تبليغاتX
اندرمیان
 

عبدالباقر استکانی مثلث ملقب به زاویه در قرن اول هجری قبل از میلاد (قبل از افتتاح برج میلاد) در روستایی به نام بیمارستان از توابع استان جنت آباد چشم به جهان گسیخت.1 باقر در زمان کودکی اش در مکتب ناانتفاعی تحصیل و و در نوجوانی در دارالفنون حرفه ای به کسب مقام دیپلم نائل گشت. وی در جوانی عمر خود را به سهولت طی نمود و سوار بر مرکبی از پیکان خونین رنگ به شغل شریف ترابری مسافر پرداخت. سپس دل بسپارد و شیفته شد و خاطر خواست تا اینکه زنانی اختیار نمود و از هر زن پنج شکم و از هر شکم هفت فرزند حاصل شد. این شد که میانسالی خود را پشت سر نهاده و کهانسالی را پیش رو. او در این مدت آثاری از خود بیفشرد که نامشان چندان مهم نباشد و در امتحان نخواهد آمد. زاویه در هشتمین دهه ی عمر خویش یافت که هیچ از این دنیا نیافته و هر چه تا حالا فهمیده بود غلط فهمیده بود! پس همانا در جستجوی هویت گمشده ی خود پا به غرب شهر گذارد و هیچ که نه... یه چیزایی یافت. باقر سرانجام پس از سالها انتظار در چنین روزی در خانه ی مجردی خویش در کنار برج ملی آزادی، در دهه ی دوم پس از میلاد جان به جان آفربن صد آفرین هزار و سیصد آفرین... بله... سرانجام جان به عزرائیل باخت و خود را تسلیم مرگ یافت.

لازم به ذکر است که عبدالباقر پس از سفر به میلاد و تحول درونی به مناظرالمیلاد شهرت یافت.
مناظرالمیلاد مغربی در سفرنامه ی خود به برج میلاد چنین می نویسد:

چندی پیش منزل اندر سر می کردیم و آفتابگردانه شکنان مقابل ناطق نوری2 مشغول نظاره بر تصاویری متحرک بودیم، که به ناگه روی قبیح نمود. پس افسار3 در دست گرفته، زگیلش4 یافته، بفشرده و سیمایش تغییر دادیم! چنان که مجرای5 پنجم رخ نمود، عجایب خلقتی مشاهده کردیم که ما را بسیار متحیر ساخت. دیوی خاکستری با کلاه خودی نوک تیز به ارتفاع صد و ده گز6 و پهنای یک وجب سر از زمین برافراشته بود و اینطور که پیدا بود تکدانه پایش در خاک فرو برده بودند، مبادا زمین خورَد که روستا نشینان پیرامونش را راه فراری نخواهد بود. گرداگرد سرش مردمانی را به خدمت گرفته تا کلاهش تزئین نموده و سرنیزه اش تیز نمایند. پس بار سفر بربسته، عیال را وداع گفته و به را افتادم. همین که از درگاه منزل برون جستم، دیوی که در گیرنده مشاهده کرده بودم به دیده ام افتاد. چنان مرتفع بود که به نظر از دماوندکوه نیز پیشی گرفته بود. راه خود را به سوی مغرب ادامه دادم. در مسیر، به هر نقطه از سرزمین که پای می نهادم از دیدن رویش محروم نمی شدم. آنگاه بود که با خود سرودم: هر سو که روُم، روی تو بینُم - هر کو بروُم روی تو بینُم - هر وهله تنت سایه بیفکنده زمینُم.
به دیو رسیدم! اندامش برانداز کرده و سعی بر مشاهده ی بالاترین نقطه اش کردم، که گردن جوابگویش نبود! سراییدم:
از روی بلندت، به تو طیاره نیاید / طیاره که هیچی به تو سیاره نیاید
از روی عظیمت همه در بیم و هراسند / از ترس سقوطت همه دور از تو پلاسند
چرخی به دورش زدم، از هر زاویه یکسان دیدمش، گویی که هشت چشم و هشت بینی و هشت دهان دارد و سرش با طوقی به گردنش اتصال یافته بود. چنین شد که به نظم آوردم:
هر سوی تو باشم ز تو یک شکل ببینم / از هیبت والای تو بر خویش ب...نم
چون تقرب یافتم پی بردم که در باسنش دروازه ای دارد و از نگاه بان دروازه جزئیات اندرون را پرسان شدم. پاسخ آمد این دیو که بینی نامش میلاد است و برج ملیست که تنها متعلق به دولت است. این برج دارای هزار سرسرا و هر سرسرایش دارای هزار اتاق و هر اتاقش بطول هزار قدم و هر قدمش معادل هزار سکه ی زر است که با فروش منزل و مرکب و تمامی نوکران و کُلُفتان توان تصاحب نیمی از آن را هم نخواهی داشت. کله اندرش همی مکان اطعام دیو است که توسط بردگان صورت گیرد و گر سیر نشد ز غوره حلوا...نه! ... گر سیر نشد، سرش را به طرفین چرخانده و اسیران را دچار سرگیجه نموده.  پرسیدم چگونه می توان از اندرون دیدن کرد؟ فرمود از خدا که پنهان نیست از شما هم هر جا که باشید پنهان نخواهد شد فلذا نام خود در این طومار هزار تکه نویس و گریز، یحتمل اقبالت آید و ده سال دگر نامت درآید و مجوزت صادر گردد. آه از نهادم بپا خاست و در همین حال که به پا می خاست صدای فریادی شنیدم که کماکان نزدیک تر می شد، صاحب صدا را جویا شدم که نیافتم. نگاه بان رو به من نطق نمود این صدای برده ایست که یا نافرمانی کرده یا فعلش7 به پایان آمده که همزمان عمرش به پایان باید! پس دیو او را به پایین پرتاب و از سنگینی او بر سرش رهایی یابد، از این رو درمان خانه ای در کنار دیو احداث شده، افرادی که جان سالم به در برند توسط طبیبان ترمیم گشته و به بالای سر دیو باز گردند و دوباره به کار مشغول شوند.
از فرمایشات مردک به تنگ آمدم و با کوله باری از نومیدی و عجب! به ولایت رجعت نمودم.
پس از بازگشت به وطن وقایع دیو میلاد را بازگفتم و حکیم الحکما محکوم، گفته هایم را در کتابی به رشته ی تحریر درآورد که توصیه می کنم آن کتاب را نیز بخوانید و حتما هم نسخه ی انتشارات ققنوس را بخوانید که بهتر ترجمه شده. کجا بودم؟! ؟ هان! سپس سنگی را که زیرکانه از دیواره ی بدن دیو تراشیده بودم به قیمت هزار سکه ی نقره فروختم و با حاصلش به اختراع مرکبی برای سفر به دیو پرداختم...
سفرنامه ی میلاد در اینجا به پایان رسید اما عبدالباقر دست از تلاش خود بر مداشت و هنگام آزمایش وسیله ای که اختراع نموده بود از بالای بام منزلش سقوط کرد با چشمانی آکنده از امید رو به برج ملی میلاد به ملکوت اعلی پیوست. زاویه، با عمل خیره کننده اش به جهانیان اثبات کرد که بدون بلیت نمی توان از برج میلاد دیدن نمود.
طبق روایاتی هفت سال پس از مرگ عبدالباقر بلیت بازدید از برج میلاد توسط پیکی بادپا به سر قبرش آمد. پسرش بعدها بلیت پدر را در E-bay به مبلغ صد سکه ی طلا بفروش رساند و نام پدرش را از خاطره ها بیرون آورد.


