تبليغاتX
اندرمیان
 
مجری: با سلام در خدمت شما هستیم با یکی دیگر از مسابقات شهروند جاسم. ما صد شرکت کننده داریم که با من میشه صد و یکی، البته بعدا چند نفر اضافه می شن که دیگه اونا رو حساب نمی کنیم. شرکت کنندگان این هفته ی ما رو جمعی از خلبانان بازنشسته کشورمون تشکیل می دن. از بین این صد نفر یک نفر رو به قید قرعه انتخاب کردیم تا بقیه فقط نگاه کنن. شرکت کننده ی این هفته مون کسی نیست جز آقای... آقااااای... آقای چیز...
سلام بر شما ای شهروند نمونه! لطفا خودتونو معرفی کنید و بگین هدفتون از شرکت در این برنامه چیه؟
- به نام خدا محمد دومی هستم، پسر حاج محمد خان میرزا، از توابع قوچ، هدفم از شرکت در این برنامه بوده که باعث وحدت و همبستگی و انجزاره!
- خب آقای دومی موافقین سوال اول و ازتون بپرسم؟
- بله ولی صبر کنید ببینم زنگم سالمه.
- زنگ نمی خواد که! شما یک نفر هستید!
- مسابقه بدون زنگ نَمیشه که!
- خب باشه، دوستان محبت کنن یه زنگ به ایشون بدن.
...
آقای دومی سوال اول!
- (زییییییییییینگ)
- صبر کنید هنوز سوال رو نخوندم.
- نه! میخواستم ببینم زنگم سالمه.
- بله. آقای دومی شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج میلاد هستید...
- نیستم! چرا خالی می بندی؟
- نه! این بخشی از سوال مسابقه بود! شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج میلاد هستید و چتر نجات هم به همراه ندارید برای حفظ جانتان چه عملی انجام می دهید؟
- پاهامو باز میکنم.
- مطمئنید؟ پاسخ رو با هم می بینیم.
ایووووووووو
ایووووو
ایووووووووووو
محمد دومی: ببخشید این صدای کارخونه ی اره برقی سازی از کجاست؟
ایووووووووووو
دومی: گوشم درد گرفت!
ایوووووووووو
(تمام شرکت کنندگان گوش های خود را گرفته اند)
دومی: من دیگه تحمل ندارم.
ایووووووووووو
(لنز دوربین ترَک خورد)
دومی: آخخخخخ گوشم!
ایوووووووووووووووووو
ایووووووو
دین دین دی دی دین!
پاسخ درست: آقای دومی! پاسخ شما اشتباه بود. متاسفانه شما از دور مسابقه خارج شدید.
- آخ جون!
- حالا بیاین به وسط مسابقه.
- اَ ه!
- پاسخ درست این بود:
خود را کنار میکشید تا با برج ملی میلاد برخورد نکرده و به این دست آورد فرهنگی کشورمان لطمه ای وارد نیاورید.
دومی: چشم از این به بعد سعی میکنم همین کارو کنم.
- خب ببینیم از بین دوستان خلبان چند نفر پاسخ درست دادن...
سنمبشتادینتشاسبتشینتبدشیتندبتشد (تند شدن فیلم)
- اممم... سه سه تا دویست تا و چهل و پنج تا، ده بر یک، یک دو تا دوتا و پونصد نفر پاسخ درست رو انتخاب کردند بدین ترتیب هیچ امتیازی به شما تعلق نمیگیره.
...
سوال بعد: در هواپیما نشسته اید مشاهده می کنید دو هواپیمای دیگر در لاین شما با هم تصادف نموده اند، چه کار میکنید؟
دومی: از خلبان خواهش می کنم با سرعت کمتر حرکت کند تا از جزئیات حادثه با خبر شویم.
(دوباره پخش موسیقی متال)
- اشتباه بود آقای دومی، خواهش میکنم دقت کنید.
پاسخ درست: تابلوی خطر را در مسیر قرار می دهیم، به آرامش مسافرین آسیب دیده کمک می کنیم و با اورژانس تماس می گیریم.
سوال بعد: شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟
دومی: اممم... اوممم امم...
- آقای دومی شما می تونید از فرصت اعتماد، انتخاب، پرسش، پاسخ و اشتباه استفاده کنید. آیا این کارو میکنید؟
- من فرصت پرسش رو انتخاب میکنم.
- بله. این فرصت بدین شکله که شرکت کننده می تونه تا سه مرتبه جواب بده و هر کدوم از سه جواب که درست بود، برنده ی این بخش خواهد بود. سوال رو یک بار دیگه با هم می بینیم. "شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟"
- واسش رد بول میندازم بال در بیاره بیاد بالا.
- (همه یک صدا) غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!
- میرم برش میگردونم.
- غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!
- برای جلوگیری از اتلاف انرژی پنجره رو می بندم.
- گل گفتی آی گل گفتی...
مجری: کاملا درسته. دوستان بیننده هرگز فراموش نکنید که با خاموش نمودن حتی یک لامپ اضافی فضای خانه ی خود را تاریک تر می کنید!... آقای دومی هیچ امتیازی به شما تعلق نمی گیره به این علت که تمامی حاضرین پاسخ درست رو انتخاب کردند.
سوال بعد: در دستشویی هواپیما به سر می برید، ناگهان قسمت دستشویی از بدنه هواپیما جدا می شود، چه عملی انجام می دهید؟
- هیچ کاری نمیکنم، حس در هوا بودن با حس دستشویی در هم ادغام می شه و احساس پرواز بهم دست میده!
- خیر! اشتباست! در چنین وضعیتی تنها سیفون را می کشید و چتر نجات باز می شود.
