شماست ما رو حرف شما حرف نمیزنیم آقای اینجا میتونه یه خونه باشه!
راستی من می تونم فقط اینجا صدات کنم؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
آخرشین بابا.....!!!!سبیل خانمها هر چه باشد به پرپشتی سیبیل شماها که نمی رسه!!!!!!
خیلی خوب بود...آخر خلاقیت!!!!!! (مریم)
ج) اختیار دارید خالق اصلی اونیه که سبیل رو آفریده. اونم دیگه مشکل شماست استروییدی، چیزی بخورین شاید پرپشت بشه. ما هم اگه می دونستیم شما اینقد بدتون میاد، از اول سبیلمونو بند مینداختیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------
پژمان عزیز اذیت کردن یه گروه کار جدیدی نیست شیوه ی اذیت کردن فرق کرده اگه تا چند وقت پیش آدما رو می کشتن یا خونه زندگیشونو ازشون می گرفتن حالا دارن به صورت روحی اذیتشون می کنن اما اونایی که به چیزی اعتقاد دارن با این کارا ناراحت و افسرده نمی شن اونایی که می دونن قراره چیزای بهتری براشون پیش بیاد تحمل می کنن آره گفتم کیش. کیش بعنی دین یعنی من مسلمون نیستم ولی انسان هستم و طبق قوانین باید از همه ی قوانین که برای همه ی انسان ها رعایت می شه استفاده کنم این آزار و اذیت هارو مه ی پیروان ادیان جدید تحمل کردن ما هم مثل بقیه. مثل اینکه این رسم زمونه است که اونایی رو که باهات موافق نیستن اذیت کنی نه فقط من که گروهی از هم وطنامون دارن از آزار های بی موردی که فقط به خاطر تعصبه رنج می برن اما خب باید مقابله کرد من خوشحالم که شما به عنوان یه جوونی که قراره آینده رو بسازه داری فکر میکنی امیدوارم که همه تعصب رو کننار بگذارن (پرنسس)
ج) راستش ما هم تو فکر کشتن و گرفتن خونه و اینا بودیم که خبر رسید دیگه قدیمی شده. اون مدل روح و ارواحم یه مقدار سخت بود چون خودت که میدونی روح قابل مشاهده و لمس نیست باید وارد مباحث ماوراء الطبیعه می شدیم حالا اینهمه خودمونو بکشیم آخرش طرف اعتقاد داشته باشه هیچ چیش نشه. راستی گفتی کیش یاد تنب کوچیک افتادم ولی جدا من تا حالا فکر میکردم کیش اسم یه جزیره ست که تو شطرنج کاربرد داره. حالا این ادیان جدید که میگی کی اومدن که ما نفهمیدیم؟ پیامبرشونو بگو ببینم می شناسم. آخه یکی داشتیم تو محلمون ادعای پیامبری می کرد. بهش گفتیم معجزه کن گفت: گگگگگق... ق! بعد بهش گفتیم کتابت کو؟ گفت: جزوه می دم. بعد گفتیم باید بری تو غار، گفت: این روزا با ایران رادیاتور کی می ره تو غار؟!
آره دیگه! عجب رسمیه رسم زمونه! بحث سیبیل و ریش زنونه! در کل اینکه خیلی ممنون از اینکه امیدواری فکر می کنم و اینکه آینده نگری چیز خوبیه و من هم طبق فرمایشات شما امیدوارم در آینده مردم اینقد به سبیلشون تعصب نداشته باشن تا رنج نبرن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
هپ (پت)
ج) باختی بابا! باید به جای ضرایب 5 بگی هپ. این که 11 بود!
---------------------------------------------------------------------------------------------
نمنه (پت)
ج) آقا تو رو خدا فکر آینده ی این وبلاگ نیستی فکر خودت باش. الآن یکی میاد می بینه تظاهرات راه میندازه، ما هم زندانی سیاسی می شیم. می برن درخت تو نشیمن گاهمون میکنن! اونوقت باید یه وبلاگ بزنی با نام ممد را آزاد کنین.
تازه بعدشم که آزاد شدم باید فرار کنم برم کانادا مانادا! دست رو نقاط حساس اجتماع نذار دیگه!