مثنوی دوازده بیتی ستایش از منظومه ی میلادیِ مناظرالمیلاد می باشد که در زیر آورده شده.

ای تو که قدّ و قامتت همچو سرو                 نصف نمایت شده در دود محو
روی عظیم تو چو زاینده رود                    خشک و کثیف و لجن و گند و کود
فر و شکوهت چو دماوند کوه                         مدت احداث تو چون عمر نوح
هر گَز تو، صد زر و دینار و سیم                         از در تو رد نشود یک نسیم
طرح تو را دست مهندس نواخت                دور سرت هاله ای از نور ساخت
در سر تو کرده فرو سوزنی                                    تا ز دگر برج، تو بالا زنی
آهن و سنگ و شیشه کردی به تن                در تو چرا نیست نماد از وطن
پیش تو شهیاد سرافکنده شد                           شاه بُد از آمدنت بنده شد
هر که ز بالای تو پرتاب شد                          تا برسد خسته و بی تاب شد
ای خر تک شاخ به قدت نناز                             از تو مهم تر دکل برق و گاز
گر بدهد زلزله رخ، ای صنم                     آماده شو، هین که بپاشی ز هم
کاش که روزی برویم اندرت                                گر نه ز این در، ز در دیگرت


لغات دشوار:
  1. گسیخت: گشود، پاره کرد، جر داد
  2. ناطق نوری: تلویزیون، تی. وی، رئیس مجلس چهارم و پنجم
  3. افسار: کنترل، اهرم هدایت
  4. زگیل: دکمه، سامانه ی فشارنده
  5. مجرا: کانال، دریچه
  6. گز: واحد اندازه گیری در قدیم، از سوغات شهر اصفهان
  7. فعل: کار، کردار > فعله: کارگر

صوانح حذف رفته:
(اولی از اینجا هم حذف رفت)
با C-130 هم نکند کس به تو برخورد / با دیدن تو، گ.ه نتواند خلبان خورد
بیت دیگری نیز هست که متقاضیان برای دریافت آن می توانند به ما اطلاع دهند

نکته: هیچ گونه جنبه ی سیاسی در این مطلب وجود ندارد و اگه چیزی دیدین تشابه اسمیه.
اطلاعیه: ای مردم سَخاوتمند، ای گوهران خیراندیش، در راستای برجای ماندن سایت ارزشمند ویکی پدیا (فارسی)، کمک های نقدی خود را تا سقف شش میلیون تومان جمع کرده و در این کار خیر سهم به سزایی از خود داشته باشید. با تشکر (از وبلاگ چند قدم نزدیک تر به خدا یاد بگیرین)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:57  توسط ممد  | 