سوال بعدی: شما در منزل مشغول نوشیدن چای هستید و طیاره ای با سرعت به طرف خانه ی شما در حال حرکت است. چه میکنید؟
- من از یکی از فرصت ها استفاده می کنم.
- پاسخ شما اشتباهه. با سرعتی که هواپیما داره به سمت شما میاد دیگه هیچ فرصتی ندارید.
سوال بعد: شما در حال عبور هستید شخصی رو می بینید که در حال شست و شوی هواپیمای خود با شیلنگ است آیا به او تذکر می دهید؟ در اینجا سه گزینه مشاهده می کنید: گزینه یک: بله. گزینه دو: خیر. و گزینه ی سه: بله البته!
- من از فرصت اعتماد استفاده می کنم.
- بله این فرصت هم طوریه که شما به یک فرد دیگر اعتماد میکنید و ایشون به جای شما پاسخ سوال رو می ده شما در این مدت فرصت دارین که برین دستشویی یا هر کار دیگه ای که دوست دارین.
شرکت کننده ی جایگزین: بسم الله الرحمن الرحیم ربِ اشرح لي صدري ويسر لي أمري وأحلل عقدةً من لساني. با سلام به رهبر انقلاب! و خانواده ی معظم شهدا و جانبازان و با تشکر از شما و تمامی دست اندرکاران صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و التماس دعا، بله البته!
مجری: خب آقای دومی هم برگشتند. تو این مدت که شما نبودید ایشون پاسخ سوال شما رو دادند و اشتباه بود چون ما فیلم شما رو داریم که در این فیلم شما بی تفاوت از کنار این شهروند ناسالم عبور کردید.
دومی: مرتیکه من به تو اعتماد کردم! عجب دور و زمونه ای شده! آدم به چشمای خودشم نمی تونه اعتماد کنه!
مجری: سوال بعد: شما در نزدیکی محل زندگیتون یک جعبه ی سیاه رنگ پیدا می کنید با این جعبه چه کار میکنید؟
- من از فرصت انتخاب استفاده می کنم.
- بله پس یکی از پاسخ ها رو انتخاب کنید!
- اهه! این که فرقی نکرد!
- خودتون خواستید! لطفا سریع تر! با این جعبه چکار می کنید؟
- ... تمیزش می کنم!
- پاسخ رو به اتفاق می بینم. باز هم اشتباهه! و پاسخ درست...
پاسخ درست: به علت سیاه بودن رنگ جعبه را به نزدیک ترین مرکز سازمان سیاه (CIAH) تحویل داده و مژدگانی دریافت می نمایید.
سوال مابعد: شخصی وارد هواپیما شده و بیلیت نمی دهد با این شخص چه برخوردی می کنید؟
- برخورد فیزیکی؟
- آقای دومی عجله نکنید من به شما پیشنهاد می کنم از یکی از فرصت هاتون استفاده کنید.
- فرصت پاسخ رو انتخاب میکنم.
- فرصت پاسخ به این صورته که ما پاسخ درست رو به جای شما می گیم.
- یه وقت اشتباه نگین!
- نه آقا خیالت راحت! بار دیگر سوال رو می بینیم. پاسخ درست:
"شخصی وارد هواپیما شده و به جای بیلیت پول خرد می دهد با این شخص چگونه برخورد می کنید؟"
- ببخشید! سوالتون تغییر نکرد؟
- نه! و پاسخ درست: هیچ برخوردی نمی کنید، از راننده خواهش می کنید که در عقب و بزنه تا پیاده شوید.
دییییییین! (موسیقی غم انگیز ترسناک)
مجری: ای وای ببخشید آقای دومی مثل اینکه غلط جواب دادم. اما اشکالی نداره. سوال بعد:
در خانه ی خود مشغول خوردن تخم مرغ هستید، ناگهان صدای مهیبی شبیه به صدای هواپیما به گوش می رسد، چه خواهید کرد؟
- می تونم از فرصت اشتباه استفاده کنم؟
- بله. چرا که نه! آیا مطمئنید؟
- بله.
- پاسخ: می رم زیر میز.
(دیییییییییین)
مجری: متاسفم این بار هم اشتباه بود!
دومی: چرا؟ من که از فرصتم استفاده کردم.
- بله این فرصت همینطور که از اسمش پیداست طوریست که پاسخ اشتباه را برای شما انتخاب می کند. و حالا سوال بعدی:
در سفر خود با هواپیما متوجه می شوید که راننده با سرعت غیر مجاز و به صورت مارپیچ در حال حرکت است، چه غلطی می کنید؟... جون مادرت این یکی و درست جواب بده.
- خلبان رو تشویق میکنم.
- جواب رو با هم می بینیم:...
... جواب درست: سوال خوبی بود.
آقای محمد دومی اینجا شما می تونید انصراف بدید و چون تا این مرحله از مسابقه پیش آمدید یک امتیاز به شما می دیم که با این حساب مبلغ یک میلیون تومان دریافت خواهید کرد، انصراف می دین یا همچنان ادامه خواهید داد؟
(همهمه در میان حضار شرکت کننده) انصراف بده! انصراف بده!
انصراف بده!
انصراف بده دیگه!
انصراف!
دومی: نه انصراف نمی دم!
(حضار) خاک تو سرت!
مجری: از شرکت کنندگان خواهش می کنم که سکوت رو رعایت کنند. آقای دومی با اینکه شما انصراف ندادین اما فرصت برنامه رو به پایانه و متاسفانه امکان ادامه دادن مسابقه وجود نداره. با توجه به پاسخ های نادرست شما نه تنها امتیازی به شما تعلق نمی گیره بلکه در مجموع هفتصد امتیاز از شما کثر می شه که معادل این رقم با همین خودپرداز از حساب شما پول برداشته می شه. آقای دومی آیا از شرکت در این برنامه راضی بودید؟
دومی: کاش قلم پام میشکست و نمیومدم ثبت نام!
- دوستان! تا هفته ای بعد و شهروندی سالم تر شما را به خیر و ما رو به سلامت.