قسمت تبلیغات: دین اسلام دین صلح و دوستی و پیوند میان انسان ها و نور هدایت... در کل اینکه مسلمون شو کافر!
خدمات پس از فروش هم داره.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط ممد  | 

سلام عرض شد
به علت کمبود وقت و درس داشتن پژمان و این جور چیزا تصمیم بر این گرفتم که گلچینی از آثار گذشته از وبلاگ قبلی رو بذارم که امکان داره بعضیاشو در این وبلاگ ادامه بدیم ... امیدوارم ... نه نیستم

فرهنگ بنده خدا



 

سلام برسون : سلام اسم یه پسر بچه میباشد که هر روز مامانش به باباش میخواسته بگه برسونش مهد کودک میگفته سلام برسون باباشم یادش میرفت!
دی سی شدن : به کسی میگویند که سی دی را بر عکس در سی دی رام قرار دهد
.
جنب و جوش داشتن : یعنی جوش هایی که در جنب صورت میروید داشته باشد
.
دستگاه : به محل قرار دادن دست گویند

گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه بو میده : گربه وقتی دستشو میاره بالا که برسه به گوشت میفهمه دستش بو میده
سخت گیر : به انسانی میگویند که گیرایی ذهنش بسیار سخت است
.
تلفن داره کنترل میشه : الان تلفن کم کم داره تبدیل میشه به کنترل تلوزیون
!
آسانسور : انسانی که به آسانی سر میخورد

از دور مسابقه خارج شدن : آمدن به وسطای مسابقه
.
سلاح سرد : سلاحی که از درون آن گلوله ی یخی شلیک میشود!


 


 


 


 


 


 


 


 


 


منبع: وبلاگ پلنگ صورتی

دمپایی نوشت: خاطرات زنده شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط ممد  | 


اخیرا ما هر پستی میذاریم بعد که بازتابشو میبینیم پشیمون میشیم (من بیشتر).
هر پستی بذاریم باید بعدش بیایم از یه جامعه ای کسب حلالیت کنیم !
دفعه ی قبل که رفتی مترو عکس بندازیم یا بگیریم (حالا هر کوفتی) بهمون ماموریت داده شده بود از طرف خودمون که دکمه های Stop را بزنیم.
این دفعه هم به نوعی مکافات و اینا شد دیگه خوب من همین جا به اون دختر خطاب میکنم که درکت میکنیم و میدونیم چه حالی میده ولی خوب از اون دوست پسر و برادرت خجالت بکش ما یه غلطی کردیم تو باید خودت و بندازی تو چاه؟!
تو دیگه بزرگ شدی واسه خودت مردی شدی تازه شانس آوردی اینو نگفتیم که انگشتت تو دماغت بود.
نمیگی ما اگه بخوایم دفه ی بعد Stop رو بزنیم دستمون دماغی میشه؟! (دماغ با همین ق بود دیگه ؟)
در هر صورت ما به این چیزا در حالت عادی زیاد گیر نمیدیم نخ سوزن این یکی که خیلی گیر بود.
میلی هم به خود شیفتگی نداریم.
فقط پژمان اومده بود اینجا گفتیم یه پست بذاریم با اسم من و اون که سوژه بهتر از این متاسفانه گیرمون نیومد.
ولی این دختر از اون جایی که برادر پدر داره ما بهتون اعلام میکنیم این اون نبوده و تشابه اسمی بوده، تا بنده ی خدا آبروش نره.
آخه سپیده خانوم (این جدیده) خیلی به ما هشدار دادن که عذابی سخت در راه است. تازه عاشق هم نمیشن!
از قشر دختر ها هم عذر میخواهیم سوزن نخ مطهره (همینجوری) ... آخه ما الآن ...
چیزه اصلا شما بگین مطهره اسم دختره یا پسر؟ هان؟
تولد منم پسا پس مبارک دوباره ...کادو که نخریدین حداقل پول کفن و دفنمو بدین.
یه چیزی ... ما قصد پیدا کردیم هر ماه یه پست بذاریم از یه نویسنده ی دیگه. نویسنده ی مهمان این ماه اعلام آمادگی کنه! ما به قید قرعه یکی رو انتخاب می کنیم. البته ممکنه خارج از وبلاگ های همسایه باشه. (شرایطش هم فقط اینه که نوشتش قشنگ باشه)
پروژه های در دست احداث (کامینگ سون): ب.ا 2 ، مسابقه شماره 3 ، نظر سنجی جدید ، اشعار مربوط به دانشگاه ، اشعار مربوط به زیگول ، ماجراهای من و پسرم 4 و ...
و یه چیز دیگه وبلاگ ما به روز شد سر بزنین
ما هر چقدم وب سایت باشیم باز میگیم وبلاگ... چون در اصل وبلاگی مینویسیم (اینطوری بهتره دیگه)
موی ما هم به تازگی خیلی بلند شده فرصت نکردم برم کوتاه کنم.
اینم از پست امروز!
به همین سادگی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:24  توسط ممد 