مجری: با سلام در خدمت شما هستیم با یکی دیگر از مسابقات شهروند جاسم. ما صد شرکت کننده داریم که با من میشه صد و یکی، البته بعدا چند نفر اضافه می شن که دیگه اونا رو حساب نمی کنیم. شرکت کنندگان این هفته ی ما رو جمعی از خلبانان بازنشسته کشورمون تشکیل می دن. از بین این صد نفر یک نفر رو به قید قرعه انتخاب کردیم تا بقیه فقط نگاه کنن. شرکت کننده ی این هفته مون کسی نیست جز آقای... آقااااای... آقای چیز...
سلام بر شما ای شهروند نمونه! لطفا خودتونو معرفی کنید و بگین هدفتون از شرکت در این برنامه چیه؟
- به نام خدا محمد دومی هستم، پسر حاج محمد خان میرزا، از توابع قوچ، هدفم از شرکت در این برنامه بوده که باعث وحدت و همبستگی و انجزاره!
- خب آقای دومی موافقین سوال اول و ازتون بپرسم؟
- بله ولی صبر کنید ببینم زنگم سالمه.
- زنگ نمی خواد که! شما یک نفر هستید!
- مسابقه بدون زنگ نَمیشه که!
- خب باشه، دوستان محبت کنن یه زنگ به ایشون بدن.
...
آقای دومی سوال اول!
- (زییییییییییینگ)
- صبر کنید هنوز سوال رو نخوندم.
- نه! میخواستم ببینم زنگم سالمه.
- بله. آقای دومی شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج میلاد هستید...
- نیستم! چرا خالی می بندی؟
- نه! این بخشی از سوال مسابقه بود! شما در حال سقوط از هواپیما به سمت برج میلاد هستید و چتر نجات هم به همراه ندارید برای حفظ جانتان چه عملی انجام می دهید؟
- پاهامو باز میکنم.
- مطمئنید؟ پاسخ رو با هم می بینیم.
ایووووووووو
ایووووو
ایووووووووووو
محمد دومی: ببخشید این صدای کارخونه ی اره برقی سازی از کجاست؟
ایووووووووووو
دومی: گوشم درد گرفت!
ایوووووووووو
(تمام شرکت کنندگان گوش های خود را گرفته اند)
دومی: من دیگه تحمل ندارم.
ایووووووووووو
(لنز دوربین ترَک خورد)
دومی: آخخخخخ گوشم!
ایوووووووووووووووووو
ایووووووو
دین دین دی دی دین!
پاسخ درست: آقای دومی! پاسخ شما اشتباه بود. متاسفانه شما از دور مسابقه خارج شدید.
- آخ جون!
- حالا بیاین به وسط مسابقه.
- اَ ه!
- پاسخ درست این بود:
خود را کنار میکشید تا با برج ملی میلاد برخورد نکرده و به این دست آورد فرهنگی کشورمان لطمه ای وارد نیاورید.
دومی: چشم از این به بعد سعی میکنم همین کارو کنم.
- خب ببینیم از بین دوستان خلبان چند نفر پاسخ درست دادن...
سنمبشتادینتشاسبتشینتبدشیتندبتشد (تند شدن فیلم)
- اممم... سه سه تا دویست تا و چهل و پنج تا، ده بر یک، یک دو تا دوتا و پونصد نفر پاسخ درست رو انتخاب کردند بدین ترتیب هیچ امتیازی به شما تعلق نمیگیره.
...
سوال بعد: در هواپیما نشسته اید مشاهده می کنید دو هواپیمای دیگر در لاین شما با هم تصادف نموده اند، چه کار میکنید؟
دومی: از خلبان خواهش می کنم با سرعت کمتر حرکت کند تا از جزئیات حادثه با خبر شویم.
(دوباره پخش موسیقی متال)
- اشتباه بود آقای دومی، خواهش میکنم دقت کنید.
پاسخ درست: تابلوی خطر را در مسیر قرار می دهیم، به آرامش مسافرین آسیب دیده کمک می کنیم و با اورژانس تماس می گیریم.
سوال بعد: شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟
دومی: اممم... اوممم امم...
- آقای دومی شما می تونید از فرصت اعتماد، انتخاب، پرسش، پاسخ و اشتباه استفاده کنید. آیا این کارو میکنید؟
- من فرصت پرسش رو انتخاب میکنم.
- بله. این فرصت بدین شکله که شرکت کننده می تونه تا سه مرتبه جواب بده و هر کدوم از سه جواب که درست بود، برنده ی این بخش خواهد بود. سوال رو یک بار دیگه با هم می بینیم. "شما در هواپیما نشستید بغلدستی شما خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون چه کار می کنید؟"
- واسش رد بول میندازم بال در بیاره بیاد بالا.
- (همه یک صدا) غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!
- میرم برش میگردونم.
- غلطه! آی غلطه! غلط غولوطه غلطه!
- برای جلوگیری از اتلاف انرژی پنجره رو می بندم.
- گل گفتی آی گل گفتی...
مجری: کاملا درسته. دوستان بیننده هرگز فراموش نکنید که با خاموش نمودن حتی یک لامپ اضافی فضای خانه ی خود را تاریک تر می کنید!... آقای دومی هیچ امتیازی به شما تعلق نمی گیره به این علت که تمامی حاضرین پاسخ درست رو انتخاب کردند.
سوال بعد: در دستشویی هواپیما به سر می برید، ناگهان قسمت دستشویی از بدنه هواپیما جدا می شود، چه عملی انجام می دهید؟
- هیچ کاری نمیکنم، حس در هوا بودن با حس دستشویی در هم ادغام می شه و احساس پرواز بهم دست میده!
- خیر! اشتباست! در چنین وضعیتی تنها سیفون را می کشید و چتر نجات باز می شود.
سوال بعدی: شما در منزل مشغول نوشیدن چای هستید و طیاره ای با سرعت به طرف خانه ی شما در حال حرکت است. چه میکنید؟
- من از یکی از فرصت ها استفاده می کنم.
- پاسخ شما اشتباهه. با سرعتی که هواپیما داره به سمت شما میاد دیگه هیچ فرصتی ندارید.
سوال بعد: شما در حال عبور هستید شخصی رو می بینید که در حال شست و شوی هواپیمای خود با شیلنگ است آیا به او تذکر می دهید؟ در اینجا سه گزینه مشاهده می کنید: گزینه یک: بله. گزینه دو: خیر. و گزینه ی سه: بله البته!
- من از فرصت اعتماد استفاده می کنم.
- بله این فرصت هم طوریه که شما به یک فرد دیگر اعتماد میکنید و ایشون به جای شما پاسخ سوال رو می ده شما در این مدت فرصت دارین که برین دستشویی یا هر کار دیگه ای که دوست دارین.
شرکت کننده ی جایگزین: بسم الله الرحمن الرحیم ربِ اشرح لي صدري ويسر لي أمري وأحلل عقدةً من لساني. با سلام به رهبر انقلاب! و خانواده ی معظم شهدا و جانبازان و با تشکر از شما و تمامی دست اندرکاران صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و التماس دعا، بله البته!
مجری: خب آقای دومی هم برگشتند. تو این مدت که شما نبودید ایشون پاسخ سوال شما رو دادند و اشتباه بود چون ما فیلم شما رو داریم که در این فیلم شما بی تفاوت از کنار این شهروند ناسالم عبور کردید.
دومی: مرتیکه من به تو اعتماد کردم! عجب دور و زمونه ای شده! آدم به چشمای خودشم نمی تونه اعتماد کنه!
مجری: سوال بعد: شما در نزدیکی محل زندگیتون یک جعبه ی سیاه رنگ پیدا می کنید با این جعبه چه کار میکنید؟
- من از فرصت انتخاب استفاده می کنم.
- بله پس یکی از پاسخ ها رو انتخاب کنید!
- اهه! این که فرقی نکرد!
- خودتون خواستید! لطفا سریع تر! با این جعبه چکار می کنید؟
- ... تمیزش می کنم!
- پاسخ رو به اتفاق می بینم. باز هم اشتباهه! و پاسخ درست...
پاسخ درست: به علت سیاه بودن رنگ جعبه را به نزدیک ترین مرکز سازمان سیاه (CIAH) تحویل داده و مژدگانی دریافت می نمایید.
سوال مابعد: شخصی وارد هواپیما شده و بیلیت نمی دهد با این شخص چه برخوردی می کنید؟
- برخورد فیزیکی؟
- آقای دومی عجله نکنید من به شما پیشنهاد می کنم از یکی از فرصت هاتون استفاده کنید.
- فرصت پاسخ رو انتخاب میکنم.
- فرصت پاسخ به این صورته که ما پاسخ درست رو به جای شما می گیم.
- یه وقت اشتباه نگین!
- نه آقا خیالت راحت! بار دیگر سوال رو می بینیم. پاسخ درست:
"شخصی وارد هواپیما شده و به جای بیلیت پول خرد می دهد با این شخص چگونه برخورد می کنید؟"
- ببخشید! سوالتون تغییر نکرد؟
- نه! و پاسخ درست: هیچ برخوردی نمی کنید، از راننده خواهش می کنید که در عقب و بزنه تا پیاده شوید.
دییییییین! (موسیقی غم انگیز ترسناک)
مجری: ای وای ببخشید آقای دومی مثل اینکه غلط جواب دادم. اما اشکالی نداره. سوال بعد:
در خانه ی خود مشغول خوردن تخم مرغ هستید، ناگهان صدای مهیبی شبیه به صدای هواپیما به گوش می رسد، چه خواهید کرد؟
- می تونم از فرصت اشتباه استفاده کنم؟
- بله. چرا که نه! آیا مطمئنید؟
- بله.
- پاسخ: می رم زیر میز.
(دیییییییییین)
مجری: متاسفم این بار هم اشتباه بود!
دومی: چرا؟ من که از فرصتم استفاده کردم.
- بله این فرصت همینطور که از اسمش پیداست طوریست که پاسخ اشتباه را برای شما انتخاب می کند. و حالا سوال بعدی:
در سفر خود با هواپیما متوجه می شوید که راننده با سرعت غیر مجاز و به صورت مارپیچ در حال حرکت است، چه غلطی می کنید؟... جون مادرت این یکی و درست جواب بده.
- خلبان رو تشویق میکنم.
- جواب رو با هم می بینیم:...
... جواب درست: سوال خوبی بود.
آقای محمد دومی اینجا شما می تونید انصراف بدید و چون تا این مرحله از مسابقه پیش آمدید یک امتیاز به شما می دیم که با این حساب مبلغ یک میلیون تومان دریافت خواهید کرد، انصراف می دین یا همچنان ادامه خواهید داد؟
(همهمه در میان حضار شرکت کننده) انصراف بده! انصراف بده!
انصراف بده!
انصراف بده دیگه!
انصراف!
دومی: نه انصراف نمی دم!
(حضار) خاک تو سرت!
مجری: از شرکت کنندگان خواهش می کنم که سکوت رو رعایت کنند. آقای دومی با اینکه شما انصراف ندادین اما فرصت برنامه رو به پایانه و متاسفانه امکان ادامه دادن مسابقه وجود نداره. با توجه به پاسخ های نادرست شما نه تنها امتیازی به شما تعلق نمی گیره بلکه در مجموع هفتصد امتیاز از شما کثر می شه که معادل این رقم با همین خودپرداز از حساب شما پول برداشته می شه. آقای دومی آیا از شرکت در این برنامه راضی بودید؟
دومی: کاش قلم پام میشکست و نمیومدم ثبت نام!
- دوستان! تا هفته ای بعد و شهروندی سالم تر شما را به خیر و ما رو به سلامت.