پشت صحنه
(مجری در حال برداشتن پول از خودپرداز): رمزتو بگو!
------------------------------------------------------------------

برای کسب اطلاعات بیشتر به دو لینک زیر مراجعه فرمایید.
فردا نیوز
آفتاب نیوز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 3:53  توسط ممد  | 

گروه اجتماعی شبکه یک سیما تقدیم می شود!
اندرمیان پرزنتس...
                      با حضور...
                                   تعدادی بازیگر!
                                         ... و دست اندر کار بی کار!
                                                              این قسمت: آخرین قسمت.

سکانس اول: اینوقت شب تو خونه!
(صدای زنگ در) زییییییییییییینگ!...
(صدای زنگ در- بلند تر) زییییییییییییییینگ!... زییینگ!
(دوربین از وسط به دو طرف) (مادر رو به پسر با نگرانی) یعنی کدوم خری میتونه باشه اینوقت شب؟
(پسر رو به دیوار) حتما مامورین زحمت کش شهردارین!
(مادر به پسر) خب مادر برو درو باز کن ببین کدوم خریه!
(متفکرانه) اومممم...
(با چهره ای مملو* از التماس)  برو مادر جان! دلت میاد اون بنده خدا رو پشت در نگه داری؟  برو برات تاپ می خرما!
- لپ تاپ!
- حالا لپ لپ هم می خرم. (پافشارانه) برو دیگه!
(با گوشهایی دراز) باشه مادر.
- اون آشغالارم سر رات بذار دم در.



سکانس دوم: دم در!
(دوربین رو به در با زاویه ی 45 درجه)
(زییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ)
...
تیس! (صدای باز شدن در)*
(متعجبانه) اِه! سلام دایی اینوقت شب اینجا چی کار میکنی؟
(متبسمانه) ببینم! زنگتون خرابه؟
- نه دایی! ولی فکر کنم دیگه سوخت. بفرمایین تو...
(متبسمانه) ببینم این آشغالا چیه؟ بذار ببینم...
دایی به خدا آشغاله! توش گنج نیست. بفرمایین تو!
(پسرک را با دست به سویی هدایت میکند) برو اونور.
- (تکان دادن سر)
(با تاکید) برو دیگه!
...
اییییو دوف! (صدای بستوندن در)
)خروج از کادر)
- یا آلا!
...



سکانس سوم: اینوقت شب توی خونه 2.


(در حال ظرف شستن) بفرمایید تو! اِوا سلام فرخ!
(با حرکات دست و سر و کمر) سلام فرخ نده! حالت خوبه!؟
(در حال خشک کردن دست) هییییییییی! بد نیستم داداش. پویا جان کی بود؟
- دایی فرخ بود دیگه!
- چیزی شده فرخ؟
- نه چیزی که نشده. اومده بودم حالتو بپرسم.اهم! پویا مگه تو درس نداری بچه!؟
- نه دایی فرخ! امتحانامون تموم شده!
- خب برو به اون خانوم بی ادبه زنگ بزن! ببین باباش هنوز نمرده.
- نه دایی اون باباش دیوونست مریضه حوصله ی درد سر ندارم!
(دوربین بسته رو فرخ) (با عصبانیت) پویا جان منو مادرت میخوایم با هم صحبت کنیم. چرا نمی فهمی؟ آخه تو چجوری رفتی دانشگاه؟
- (تکان دادن سر (ایندفه اونوری))
...
- خب! فرخ چه ذهنی فکرتو اینطور مشغول کرده که اینوقت شب اومدی اینجا؟
- بابا! چرا گیر دادین به اینوقت شب؟ هنوز که هوا تاریک نشده!
- ببخشید داداش! این پویا که برای من حواس نمیذاره! (با صدایی آرام) خره! تو فیلم مثلا شبه!
(با نگاهی به اطراف) اهم! اومدم راجع به این خونه باهات صحبت کنم. ای بابا! پویا جان تو که هنوز اینجایی.
- دایی فرخ من پشت دوربینم معلوم نمی شم.
- اهم! اومدم راجع به این خونه باهات صحبت کنم.
(با نگرانی) کدوم خونه؟
- (متحیرانه) امممم نمیدونم. دیالوگه دیگه! تو هم دیالوگتو بگو.
- داداش تو رو خدا فعلا حرف خونه رو نزن بذار مادر بمیره بعد.
(با خونسردی) مادر که حالا حالاها نمیمیره مگر اینکه ماشینی چیزی بهش بزنه! تو باید امشب تکلیف این خونه رو روشن کنی!
(با صراحت) تکلیفش روشنه!
(قطع برق)
- کات!
تهیه کننده: فیلم برداری رفت واسه 3 روز دیگه.
...
پنج روز بعد:
سکانس سوم - برداشت سی ام - (از تکلیفش روشنه)
- صدا؟
- رفت.
- دوربین؟
- رفت.
- برق؟
-رفت.
تهیه کننده: فیلم برداری دو ساعت دیگه!
دو ساعت بعد...
- اللهم صل...
سکانس سوم - برداشت سی و یکم - (از تکلیفش روشنه)
- صدا؟
- رفت.
- دوربین؟
- رفت
- کلاغ
- پر!
- حرکت!
(با قاطعیت) تکلیفش روشنه! تو هیچ سهمی از این خونه نداری! این خونه مال بچه هاست.
- پس چرا تو و شوهرت توش زندگی می کنین؟
- نمی دونم تو فیلم نامه اومده.
(همراه با لبخند سوباسایی) ببین بچه ها که خبر ندارن! یه خورده پول به عمه شون می دیم بقیشو خودمون می کشیم بالا!
- بهرام که می دونه!
- بهرام رادان؟
- نه!
- بهرام بیضایی؟
- نه!
- بهرام عظیمی؟
- نه!
- بهرام گور؟
- نه بابا! بهرام پسرت!
- پسر من؟
- نه حالا همون که مثلا بزرگش کردی.
- من بزرگش کردم؟
- آره تو فیلم دیگه! (بال بال زدن همزمان کارگردان)
- آها! منظورت اینه که ای وای بدبخت شدیم؟
- آره دیگه! افتاد؟
(مرموزیانه) حالا چطوری فهمیده؟
- نمیدونم والا از خودش بپرس!
- الآن کجاست؟
- نمیدونم! پسر توئه!
- آها پس حتما خونه ی خودمه!