خانمها آقايان...

بالآخره دعاهاي شما نتيجه داد

ممد حالش خوب شد...

يعني از اول هم حالش خوب شد...

منظورم اينه كه... انقدر دعاهاتون خوب كار كرد كه... از اولش هم حالش خوب بود!

ببخشيد... دروغ 13 كه ميدونيد چيه؟ عجب رسم پدر درآريه ها!

با حرفاي قشنگي كه خيلي از شماها زدين، به سختي دارم ميگم كه ممد حالش از اول هم خوب بوده و اون حرفا دروغ بود...

حالا ما يه معذرت خواهي بزرگ (خيلي خيلي خيلي بزرگ) به همه شما بدهكاريم. مخصوصا به اونايي كه بيشتر نگران شدن و بيشتر برامون مايه گذاشتن. كساني مثل سعيد (زيگول) كه ميخواست قبل از اينكه برگرده دانشگاهش تو تبريز يه پست ديگه بزاره اما گويا خبر دروغ ما انقدر غمگينش كرد كه بيخيال گذاشتن پستش شد. كساني مثل احمد عزيز كه اينهمه دعا كرد. اون هم چه دعاهايي... دعاهايي كه الآن هم كه ميخونمشون ناراحت ميشم كه همچين دوستي رو بي دليل غمگين كرديم. كساني مثل فرتا كه براي ممد حتي اشك هم ريخته... فرتا جان، كاش همانطور كه گفتي "باور نميكنم"، واقعا باور نميكردي... نميدانم، شايد هم بهتر باشه اين دروغ ما باعث نشه كه تو آدمي به همه چيز شكاك بشي... كساني مثل انسان(ابله سابق) ... يا محيا... از همه معذرت ميخوام.

باور كنيد برخلاف چيزي كه فكر ميكرديم موقع خوندن نظراتتون اصلا خنده‌مون نگرفت... برعكس، همش ناراحت بوديم از اينكه حالا با چه رويي واقعيت رو به شما بگيم. فقط ناراحت بوديم.

اما، دروغ چرا؟... از يه طرف هم من خوشحال شدم. چون فهميدم كه اگه يه روز من هم چيزيم بشه، كساني هستند كه انقدر براشون مهم باشم. (البته اگه همين الآنش هم چوپان دروغگو نشده باشيم)

دوستان، از همه شما ممنونم، و از همه‌تون طلب مغفرت ميكنم! حلالمون كنيد...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:22  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

بدم مياد از 13...

از اين عدد كثافت...

از اين عدد نحس.

بدم مياد از 13 به در...

از اين رسم احمقانه كه همه بي چون و چرا انجامش ميدن...