پشت صحنه
(مجری در حال برداشتن پول از خودپرداز): رمزتو بگو!
------------------------------------------------------------------

برای کسب اطلاعات بیشتر به دو لینک زیر مراجعه فرمایید.
فردا نیوز
آفتاب نیوز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 3:53  توسط ممد  | 

عادل: به نام خدا با عرض سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات و ادارات و امارات به در گاه حق تعا .......... اینا، درخدمت شما هستیم با یکی دیگر از سری برنامه های نود.
در این قسمت از دو نفر از بیسکویتان داوری کشورمون دعوت کردیم تا با هم مروری داشته باشیم بر صحنه های مشکوک این فصل و داوری مسابقات رو مورد تجزیه و تحلیل قرار بدیم.
اولین بیسکوییتی که امشب میهمان برنامه ی نود هستن، آقای محمود داوری نژاد یکی از داوران برجسته ی ایران در زمان ناصرالدین شاه و مخترع دستگاه خطایاب داوری، یکی از افتخارات روستای خودشون هستن.
محمود در سن هفت سالگی در روستای کوچکی به نام کش از توابع تنب کوچک چشم به جهان گشود. او کار خود را از هشتاد و هفت در پارک هادی ساعی با عنوان پارکبان آغاز نمود و اولین سوت خود را هنگامی که گربه ای سعی داشت از روی چمن عبور کند به صدا در آورد.  به گفته ی محمود علاقه ی او به سوت زنی از زمانی شروع شد که یکی از دوستانش صاحب سوتی شده و از صبح تا شب سوت میزده و بچه های محل برای تجریه ی سوت زنی مبالغ خود را جمع نموده و مدت کوتاهی در حدود سی ثانیه به سوت زدن می پرداختند. علاقه ی شدید محمود و اوضاع مالی نامناسب خانواده اش او را بر این داشت که همانند خری دوپا برای تجربه ای هر چند کوتاه ولی نه چندان طولانی به دوستش سواری دهد. عاقبت، اهالی محل، آن سوت را به آب اندر انداخته و خلاصی یافته.
او در سال 42 برای رقابت بین دو تیم کلنگ سازی نوآباد و بارسلونای بوشهر قضاوت نموده که برای اون زمان، خیلی بوده.
دومین بیسکوییت امشب هم ..... امممممم ..... آقای ... لطفا خودتونو معرفی کنید و از سوابق داوری خودتون برای بینندگان تعریف کنید.
- هَهههههههههههههههههههه......
- حسن؟
- ههههههههههه
- حمید؟
- ههههههههههههههه
- هژیر؟
- چوم!
- آهان! عطسه بود!
- فررررررر فیسسسسسسس ف ف ف! خب تموم شد.
- حالا لطف میکنید بگین؟
- بنده سید مهیار خامنه ای بهرمانی اسفراینی گلمردی کماری ری شهری میان دو آبی آب قرمزی خروس نشان جزوکزانی مجاهدی نیک عهد اصل هستم. متولد بهشت زهرا، تحصیلاتم رو تا کلاس ششم اکابر ادامه دادم...
- خب از افتخاراتی که تا حالا کسب کردید برای ما بگین.
- من از افتخاراتم اینه که یه ایرانی سربلند هستم. یکی از دندون هامو تو جوشکاری از دست دادم. آغا رو دوست دارم و انرژی هستیه حقی مسلمی ماست. به اون آمریکای فاسد هم بگین کور خوندی باید پای لرزشم بشینی.
- بله، ارتباط تلفنی داریم از قطب شمال با افچینگ. سلام آقای افچینگ اگه ممکنه توضیح بدین که چرا تیم شما در مقابل مسواک کرمان و پیامک خراسان اینقد بد ظاهر شد؟ لطفا دلیلشو ...
افچینگ: غلط کردی! گل خوردی! گلاب به روت! پاشو جمش کن این برنامه ی مسخرتو. باغ وحش درست کردی! اهم! ببینید من اصلا برام فرقی نمی کنه که کی ببره. اصلا برد و باخت مهم نیست. از وضعیت داوری هم هیچ گله ای ندارم. قبلا هم اینارو گفتم. خیلی محترمانه برخورد کردم. اصلا دعوا چیه. همه باید با هم دوست باشیم. لگد نزنیم. گاز نگیریم...
- اِااا... آقای افچینگ این درسته که وقتی سرفه می کنید تغییر شخصیت می دین؟
- اهم! زر نزن، میام اونج!(تق) بیب... بیب ...بیب ... بیب...
- بله! گویا ارتباط قطع شد. خب حالا می پردازیم به بحث صوانح مشکوک داوری. در این صحنه که مشاهده می فرمایید، بازی بین دو تیم استقلال تهرون و صبای قم هست که بازیکن استقلال علیرضا اکبرپودر اینجا بازیکن تیم حریف و نقش زمین می کنه و به آرامی از روش رد میشه و صورتش رو با میخ های کفشش آشنا میکنه. داور هم کمک مربی تیم صبا رو از زمین می اندازه بیرون که یه وقت خدای نکرده اعتراضی نکنه. در همین راستا دوستان ما در پخش زحمت کشیدن گزارشی تهیه کردند که به اتفاق می افتیم ... نه! میبینیم.
گزارشگیر: آقای اکبرپودر می شه برای ما بفرمایید که شما چرا بازیکن تیم صبا رو له کردین؟
- بابا هر کس دیگم جای من بود همین کارو می کرد، ایشون داشتن خیلی محترمانه پیراهن بنده رو می کشیدن، منم با خودم گفتم حتما میل به وصلت دارن. منم گفتم کی بهتر از ایشون خانواده به این خوبی و متدینی! پدر تو حوزه فعالیت میکنه. مادر تو گشت ارشاد. خواهر هم که همیشه تو امر خیر پیش قدم هستند. پسر هم که کو ندارد نشان از پدر. ماهم یه دستی تکون بدیم و یه اتصالی برقرار کنیم دیگه! این شد که منم خیلی محترمانه از ایشون خوارشونو خواستگاری کردم. اما ایشون ناگهان منصرف شدن و خیلی محترمانه به من گفتن مگر اینکه از رو جنازه ی من عبور کنید. منم گفتم هر چی شما صلاح می دونین. به هر حال خودشون خواستن که این وصلت سر نگیره و خواهرشون رو دستشون بمونه!