سکانس چهارم: فرخ و فرخ نده توی ماشین سوارن! ا َ! او! ا َ! او!
(دوربین از این طرف اون طرفو می گیره و بالعکس با زاویه ی 80 درجه)
(فرخنده با تعجب) پس چرا حرکت نمیکنی؟
فرخ پاسخ میدهد: تو که از منم اسکل تری. لازم نیست حرکت کنیم، بعدا فیلم خیابونو می ذارن پشت پنجره.
- پس چرا هی فرمونو می چرخونی؟
- خب مثلا دارم رانندگی میکنم دیگه. تو هم مارو دست انداختیا! (دست انداز)
بومممممم! (فرخ شخصی را زیر می گیرد)
- آخخخخخ! (شخص جان می بازد)
(فرخ و فرخنده از ماشین به بیرون می پرند)
فرخنده: ای وای! زدی مامانو کشتی.
فرخ: نه هنوز نمرده چشمش بازه.
کارگردان با تعجب می گوید: چرا با این ماشین تصادف کردین؟
(مادر چون غرق نقشش شده فکر میکنه مرده نمی تونه جواب بده.(
کارگردان: خانوم پاشو اون یه ماشین دیگه بود باید می خوردی بهش.
(عوامل پشت صحنه به خاطر بازی فوق العاده ی مادر او را تشویق میکنند)
(مادر جوگیرانه همانند زامبی از جا برمی خیزد)
(کارگردان مورد گاز قرار می گیرد)
(کارگردان نیز زامبی می گردد)
(بدین ترتیب عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه نیز زامبی می گردند)
توجه: پس از این تمامی عوامل فیلم اعم از همشون به شکل زامبی به کار خود ادامه می دهند.



سکانس پنجم: اینوقت شب تو خونه ی فرخ اینا.
(دوربین از پایین به بالا پشت سر بهرام)
(فرخ با لبخندی زیر لب و ته صدایی از زنده یاد خسرو شکیبایی) ببینم بهرام تو که خبر نداری که بچه ی من نیستی و پویا برادر واقعیته؟
(دوربین در زاویه ی مخالف)
(بهرام با نگاهی به دوربین) نه! من فقط یه عکس دیدم پشتش یه چیزی نوشته بود.
(فرخ با تحیّر) پشت عکس چی نوشته بود؟
- نوشته بود usable for digital print
- که اینطور! پسرم حالا که فهمیدی بیا پولارو خودمون بالا بکشیم. یه میلیاردشم مال تو. deal؟
(پس از کمی تامل) deal. حالا باید چی کار کنیم؟
(فرخ با نگاهی به نویسنده) نمیدونم هنوز فیلم نامه ناقصه!
- خب پس باید یه جوری کشش بدیم!
- نمی شه! دیگه بیشتر از این کش بیاد می خوره به ماه رمضون.
(فرخنده از دستشویی میاد بیرون در حال خشک کردن دستش) ای وای! فیلم برداریه؟
(فرخ می پرسد) فرخنده اون عکس و آوردی؟
- آره بیا!
(فرخ عکس خیس را از فرخنده میگیرد)
- اِ من این عکسو قبلا دیدم!
- کی؟
- یک ساعت پیش.
- فرخ به من دروغ نگو! یه ساعت پیش که برق نبود.
- نه. تو موبایل یکی از بجه های تدارکات دیدم.
- حالا که بهرام همه چیزو می دونه دیگه حرف این خونه رو نزن.
- قاطی کردیا! اینجا خونه ی منه!
- فرخ چطور دلت میاد حق این دو تا بچه یتیم و بخوری؟
- آخه دو تا بچه یتیم هشت میلیارد می خوان چی کار؟ من و تو هم یتیمیم چرا اینقد پول بهمون نمی دن؟
(عمه ی بچه ها با چادر وارد کادر می شود) اونو دیگه شما تعیین نمیکنین!
(فرخ با پوزخند) پس کی تعیین میکنه؟
(دوربین از پایین-عظمت نمایی) - شورای نگهبان!
(فرخ با تعجب) ببینم، ما که تو خونه ایم، چطوری چادرت داره تو باد تکون می خوره؟
جلوه های ویجست.
کارگردان: نه خانوم باد کولره.
(فرخ پویا را به داخل کادر میکشد) ببینم، اصلا تو چه خرجی داری؟
- خب من میخوام ازدواج کنم باید خونه بخرم، ماشین بخرم، خرج زن و بچه رو بدم، پول مراسم عروسی، ماه عسل، عمل کردن فکم، عمل زیبایی خانوم ادیب هزار کوفت و زهر مار دیگه که تو این گرونی نمی شه تقبل کرد.
(مادر پویا حالش بد می شود و عمه ی پویا او را می گیرد)
5:00...
...
(فرخ با نگرانی) فر...
پیام بازرگانی:
شامپو سیر پشمک با رایحه ی پیاز خوشبو کننده ی موی سر در سه نوع متفاوت
برای موهای فشن، برای موهای مدل احمدی نژاد و برای موهای مدل سربازی
آقای رئیس جمهور شما چند وقته که از شامپو سیر پشمک استفاده می کنید؟
(با لبخندی ملیح) سوالی خوبی بود!
...
زرشک توی خونه ی هرکی باشه     زندگیشون یه هو ز هم می پاشه!
زرشک اگه توی غذا نباشه        خوب نگا کن حتما که یک مو لاشه!
اگه دیدی توی غذا زرشکه                بدون که آشپز غذات پزشکه!
زرشک که هست یه چیز دیگست    زرشک که نیست همینه که هست!
...
کاش می شد پولامونم بدیم آقا جون دو برابر کنه!
- این کارو من نمیتونم بکنم ولی احمدی نژاد می تونه!
- چطوری آقا جون؟ (چطوری به معنای به چه طریقی، نه احوال پرسی)
- اول باید بهش رای بدین بعد اگه برین با پولاتون سکه بخرین بعد از 4 سال ریاست جمهوری بفروشینش پولاتون چند برابر می شه!
...
سوسک کش پیف پاف توجه شما را به ادامه ی این سریال جلب می نماید.
ادامه ی سریال:
- خنده چی شد؟!
- هیچچی، منو ببرین بیمارستان، فکر کنم دیگه وقتشه.