از اين روز احمقانه كه همه براي اينكه نحسيشو از بين ببرن خونه‌ي امن رو ول ميكنن و آواراه‌ي جنگلها ميشن.

اگه ما قصد به در كردن 13 رو نداشتيم...

اگه اون راننده كور براي رسيدن به پارك عجله نداشت...

اگه آمبولانس تو ترافيك ماشينايي كه همشون فقط و فقط به فكر اينن كه آخرين روز تعطيلات بهشون خوش بگذره، گير نميكرد...

الآن ممد تو كما نبود.

 

فقط دعا كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

"غلط كردم خدا، گه خوردم خدا. من كه دفعه اولم بود. خدايا كمكم كن. اگه چيزيش بشه من تا آخر عمر بدبختم، به خدا ديگه تكرار نميكنم، اين اولين و آخرين بار بود..."

راست ميگفت، واقعا اولين بار بود، اما اكليل و سرنج كاري به اين چيزا نداشت...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱: و اين داستان همچنان ادامه دارد...

پ.ن۲: ميخواستم اين مطلبم طنز باشه، اما بعد يادم افتاد كه مامانم بهم گفته با آتيش شوخي نكن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

من نميخواستم اينطوري بشه... يعني ميخواستما... اما خواستنم خيلي جدي نبود... همش تقصير خودش بود... اون روز كه با هم قرار گذاشتيم... خودش زنگ زد بهم گفت بيام... اصلا اگه براش مهم نبودم كه بهم زنگ نميزد... پس چرا با اون مرتيكه اومد سر قرار؟ همش تقصير خودش بود... خودش گفته بود دوستم داره... حتي ميگفت منو به خانواده‌ش معرفي ميكنه كه با هم ازدواج كنيم. قرار بود با هم ازدواج كنيم! اما اون مرتيكه گفت كه اون منو دوست نداره. ميدونم كه با دهنش نگفت، اما وجود اون اينو ثابت ميكرد. عوضي خجالت هم نميكشه... پررو پررو وايساده كنار ليلي من. اصلا ليلي كه خودش به من زنگ زد، خودش گفت بيا پارك ملت. ميدونم، فقط ميخواست منو بسوزونه. اصلا هرچي سرش اومده حقشه. كثافت، همون مرتيكه در حد توه. اما به خدا من نميخواستم اينطوري بشه. خيلي هم با خودم كلنجار رفتم. يعني از لحظه اي كه ديدمش كلي با خودم فكر كردم كه چيكار كنم.

چقدر؟

از لحظه اي كه از دور كنار اون مرتيكه ديدمش و با عصبانيت دويدم طرفشون تا لحظه اي كه رسيدم كنارشون داشتم فكر ميكردم. شايد به نظر شما كم بياد. اما واسه من ساعتها گذشت. مهمترين تصميم زندگيمو همون موقع گرفتم. پاي آبروم وسط بود. آخه از وقتي باهاش دوست شده بودم پيش همه دوستام ازش تعريف ميكردم. خب، ميدونيد، ضايع بود اگه ميفهميدن منو ول كرده رفته سراغ يكي ديگه. دوستام بهم ميخنديدن، نميخنديدن؟ اونوقت من چي كار ميكردم؟‌ چي كار ميتونستم بكنم؟ اما الآن همه دوستام منو قبول دارن. با اينكه از اون روز تا حالا نديدمشون اما ميدونم به من افتخار ميكنن. ميدونم هنوز به غيرت من ايمان دارن. آخه خيلي سنگينه زيد آدم با يه پسر غريبه باشه و هيچ كاري نكني...

از چه طريقي با هم آشنا شده بوديد؟

از اينترنت... چت... اما فكر نكنيد از اين دوستياي الكي بودا... خيلي خوب شناخته بودمش. يعني قشنگ انگار سالها بود با هم دوست بوديم...