...
عادل: خب برمیگردیم به ... آقایون از خودتون پذیرایی کنین، بیکار نشینین! خب! یه صحنه ی مشکوک دیگه هم هست که مربوط به بازی پیروزی و مسواک کرمانه که بازیکن پیروزی توپ رو با دستش یک بار به زمین می کوبه پنالتی هم که خب حتما نبوده دیگه حالا خود بازیکن و داور این مسابقه پشت خط هستن ازشون میخوایم توضیح بدن چرا آخه!
بازیکن: به نام خداوند فوتبال برتر کزین لیگ بدتر نیاید زهر در... سلام ای هموطن، آخه بد بینی تا کی؟ بی دینی تا کی؟ آدم میاد ثواب کنه گلاب میشه! آخه شما بگین چه خطایی از من سر زده اومدم یه لحظه باد توپ رو چک کنم. زدم زمین هوا نرفت. افتاد جلو پام. نه! این خطاست؟ جان من! این خطاست؟!
عادل: اِاِ... شما صحبت دیگه ای ندارین؟  
- نه خیر. فقط لطف کنین این اذان رو زود تر پخش کنین ما در توانمون نیست. ما ورزشکارا واسمون سخته. خیلی ممنون. التماس دعا.
- خب از صحبتای ایشون که چیزی دستگیرمون نشد. بریم سراغ داور این دیدار. آقای مسعود مداری شما چه حرفی دارین؟
مداری: الو! نود؟ آهان! حالا صداتون اومد. هه! چه باحال من تا حالا در یک زمان از این فاصله صدا و تصویرو باهم نداشتم!
- لطف کنید در مورد صحنه ی hand توضیح بدین.
- ببینید آقای عادل! ما تو داوری فوتبال یه اصطلاحی داریم به نام سوتی دادن. یعنی از هر سوتی بگیری از همون سوتم می دی! بعدشم من بارها گفتم! من بعد از افطار با زبان روزه چطور میتونم دروغ بگم؟ الآن از هرکی بپرسین میگه پنالتی نیست!
- آقایون کارشناس پنالتی نیست؟
کارشناس 1: غلط کردی! خیلی هم هست!
کارشناس 2: هست هست!
مداری: خب! نه منظورم اینا نبود. مثلا از ناظر بازی بپرسید!
عادل: تماس با ناظر بازی هم برقرار شد. سلام آقای ناظر. لطفا خودتونو معرفی کنید. بگین پنالتی بوده یا خیر؟
ناظر: سلام بنده جلال مداری هستم، تو خونه ابومسعود صدام میکنن! نه پنالتی نیست!
- چرا؟
- چون فاصله نزدیک بوده و بازیکن هل شده و قاطی کرده، به جای پاش از دستاش استفاده کرده. فیلمشم می فرستیم فیفا جوابشم تا پایان فصل اگه خدا بخواد می آد.
- به نظر من که این بازیکن در بسکتبال آینده ی بهتری داره!
- درسته اما مثلا من نوعی...
- اهه! مگه مداری نبودی؟
- چرا! این یه اصطلاحه. من نوعی در رباط کریم برای تیم مقاومت F.C و میخ 1387 برای دو تیم لوکوموتیو مترو و خودپرداز سازی سوزن گرد و بازی ایران و استرالیا  سوت می زدم.
- جدا! قضاوت بین این دو تیم رو شما بر عهده داشتین؟
- نه آقا! فقط سوت می زدم، یعنی تشویقشون می کردم!
- آها! خب حالا چه ربطی داشت؟
- به چی؟!
- خب دیگه کم کم از حضور شما مرخص می شیم. پول تلفنمون زیاد می شه. به به! آقای خیابانی این طرفا!
خیابانی: سلام بر حداد عادل! چه خبر از لیگ بدتر؟ اوففففف! از کت و کول افتادم. پرواز های پکن همه پر بودن. فدراسیون هم به ما پول بیلیت نداده بود. مجبور شدم با اتوبوس بیام تهران. اما جاتون خالی تو این مسابقات پاره المپیک کلی مدال بردیم که بسی باS انبساط خاطر ماست. از همین جا دست همه ی ورزشکاران با غیرت و حماسه ساز ایران رو می بوسم.
- می ذارن ببوسی؟
- چی؟
- هیچی! شما این چند وقت ایران نبودی در جریان این سریالای ماه رمضون نیستی. راستی یه خبری من امروز تو روزنامه خوندم. این قضیه ی دستگیری 108 زن خیابانی چیه؟
- دارم واست!... ببینم رفتی گفتار درمانی؟ آخه دیگه جمله هات کش نمیاد.
و این داستان همچنان ادامه دارد...
-------------------------------------------------------
پشت نویس: بیسکوییت ها دارن میوه می خورن.
شیش تاییاش!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:18  توسط ممد  | 

گروه اجتماعی شبکه یک سیما تقدیم می شود!
اندرمیان پرزنتس...
                      با حضور...
                                   تعدادی بازیگر!
                                         ... و دست اندر کار بی کار!
                                                              این قسمت: آخرین قسمت.

سکانس اول: اینوقت شب تو خونه!
(صدای زنگ در) زییییییییییییینگ!...
(صدای زنگ در- بلند تر) زییییییییییییییینگ!... زییینگ!
(دوربین از وسط به دو طرف) (مادر رو به پسر با نگرانی) یعنی کدوم خری میتونه باشه اینوقت شب؟
(پسر رو به دیوار) حتما مامورین زحمت کش شهردارین!
(مادر به پسر) خب مادر برو درو باز کن ببین کدوم خریه!
(متفکرانه) اومممم...
(با چهره ای مملو* از التماس)  برو مادر جان! دلت میاد اون بنده خدا رو پشت در نگه داری؟  برو برات تاپ می خرما!
- لپ تاپ!
- حالا لپ لپ هم می خرم. (پافشارانه) برو دیگه!
(با گوشهایی دراز) باشه مادر.
- اون آشغالارم سر رات بذار دم در.