چهارکانس ششم: اینوقت شب تو بیمارستان!
(دوربین با زاویه ی 45 درجه ی فارنهایت رو به پرستار)
(شوهر فرخنده از در میاد تو رو به پرستار) خانم حال زن من چطوره؟
- بد نیست، سلام می رسونه.
- سلامت باشید.
- چه خبر؟
- سلامتی، قربان شما.
( فرخ از دور نزدیک می شود) ببینم، تو هنوزم با زنای غریبه لاس می زنی؟
(دوربین واید می ره تو دماغ شوهر خواهر فرخ به طوری که فرخ نیز تو کادره) چی شد؟ مرد؟
- نه بابا ما که از این شانسا نداریم. (فرخ با کنجکاوی می پرسد) ببینم، تو به ریشت چسب مو می زنی؟
- واسه چی می پرسی؟
- هیچ چی! آخه شبیه مجسمه ی فردوسی شدی. چه جوری با این ریشت غذا می خوری؟
(پرستار به سوی آنها می دود، دوربین رو پرستار تله می ره)
- مژده بدین! بچتون...(با کمی مکث) آدمه!
- حالا پسره یا دختر؟
- دختره ولی نمی دونم چرا ریش داره!
(فرخ با نا امیدی از بیمارستان خارج می شود)
(شوهر خواهر فرخ داد می زند) داداشم اومده.
(دوربین به سمت فرخ می رود) (فرخ بر میگردد) ... (و با دوربین برخورد می کند) برادرت کیه؟
- نمی دونم هنوز کسی حاضر نشده نقششو بازی کنه.
- خب یه زنگ بزن به شریف نیا بگو یکی رو پیدا کنه دیگه.
(شریف نیا جواد هاشمی را برای این نقش برمیگزیند)



سکانس هفتم: پویا گم شد!... اینوقت شب!
(دوربین به دنبال پویا)
(فرخ فریاد می زند) پویااااااااااااا بیا خونه مال تو!
(فرخنده فریاد می زند) - پویاااااااااااا بیا واست لپ لپ می خرم!
(شوهرش و بچش فریاد می زنند) پویاااااااااااااا نیومدی هم نیومدی!
(کارگردان و تهیه کننده با شریف نیا ...) پویاااااااااااا بیا نقش بهرامو می دیم به تو!
(جوات هاشمی ...) پویااااااااااااا بیا فوتبال بازی کنیم!
(بهرام...) آه برادر کجایی!
(خانم ادیب) همه جا رو گشتین؟
(همه) آره!
- پزشک قانونی؟
- آره!
- بهشت زهرا؟
- آره!
- توی کابینت؟
- آره!
- لای کتاب؟
- آره!
- پس ولش کن حتما معتاد شده!
(بهرام) مواد می خواست میومد پیش خودم!
(فرخ) خب دیگه دیروقته بریم خونه.



سکانس هفت و نیم: پویا تو چاه اینوقت شب.
(همه وارد خونه باغ می شوند)
(فرخ با تعجب) پویا که اینجاست.
(همه) اینجا رو نگشته بودیم.
(همه به اندرون خانه می روند و فرخ و زنش به خانه ی خودشان)
(پویا دلش را گرفته) گشمه!
(فرخنده رو به همسرش) شنیدی؟ پسرمون گشنشه!
- پسرم تو کجا بودی؟
- من پسر تو نیستم.
- میدونم. حالا هر خری که هستی.
- داشتم قدم می زدم یهو برق رفت افتادم تو چاه. بعد شهرداری اومد چاه و خالی کنه، آب و کشید بیرون منم با آب اومدم بیرون. من فرزند چاهم.

سکانس هشتم: پویا با مادر، پدر و خواهر ناتنی سر میز شام.
(دوربین زیر مبل)
(فرخنده به بچه اش غذا میدهد) مادر جان بخور، گوشت آدمه! (یادآوری می شود که فرزند فرخنده هم نیز زامبی شده است)
(چنگال از دست فرخنده رها میشود)
(صدای آخخخ می آید) - آخ خ خ !!!
- اِ وا! چنگالم افتاد زیر میز!
(پویا) من میارمش. اِ بهرام تو زیر میز چی کار میکنی؟
(دوربین زیر میز) (بهرام به سرعت پاسخ می دهد) من پایه ام.
(پویا با حرکت دورانی سر و لب و لوچه) آها.
(بهرام به عمه ش اس م اس می زند) fe'lan khabari nist!
(شوهر فرخنده به برادرش گوشت آدم تعارف میکند) جواد تو که داری خالی میخوری! نداشتیما!
(جواد) من گوشت آدم نمی خورم حرامه!
- بهرام تو نمی خوری؟
- نه! من رفتم پیشواز.
(جواد شرمنده می شود از اینکه به پیشواز نرفته)
(ناگهان شریف نیا به زیر میز میرود و بهرام را یک لقمه ی چپش میکند)
(بهرام به سزای اعمالش می رسد و خانواده ی ناتنی پویا از این بابت بسیار خوشحال می شوند)



سکانس نهم: فرخ در خانه ی فرخ
(همراه با گریه و ناله) واااای من چه آدم کثیف و بدی هستم. من خیلی بدم . من از خودم بدم میاد. من تازه فهمیدم چه نقش بدی دارم... نمیشه نقشمو عوض کنین؟ من میخوام نقش فرخنده رو بازی کنم!
کارگردان: نه آقا! نقش فرخنده که تو فیلم نامه اومده زنه!...
- نقش شوهرش چی؟
- اونم پُره!
(همراه با گریه) نه !!!!! پس خونه رو بدین به من.