چند وقت بود با هم آشنا شده بوديد؟

واقعيتش كه يه ماه بود. اما گفتم كه. انگار سالها بود ميشناختمش. قشنگ ميدونستم چطوري ميتونم ساكتش كنم. تا حرف اضافي ميزد يه اخم كه ميكردم ساكت ميشد. خيلي خوب شناخته بودمش. تا اون روز كه اون خيانتو در حق من كرد. نبايد اين كارو ميكرد. به خدا من دوستش داشتم، عاشقش بودم. اما اون به من خيانت كرد. حق من كه عاشقش بودم اين نبود. به من گفت دوستم داره، اما همه حرفاش دروغ بود. اون اصلا منو دوست نداشت. وقتي اون پسره سوسول قرتي رو ديدم همه داستانو فهميدم. حتما سوژه خنده‌شون ته كشيده بوده منو جور كردن كه چند وقت بهم بخندن. ليلي يه دروغگوي كثيف بود كه با قلب يه عاشق دل خسته اينطوري بازي كرد. هرچي هم سرش اومد حقشه.

آقاي مرتضي رضايي، لطفا به جايگاه شاكي تشريف بياريد...

(گريه و زاري فرياد) احمق! عوضي!

آقاي رضايي، اعصاب خودتونو كنترل كنيد

كثافت! رواني!

آقاي رضايي، اگه بيشتر از اين ادامه بديد دستور ميدم از دادگاه بيرونتون كنن

آخه تو هم آدمي؟ ليلي رو بگو كه چقدر دوستت داشت. آخه تو چي داري؟ انسانيت هم ميدوني چيه؟ آخه تو با چه رويي از عشق حرف ميزني؟...

تو از عشق چي ميدوني؟ عاشق واقعي تو نبودي، من بو...

...كثافت... تو ليلي رو جلوي چشام تيكه تيكه كردي... عشق تو اينه؟ ليلي ساده رو بگو كه توي ابلهو دوست داشت... ليلي ساده رو بگو كه فكر ميكرد تو آدمي...

آقاي قاضي، ايشون چي م...

... ليلي ساده رو بگو كه فكر ميكرد تو خوشحال ميشي...

جناب قاضي...؟!!!

...من احمقو بگو كه فكر نميكردم حيوونايي مثه تو وجود داشته باشن...

آقاي...

... من احمقو بگو كه وقتي ليلي گفت با تو دوسته دعواش نكردم و وقتي گفت باهاش بيام كه تو رو بهم معرفي كنه قبول كردم. من چقدر احمق بودم كه به حرف اون كه 6 سال كوچكتر از خودم بود گوش دادم...

آقاي قاضي اين چي ميگه؟!!!

آقايون، نظم دادگاه رو رعايت كنيد!

عوضي!!! تو خواهر منو... (شكسته شدن بغض و ريختن اشك)

پاورقي:

چند وقت پيش تو يه روزنامه خوندم يه پسر جوون وقتي ديده خواهرش داره با تلفن آروم صحبت ميكنه، به خيال اينكه اون طرف خط يك پسره، بدون يك كلمه حرف خواهرشو خفه كرده.........

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

وارنینگ!

The image “http://www.maxent.org/video/images/FBI_warning_02.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

مطالب این وبلاگ صرفا برای استفاده ی اندرونیست و خصوصی میباشد و جهت استفاده عموم نوشته نمیشود (عموم به معنی همگان نه به معنای عموی من)

استفاده ی غیر قانونی و کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع و منشاء جایز نیست و هر گونه کلیک راست و چپ موجب اختلال در ماوس میگردد.
نمایش در اماکن عمومی مانند مدرسه - مسجد - قهوه خونه - سر کوچه - صف شیر - اتوبوس - تاکسی - طیاره - ترن هوایی - مونوریل (چشم انداز 10 سال آینده) - سلمانی (سر خر تراشون) - سرویس های بهداشتی آقایان و بانوان (در موارد خاص پیشنهاد میشود از همان دستشویی آقایان استفاده شود) و الی ماشاءالله و امسالهم پیگرد غیر قانونی را در پی میخواهد داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:37  توسط من و اون  |