سکانس دوم: دم در!
(دوربین رو به در با زاویه ی 45 درجه)
(زییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ)
...
تیس! (صدای باز شدن در)*
(متعجبانه) اِه! سلام دایی اینوقت شب اینجا چی کار میکنی؟
(متبسمانه) ببینم! زنگتون خرابه؟
- نه دایی! ولی فکر کنم دیگه سوخت. بفرمایین تو...
(متبسمانه) ببینم این آشغالا چیه؟ بذار ببینم...
دایی به خدا آشغاله! توش گنج نیست. بفرمایین تو!
(پسرک را با دست به سویی هدایت میکند) برو اونور.
- (تکان دادن سر)
(با تاکید) برو دیگه!
...
اییییو دوف! (صدای بستوندن در)
)خروج از کادر)
- یا آلا!
...



سکانس سوم: اینوقت شب توی خونه 2.


(در حال ظرف شستن) بفرمایید تو! اِوا سلام فرخ!
(با حرکات دست و سر و کمر) سلام فرخ نده! حالت خوبه!؟
(در حال خشک کردن دست) هییییییییی! بد نیستم داداش. پویا جان کی بود؟
- دایی فرخ بود دیگه!
- چیزی شده فرخ؟
- نه چیزی که نشده. اومده بودم حالتو بپرسم.اهم! پویا مگه تو درس نداری بچه!؟
- نه دایی فرخ! امتحانامون تموم شده!
- خب برو به اون خانوم بی ادبه زنگ بزن! ببین باباش هنوز نمرده.
- نه دایی اون باباش دیوونست مریضه حوصله ی درد سر ندارم!
(دوربین بسته رو فرخ) (با عصبانیت) پویا جان منو مادرت میخوایم با هم صحبت کنیم. چرا نمی فهمی؟ آخه تو چجوری رفتی دانشگاه؟
- (تکان دادن سر (ایندفه اونوری))
...
- خب! فرخ چه ذهنی فکرتو اینطور مشغول کرده که اینوقت شب اومدی اینجا؟
- بابا! چرا گیر دادین به اینوقت شب؟ هنوز که هوا تاریک نشده!
- ببخشید داداش! این پویا که برای من حواس نمیذاره! (با صدایی آرام) خره! تو فیلم مثلا شبه!
(با نگاهی به اطراف) اهم! اومدم راجع به این خونه باهات صحبت کنم. ای بابا! پویا جان تو که هنوز اینجایی.
- دایی فرخ من پشت دوربینم معلوم نمی شم.
- اهم! اومدم راجع به این خونه باهات صحبت کنم.
(با نگرانی) کدوم خونه؟
- (متحیرانه) امممم نمیدونم. دیالوگه دیگه! تو هم دیالوگتو بگو.
- داداش تو رو خدا فعلا حرف خونه رو نزن بذار مادر بمیره بعد.
(با خونسردی) مادر که حالا حالاها نمیمیره مگر اینکه ماشینی چیزی بهش بزنه! تو باید امشب تکلیف این خونه رو روشن کنی!
(با صراحت) تکلیفش روشنه!
(قطع برق)
- کات!
تهیه کننده: فیلم برداری رفت واسه 3 روز دیگه.
...
پنج روز بعد:
سکانس سوم - برداشت سی ام - (از تکلیفش روشنه)
- صدا؟
- رفت.
- دوربین؟
- رفت.
- برق؟
-رفت.
تهیه کننده: فیلم برداری دو ساعت دیگه!
دو ساعت بعد...
- اللهم صل...
سکانس سوم - برداشت سی و یکم - (از تکلیفش روشنه)
- صدا؟
- رفت.
- دوربین؟
- رفت
- کلاغ
- پر!
- حرکت!
(با قاطعیت) تکلیفش روشنه! تو هیچ سهمی از این خونه نداری! این خونه مال بچه هاست.
- پس چرا تو و شوهرت توش زندگی می کنین؟
- نمی دونم تو فیلم نامه اومده.
(همراه با لبخند سوباسایی) ببین بچه ها که خبر ندارن! یه خورده پول به عمه شون می دیم بقیشو خودمون می کشیم بالا!
- بهرام که می دونه!
- بهرام رادان؟
- نه!
- بهرام بیضایی؟
- نه!
- بهرام عظیمی؟
- نه!
- بهرام گور؟
- نه بابا! بهرام پسرت!
- پسر من؟
- نه حالا همون که مثلا بزرگش کردی.
- من بزرگش کردم؟
- آره تو فیلم دیگه! (بال بال زدن همزمان کارگردان)
- آها! منظورت اینه که ای وای بدبخت شدیم؟
- آره دیگه! افتاد؟
(مرموزیانه) حالا چطوری فهمیده؟
- نمیدونم والا از خودش بپرس!
- الآن کجاست؟
- نمیدونم! پسر توئه!
- آها پس حتما خونه ی خودمه!



سکانس چهارم: فرخ و فرخ نده توی ماشین سوارن! ا َ! او! ا َ! او!
(دوربین از این طرف اون طرفو می گیره و بالعکس با زاویه ی 80 درجه)
(فرخنده با تعجب) پس چرا حرکت نمیکنی؟
فرخ پاسخ میدهد: تو که از منم اسکل تری. لازم نیست حرکت کنیم، بعدا فیلم خیابونو می ذارن پشت پنجره.
- پس چرا هی فرمونو می چرخونی؟
- خب مثلا دارم رانندگی میکنم دیگه. تو هم مارو دست انداختیا! (دست انداز)
بومممممم! (فرخ شخصی را زیر می گیرد)
- آخخخخخ! (شخص جان می بازد)
(فرخ و فرخنده از ماشین به بیرون می پرند)
فرخنده: ای وای! زدی مامانو کشتی.
فرخ: نه هنوز نمرده چشمش بازه.
کارگردان با تعجب می گوید: چرا با این ماشین تصادف کردین؟
(مادر چون غرق نقشش شده فکر میکنه مرده نمی تونه جواب بده.(
کارگردان: خانوم پاشو اون یه ماشین دیگه بود باید می خوردی بهش.
(عوامل پشت صحنه به خاطر بازی فوق العاده ی مادر او را تشویق میکنند)
(مادر جوگیرانه همانند زامبی از جا برمی خیزد)
(کارگردان مورد گاز قرار می گیرد)
(کارگردان نیز زامبی می گردد)
(بدین ترتیب عوامل پشت صحنه و جلوی صحنه نیز زامبی می گردند)
توجه: پس از این تمامی عوامل فیلم اعم از همشون به شکل زامبی به کار خود ادامه می دهند.