سکانس آخرم: عروسی پویا و زنش!
بیب بیب بی بی بیب! بیب بیب بی بی بیب!
(دوربین از بالا مراسم عروسی را نشان می دهد)
(عروس با چادر گلگلی از وانت پیداه شده و در را برای داماد باز میکند)
(ماشین عروس حرکت میکند و فرخ را زیر می گیرد تا او نیز به سزای اعمالش برسد. بدین ترتیب فیلم مرگ تدریجی یک رویا نیز نیمه کاره می ماند)
(تصویر از روبرو کله قند بالای سر عروس و دوماد)... (البته چون زن و مرد جدا هستند عروس و دوماد در دو اتاق جداگانه نشسته اند)
- عروس خانوم آیا وکیلم که شما را به عقد دائم آقای پویا یتیمیان به قرار مهریه ی معلوم، شش دنگ این خانه به ارزش 5 میلیارد در آورم؟ آیا وکیلم؟
- نمی دونم. مگه عاقد نیستی؟
- نه منظورم اینه که زنش میشی؟
- زن کی؟
- زن پویا!
- نه من می خوام درس بخونم!
(پویا با خوشحالی) آخ جون! 5 میلیارد مال خودم شد! می رم باهاش 5,000,000 تا لپ لپ می خرم.*



تماس های تلفنی به شبکه در مورد فیلم:
(بیییییب) آقا این چه سریالیه پخش می کنین؟ بچه ی من از وقتی این سریالو دیده دهنش کج شده.
(بیییییب) آقا زمان پخش برنامه رو عوض کنین. یه زمانی پخش می شه که مادر بزرگم بیداره. خیال میکنه اینا واقعیه. واسه شب هفت مادر فرخ حلوا درست کرده بود!
(بیییییب) مادر (...) ها! (...) ها. برین (...) دهنتونو (...) با این سریال پخش کردنتون!
(بییییب) باقیشلایین!! الووو! منزل آقای علی دایی؟ هوی! کپگ اوقلی...!
(بییییب) اس هولز! وات ایز دیس دمن پروگرمز؟ مای سان ایز سو سنسیتیو.
(بییییب) آقا اینارو که تو تبلیغش نشون داده بودین! یه چیز جدید بذارین.
(بیییییب) مرتکَ چَکا مَکِنی؟ سَریال پخشهَ مَکِنی؟ خا(....) الآن مَیام آنجا تنته تنتتون مَکنم. لطفا فیلمَ گودی پران را پخشهَ کنِن. تو بر چیزی ضرورت نداری؟
بیب بیب بیب بیب ....

تیتراژ
ب!... (طبق معمول)
اتاق فرمان: بابا قطعش کن! تیتراژ دیگه چه صیغه ایه؟ فیلم تموم شده دیگه!

ویژه برنامه اپرا وینفیری با حضور بازیگران و عوامل سریال کرانه ی باختری.



سکانس های دیلیت شده:

1.(بهرام) احمق اون قرص و نخور، روان گردانه!
(پویا) نه! من قرص می خوام! من قرص می خوام! دوبس! دوبس!
(بهرام) حالا چرا دهنتو کج می کنی؟!

2.(بهرام) اگه تو برادر منی، پس چرا رنگ چشات فرق داره؟
(پویا) نه! چشمام رنگ چشمای توئه دیگه!
(بهرام) خفه شو! فکر کردی نمی فهمم لنز گذاشتی؟

3.(دوستای خوب پوبا) موهاتو دادی جلو؟ بیا بریم پیش حراست.
(پویا) مگه گشت ارشادین؟
(دوستای خوب پویا) نه ولی بسیج فعالیم. تو محدوده ی ما از این غلطا نمی کنی! فهمیدی؟
(دوست بد پویا در حضور دوستای خوب) پویا بیا واست سی دی جدید آوردم. فیلم خصوصی بازیگر کرانه ی باختریه! خیلی باحاله!
(پویا) مرسی!
(دوستای خوب پوپا) سی دی و بده من! (تق!)

4.(پدرزن فرخ) دخترم حالا که شوهرت مرده پولاش میرسه به من دیگه؟
(زن فرخ) نه بابا! وصیت کرده پولاش صرف کمک به موسسه حمایت از کچلها (محک) بشه.
(پدرزن فرخ) امممم... من برم فرم یارانه مو پر کنم.

5.(میهمانان) پویا باید برقصه! از مامانش نترسه!... آها! بیا وسط!
(کارگردان) اهه! یعنی چه؟! کات!
________________________________________________________________________

توضیحات:

- مملو: یه چیزی تو مایه های تتلو، پُر
- تیس: در اینجا به علت کمبود امکانات صوتی از صدای باز شدن در نوشابه استفاده شده.
- به نرخ روز.

نکته: بازیگران به علت ناهماهنگی دیالوگ ها با زمان فیلم برداری و عقب جلو بودن سکانس ها و ایضا عدم هماهنگی آن با زندگی خودشان طبیعتا قاطی کردن!
نکته دوم: ما از شبکه یک پخشش کردیم تا در برنامه های ورزشی اختلال بوجود نیاد.
نکته سوم: فیلم نامه چند روز قبل از پخش قسمت آخر سریال اصلی نوشته شده.
نکته چهارم: قسمت آخر به طور کامل پیش بینی شده و حتی دویدن پویا و بهرام به سوی یکدیگر نوشته شده بود، اما برای پرهیز از کلیشه حذف گردیده بود.

(استوری بورد از محمد آرام)
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط ممد  | 

صالح بلا: با سلام خدمت بینندگان جان، بستنی های خوشمزه و بچه های توی خونه موضوع این هفته ی ما سبک امپرسیونه که از استاد چنگیز دلبری با پیراهن مشکی در سمت راست ...
- در خدمت هستم.
- و پروفسور دکتر مهندس استاد ولی الدین حاج ملک اللهی اصل در سمت چپ با کاپشن سفید...
-ارادت مندم.
- دعوت کردیم تا این هفته در مورد این سبک و کاربردهاش در هنر و صنعت بحثی داشته باشیم. بدین ترتیب من از محضر شما مرخص می شم تا از معلومات استادان بهره برده و بر معلومات خود بیافزاییم. خب بفرمایید استاد.
(استاد به استاد زیرچشمی نگاه می کند)
...
(آن یکی استاد به این یکی استاد زیرچشمی نگاه می کند)
...
- اِهم! خوب اساتید محترم لطفا بحث رو شروع کنید.
ملک اللهی: شما اول استاد.
استاد دلبری: خواهش میکنم به هر حال بزرگ تری گفتن کوچیکتری گفتن، شما بفرمایید.
- با اجازه استاد، با نام و یاد خداوند جان آفرین کزین برتر اندیشه اندر زمین نباشد... همین! سلام و عرض ادب دارم خدمت بینندگان برنامه ی دو نفر مانده به سه، به خصوص مباحث این چُنینی و آن چُنانی!
- من هم عرض ادب دارم و در کل اینکه همون که شما گفتین و در ابتدا براتون شعری از مولانا خواجه حافظ یزدی رو تلاوت کنم که میگه چنان گفت فردوسی پاکزاااااااااااااد که اینقد مزن زر زیاد.
- کاملا. لازمه که بعدا در مورد این شاعر بیشتر برامون بگین. حالا دیگه بهتره بریم سر اصل مطلب.
استاد دلبری: مگه خواستگاریه؟ اِوا! خوب چی بگم؟
صالح بلا: استاد یه شرح مختصری در مورد سبک امپرسیون بفرمایید تا ما بحث رو آغاز کنیم.
- خب سبک امپرسیون همینطور که از اسمش پیداست... بر خلاف تصور... امممم... بذارین اصلا یه طور دیگه بگم... سبک امپرسیون مدتی است که در کشور ما با همین نام امپرسیون به چشم می خوره و ..
ملک اللهی: بله استاد اتفاقا منم میخواستم همینو بگم به نکته ی خوبی اشاره کردید.
- بله خوب دیگه به هر حال این نظر منه.
- استاد بسیار موجب انبساط خاطره که ما در چنین مدت کوتاهی به اتفاق نظر رسیدیم.
- بله از نظر من هم بسیار مسرت بخشه میگفتم سبک ام... اِهِم اِهِم اِهِم اااااااااهم هم هم .. اهه اه اهه ...
- استاد بفرمایید آب.
- قُلُپ.. قلُپ.. قلُپ.. آه آخیشششش... بله کجا بودم؟
- داشتین در مورد نقش مایه های زیر ساختاری سبک امپرسیون در اقسانقاط جهان بالاخص کشورهای اروپای شرقی و انعکاس های تفکر غربی برخاسته از این سبک در نواحی مختلف ایران صحبت می کردین. اینجا بودین.
- یکی طلبتان... بله حالا من داشتم اینو میگفتم که یهو سرفه ام گرفت یاد یه خاطره از دوران سربازی افتادم اگه اجازه بدین براتون تعریف کنم.
صالح بلا: استاد دوستان در اتاق فرمان اشاره میکنن که تایم برناممون بسیار فشرده است و اگه می شه زیاد وارد حاشیه نشین و به اصل مطلب بپردازین. خیلی مچکرم.
- من فکر کردم تا صبح برنامه دارین اما حق با شماست خب... من... چون این سبک میان مردم جا باز کرده و همه باهاش آشنایی دارند فقط اینو بگم که سبک امپرسیون در کشور ما جایگاه خاصی نداره و الآن سبک های دیگر جای اون رو گرفتن که در برنامه های بعدی انشاالله در اسرع وقت در موردشون مفصلا صحبت خواهیم کرد.
- کاملا درسته استاد. می شه چند تا از این سبکارو نام ببرید؟
- بعد از برنامه وایسا دم در بهت می گم.
- خب استاد الآن بگین که بیننده ها هم استفاده کنن.
- من با اینکه حضور ذهن ندارم...
- هه هه هه استاد مزاح می فرمایید اینا که خیلی سادست دیگه حضور ذهن نمی خواد.
- قلپ... قلپ... قلپ... من چون وقت برنامه کمه فقط یه اشاره ی کوچیکی بکنم.. اِهم! .. ببخشید آقای ساقه طلا...
- صالح بلا هستم.
- بله همون که شما می گید ما چقدر وقت داریم؟
- 15 دقیقه. شما بفرمایید فرصت هست.
- قلپ... قلپ... قلپ... اِهم! عرض میکردم به ترتیب سبک های... امپرسیون...
- این که خودشه استاد، سبک های جایگزینش رو نام ببرید؟
- آهان پوزش می طلبم درست متوجه منظورتون نشده بودم... سبک های جایگزینش در عرصه ی هنر همونطور که خودتون می دونید می شه به موارد زیادی اشاره کرد از جمله... اهم اهم... قلپ... قلپ...قلپ...
14 دقیقه بعد...
-8
-7
-6
-5
-4
-3
-2
-1 بله
- خوب مثل اینکه زمان برنامتون به پایان رسید و دیگه باید از محضرتون مرخص بشم.
- نه! دوستان از اتاق فرمان میگن دو دقیقه دیگه هم وقت دارین. بفرمایید.
دلبری (در حالی که به ساعتش می نگرد): پس بذارید تو این دو دقیقه من اون خاطره رو براتون تعریف کنم...
ملک اللهی: نه استاد وقت تنگه و باید تو این مدت زمان باقی مانده جواب این سوال رو بدید.
(استاد نا امید شده و بغض گلویش را بر گرفته)
دی دین!... دی دین!
- عذر میخوام گویا پیامکی به دستم رسیده...
changiz to ke ri.di bia ina ro begoo: realism, surrealism, dadaism, expression, ......
- خب عرض میکردم سبکهایی چون ریالیسم، سه ریالیسم و این طور که شنیدم گویا چهارشم میخواد بیاد ... ، داداشیسم، عکس پرسیون، یا حتی خود پرسیون، ... البته شما مد نظر داشته باشید که لیبرالیست های غرب کافر میخواهند بین حزب آزادی خواه و حزب دموکرات در شرق ملحد تفرقه بیافکنند و برای جلوگیری از ورود فشار کمرشکن استعمار از جرگه نفوذ ...
- اینا دیگه چیه استاد؟ چه ربطی داره؟
- هیچی همینطوری جو گرفت!
- خب؟
- ببخشید اجازه بدید بعد از این همه صحبت گلویی تازه کنم...
قلپ... قلپ... قلپ...
- خب استاد ادامه بدید.
- آقای ساقه طلا دو دقیقه به پایان نرسید؟
قلپ قلپ قلپ...
- دوستان اعلام کردند که به علت سیر صعودی برنامه و تداوم استمرار در جذب بیننده و پرتلاتم شدن بحث بین این دو استاد پنج دقیقه دیگر هم به وقت برنامه اضافه میشه تا بحث گرممون همچنان ادامه پیدا کنه. بفرمایید.
- تو که اون جا نشستی کاری نمیکنی واسه چی میگی بحثمون؟ این ملک اللهی هم که معلوم نیست اینجا چه غلطی داره میکنه همش منِ بدبخت دارم زر میزنم اَه اینم شد برنامه آخه؟!
- استاد چرا عصبانی میشین این اصلا در شان یک چنین استاد والا مقامی نیست. ببخشید اگه با کارهای ناپسندم شما رو رنجیده خاطر کردم بفرمایید یه لیوان آب بخورید ...
ملک اللهی: بله استاد بفرمایید آب بخورید و به صحبتهاتون در مورد سبک های حاضر در کشورمون ادامه بدید.
- قلپ... قلپ... قلپ...
...ببخشید... می تونم چند دقیقه برم مستراح؟