سکانس پنجم: اینوقت شب تو خونه ی فرخ اینا.
(دوربین از پایین به بالا پشت سر بهرام)
(فرخ با لبخندی زیر لب و ته صدایی از زنده یاد خسرو شکیبایی) ببینم بهرام تو که خبر نداری که بچه ی من نیستی و پویا برادر واقعیته؟
(دوربین در زاویه ی مخالف)
(بهرام با نگاهی به دوربین) نه! من فقط یه عکس دیدم پشتش یه چیزی نوشته بود.
(فرخ با تحیّر) پشت عکس چی نوشته بود؟
- نوشته بود usable for digital print
- که اینطور! پسرم حالا که فهمیدی بیا پولارو خودمون بالا بکشیم. یه میلیاردشم مال تو. deal؟
(پس از کمی تامل) deal. حالا باید چی کار کنیم؟
(فرخ با نگاهی به نویسنده) نمیدونم هنوز فیلم نامه ناقصه!
- خب پس باید یه جوری کشش بدیم!
- نمی شه! دیگه بیشتر از این کش بیاد می خوره به ماه رمضون.
(فرخنده از دستشویی میاد بیرون در حال خشک کردن دستش) ای وای! فیلم برداریه؟
(فرخ می پرسد) فرخنده اون عکس و آوردی؟
- آره بیا!
(فرخ عکس خیس را از فرخنده میگیرد)
- اِ من این عکسو قبلا دیدم!
- کی؟
- یک ساعت پیش.
- فرخ به من دروغ نگو! یه ساعت پیش که برق نبود.
- نه. تو موبایل یکی از بجه های تدارکات دیدم.
- حالا که بهرام همه چیزو می دونه دیگه حرف این خونه رو نزن.
- قاطی کردیا! اینجا خونه ی منه!
- فرخ چطور دلت میاد حق این دو تا بچه یتیم و بخوری؟
- آخه دو تا بچه یتیم هشت میلیارد می خوان چی کار؟ من و تو هم یتیمیم چرا اینقد پول بهمون نمی دن؟
(عمه ی بچه ها با چادر وارد کادر می شود) اونو دیگه شما تعیین نمیکنین!
(فرخ با پوزخند) پس کی تعیین میکنه؟
(دوربین از پایین-عظمت نمایی) - شورای نگهبان!
(فرخ با تعجب) ببینم، ما که تو خونه ایم، چطوری چادرت داره تو باد تکون می خوره؟
جلوه های ویجست.
کارگردان: نه خانوم باد کولره.
(فرخ پویا را به داخل کادر میکشد) ببینم، اصلا تو چه خرجی داری؟
- خب من میخوام ازدواج کنم باید خونه بخرم، ماشین بخرم، خرج زن و بچه رو بدم، پول مراسم عروسی، ماه عسل، عمل کردن فکم، عمل زیبایی خانوم ادیب هزار کوفت و زهر مار دیگه که تو این گرونی نمی شه تقبل کرد.
(مادر پویا حالش بد می شود و عمه ی پویا او را می گیرد)
5:00...
...
(فرخ با نگرانی) فر...
پیام بازرگانی:
شامپو سیر پشمک با رایحه ی پیاز خوشبو کننده ی موی سر در سه نوع متفاوت
برای موهای فشن، برای موهای مدل احمدی نژاد و برای موهای مدل سربازی
آقای رئیس جمهور شما چند وقته که از شامپو سیر پشمک استفاده می کنید؟
(با لبخندی ملیح) سوالی خوبی بود!
...
زرشک توی خونه ی هرکی باشه     زندگیشون یه هو ز هم می پاشه!
زرشک اگه توی غذا نباشه        خوب نگا کن حتما که یک مو لاشه!
اگه دیدی توی غذا زرشکه                بدون که آشپز غذات پزشکه!
زرشک که هست یه چیز دیگست    زرشک که نیست همینه که هست!
...
کاش می شد پولامونم بدیم آقا جون دو برابر کنه!
- این کارو من نمیتونم بکنم ولی احمدی نژاد می تونه!
- چطوری آقا جون؟ (چطوری به معنای به چه طریقی، نه احوال پرسی)
- اول باید بهش رای بدین بعد اگه برین با پولاتون سکه بخرین بعد از 4 سال ریاست جمهوری بفروشینش پولاتون چند برابر می شه!
...
سوسک کش پیف پاف توجه شما را به ادامه ی این سریال جلب می نماید.
ادامه ی سریال:
- خنده چی شد؟!
- هیچچی، منو ببرین بیمارستان، فکر کنم دیگه وقتشه.



چهارکانس ششم: اینوقت شب تو بیمارستان!
(دوربین با زاویه ی 45 درجه ی فارنهایت رو به پرستار)
(شوهر فرخنده از در میاد تو رو به پرستار) خانم حال زن من چطوره؟
- بد نیست، سلام می رسونه.
- سلامت باشید.
- چه خبر؟
- سلامتی، قربان شما.
( فرخ از دور نزدیک می شود) ببینم، تو هنوزم با زنای غریبه لاس می زنی؟
(دوربین واید می ره تو دماغ شوهر خواهر فرخ به طوری که فرخ نیز تو کادره) چی شد؟ مرد؟
- نه بابا ما که از این شانسا نداریم. (فرخ با کنجکاوی می پرسد) ببینم، تو به ریشت چسب مو می زنی؟
- واسه چی می پرسی؟
- هیچ چی! آخه شبیه مجسمه ی فردوسی شدی. چه جوری با این ریشت غذا می خوری؟
(پرستار به سوی آنها می دود، دوربین رو پرستار تله می ره)
- مژده بدین! بچتون...(با کمی مکث) آدمه!
- حالا پسره یا دختر؟
- دختره ولی نمی دونم چرا ریش داره!
(فرخ با نا امیدی از بیمارستان خارج می شود)
(شوهر خواهر فرخ داد می زند) داداشم اومده.
(دوربین به سمت فرخ می رود) (فرخ بر میگردد) ... (و با دوربین برخورد می کند) برادرت کیه؟
- نمی دونم هنوز کسی حاضر نشده نقششو بازی کنه.
- خب یه زنگ بزن به شریف نیا بگو یکی رو پیدا کنه دیگه.
(شریف نیا جواد هاشمی را برای این نقش برمیگزیند)



سکانس هفتم: پویا گم شد!... اینوقت شب!
(دوربین به دنبال پویا)
(فرخ فریاد می زند) پویااااااااااااا بیا خونه مال تو!
(فرخنده فریاد می زند) - پویاااااااااااا بیا واست لپ لپ می خرم!
(شوهرش و بچش فریاد می زنند) پویاااااااااااااا نیومدی هم نیومدی!
(کارگردان و تهیه کننده با شریف نیا ...) پویاااااااااااا بیا نقش بهرامو می دیم به تو!
(جوات هاشمی ...) پویااااااااااااا بیا فوتبال بازی کنیم!
(بهرام...) آه برادر کجایی!
(خانم ادیب) همه جا رو گشتین؟
(همه) آره!
- پزشک قانونی؟
- آره!
- بهشت زهرا؟
- آره!
- توی کابینت؟
- آره!
- لای کتاب؟
- آره!
- پس ولش کن حتما معتاد شده!
(بهرام) مواد می خواست میومد پیش خودم!
(فرخ) خب دیگه دیروقته بریم خونه.