----------------------------------------------------------
چاله نویس: پایان باز کدومه!؟ خیلیم بسته بود!
از کسایی که میان فقط عکسارو میخونن بسیار ممنونیم. واسه همین تصمیم گرفتم ایندفه عکس نذارم.
لازم به ذکر است که، اساتید محترم! اون سه نقطه ها سانسور نیستند و در اینجا نشان دهنده ی مکس و درنگ هستند.
اون ذکر شود توی پرانتز هم الکی نیست!
کسانی که همچنان متوجه صحبت های استاد نشدند به این لینک مراجعه فرمایند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط ممد  | 

(بر اساس داستان واقعی)

چشم پزشک*: امروز تو مترو یه پیرزنه ازم پرسید: این خط کجا میره ؟ گفتم صادقیه . بعد برگشت به شوهرش گفت: خب حالا از کی بپرسیم؟
یه نرم افزار ختایاب اومده خیلی به درد متحره می خوره دیگه لازم نیست پستامونو بخونه، یه کپی پیست می کنه خودش قلتاشو در میاره. 9 طومنه. البته غیمت نمایشگاحیش این بود.

دین! دین! دین!

ما مسلح به الله و اکبریم*
بیا...
بر صف گشنگان* حمله می بریم
آره...
ما همه پیرو خط بربری
بربری!
بر صف گشنگان حمله می بریم
می بری؟
آره... بر صف گشنگان حمله می بریم
هه هه...
ای بابا! ای بابا! ای بابا گشنمونه!
گشنه!
ای بابا! ای بابا! ای بابا گشنمونه!
دلم!
الله و اک! بر!
خمی... نه خامنه ای ره! بر!
(کی گفته؟ هیچ کس)

با سلام و صلوات و آیت الکرسی و نهج البلاغه و دعای کمیل، من فواد بابان به اتفاق همکارم خانم رضازاده توجه شما را به مشروح خبرها جلب می نماییم!
رضا زاده: مچکرم! هه هه هه...
- زهر مار!.. جرج دابلیو بوش رئیس جمهور ایالات متحده شب قبل در یک سخنرانی در مجلس این کشور اظهار نظر کرد که حزب الله یک گروه تروریستی است و باید از آن دوری کرد...
شایان ذکر است که سید حسن نصرالله دبیر کل حماس نیز در پاسخ به او طی بیانیه ای خواستار برقراری آرامش در نقاط مرزی شد و اعلام نمود: سخنان بوش نشان دهنده ی ضعف اوست و می خواهد ذهن مردم آمریکا را از اوضاع داخلی این کشور منحرف سازد. وی خاطرنشان کرد آمریکا مثل لانه ی عنکبوت است!



و اینک خبر بعدی: صبح امروز در نوار غزه یک تن از جوانان فلسطینی در یک عملیات شهادت طلبانه یک پایگاه نظامی رژیم صهیونیستی را منهدم ساخت. در این عملیات یک جوان فلسطینی به شهادت رسید و 15 سرباز رژیم صهیونیستی جان باختند. بیات از واحد مرکزی خبر گزارش میدهد:

بیات: سلام مادر جان ... آخ!
مادر شهید: برو کنار، من مادر 8 شهید هستم. پسران من همه در بمب گذاری شهید شدند. نیروهای اشغالگر بچه های ما را می کشند. کودکان ما را به قتل میرسانند این خون پسر من است. ایناها... برادرانش انتقام او را خواهند گرفت.
- صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، واحد مرکزی خبر - بی روت!

همان لحظه در رژیم صهیونیستی لند:
- قربان 15 نفر دیگه هم مردن.
- آخه چطور نفهمیدین بمب داره !؟
- قربان بمب رو توی ...ش کار گذاشته بود.
- ! .... دفعه ی بعد اونجا رو هم بگردین.

ملاحضات:
1- چشم نوشت
2- همون اکبر دیگه
3- صف نانوایی یا شیر
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط ممد  |