سکانس هفت و نیم: پویا تو چاه اینوقت شب.
(همه وارد خونه باغ می شوند)
(فرخ با تعجب) پویا که اینجاست.
(همه) اینجا رو نگشته بودیم.
(همه به اندرون خانه می روند و فرخ و زنش به خانه ی خودشان)
(پویا دلش را گرفته) گشمه!
(فرخنده رو به همسرش) شنیدی؟ پسرمون گشنشه!
- پسرم تو کجا بودی؟
- من پسر تو نیستم.
- میدونم. حالا هر خری که هستی.
- داشتم قدم می زدم یهو برق رفت افتادم تو چاه. بعد شهرداری اومد چاه و خالی کنه، آب و کشید بیرون منم با آب اومدم بیرون. من فرزند چاهم.

سکانس هشتم: پویا با مادر، پدر و خواهر ناتنی سر میز شام.
(دوربین زیر مبل)
(فرخنده به بچه اش غذا میدهد) مادر جان بخور، گوشت آدمه! (یادآوری می شود که فرزند فرخنده هم نیز زامبی شده است)
(چنگال از دست فرخنده رها میشود)
(صدای آخخخ می آید) - آخ خ خ !!!
- اِ وا! چنگالم افتاد زیر میز!
(پویا) من میارمش. اِ بهرام تو زیر میز چی کار میکنی؟
(دوربین زیر میز) (بهرام به سرعت پاسخ می دهد) من پایه ام.
(پویا با حرکت دورانی سر و لب و لوچه) آها.
(بهرام به عمه ش اس م اس می زند) fe'lan khabari nist!
(شوهر فرخنده به برادرش گوشت آدم تعارف میکند) جواد تو که داری خالی میخوری! نداشتیما!
(جواد) من گوشت آدم نمی خورم حرامه!
- بهرام تو نمی خوری؟
- نه! من رفتم پیشواز.
(جواد شرمنده می شود از اینکه به پیشواز نرفته)
(ناگهان شریف نیا به زیر میز میرود و بهرام را یک لقمه ی چپش میکند)
(بهرام به سزای اعمالش می رسد و خانواده ی ناتنی پویا از این بابت بسیار خوشحال می شوند)



سکانس نهم: فرخ در خانه ی فرخ
(همراه با گریه و ناله) واااای من چه آدم کثیف و بدی هستم. من خیلی بدم . من از خودم بدم میاد. من تازه فهمیدم چه نقش بدی دارم... نمیشه نقشمو عوض کنین؟ من میخوام نقش فرخنده رو بازی کنم!
کارگردان: نه آقا! نقش فرخنده که تو فیلم نامه اومده زنه!...
- نقش شوهرش چی؟
- اونم پُره!
(همراه با گریه) نه !!!!! پس خونه رو بدین به من.



سکانس آخرم: عروسی پویا و زنش!
بیب بیب بی بی بیب! بیب بیب بی بی بیب!
(دوربین از بالا مراسم عروسی را نشان می دهد)
(عروس با چادر گلگلی از وانت پیداه شده و در را برای داماد باز میکند)
(ماشین عروس حرکت میکند و فرخ را زیر می گیرد تا او نیز به سزای اعمالش برسد. بدین ترتیب فیلم مرگ تدریجی یک رویا نیز نیمه کاره می ماند)
(تصویر از روبرو کله قند بالای سر عروس و دوماد)... (البته چون زن و مرد جدا هستند عروس و دوماد در دو اتاق جداگانه نشسته اند)
- عروس خانوم آیا وکیلم که شما را به عقد دائم آقای پویا یتیمیان به قرار مهریه ی معلوم، شش دنگ این خانه به ارزش 5 میلیارد در آورم؟ آیا وکیلم؟
- نمی دونم. مگه عاقد نیستی؟
- نه منظورم اینه که زنش میشی؟
- زن کی؟
- زن پویا!
- نه من می خوام درس بخونم!
(پویا با خوشحالی) آخ جون! 5 میلیارد مال خودم شد! می رم باهاش 5,000,000 تا لپ لپ می خرم.*



تماس های تلفنی به شبکه در مورد فیلم:
(بیییییب) آقا این چه سریالیه پخش می کنین؟ بچه ی من از وقتی این سریالو دیده دهنش کج شده.
(بیییییب) آقا زمان پخش برنامه رو عوض کنین. یه زمانی پخش می شه که مادر بزرگم بیداره. خیال میکنه اینا واقعیه. واسه شب هفت مادر فرخ حلوا درست کرده بود!
(بیییییب) مادر (...) ها! (...) ها. برین (...) دهنتونو (...) با این سریال پخش کردنتون!
(بییییب) باقیشلایین!! الووو! منزل آقای علی دایی؟ هوی! کپگ اوقلی...!
(بییییب) اس هولز! وات ایز دیس دمن پروگرمز؟ مای سان ایز سو سنسیتیو.
(بییییب) آقا اینارو که تو تبلیغش نشون داده بودین! یه چیز جدید بذارین.
(بیییییب) مرتکَ چَکا مَکِنی؟ سَریال پخشهَ مَکِنی؟ خا(....) الآن مَیام آنجا تنته تنتتون مَکنم. لطفا فیلمَ گودی پران را پخشهَ کنِن. تو بر چیزی ضرورت نداری؟
بیب بیب بیب بیب ....

تیتراژ
ب!... (طبق معمول)
اتاق فرمان: بابا قطعش کن! تیتراژ دیگه چه صیغه ایه؟ فیلم تموم شده دیگه!

ویژه برنامه اپرا وینفیری با حضور بازیگران و عوامل سریال کرانه ی باختری.



سکانس های دیلیت شده:

1.(بهرام) احمق اون قرص و نخور، روان گردانه!
(پویا) نه! من قرص می خوام! من قرص می خوام! دوبس! دوبس!
(بهرام) حالا چرا دهنتو کج می کنی؟!

2.(بهرام) اگه تو برادر منی، پس چرا رنگ چشات فرق داره؟
(پویا) نه! چشمام رنگ چشمای توئه دیگه!
(بهرام) خفه شو! فکر کردی نمی فهمم لنز گذاشتی؟

3.(دوستای خوب پوبا) موهاتو دادی جلو؟ بیا بریم پیش حراست.
(پویا) مگه گشت ارشادین؟
(دوستای خوب پویا) نه ولی بسیج فعالیم. تو محدوده ی ما از این غلطا نمی کنی! فهمیدی؟
(دوست بد پویا در حضور دوستای خوب) پویا بیا واست سی دی جدید آوردم. فیلم خصوصی بازیگر کرانه ی باختریه! خیلی باحاله!
(پویا) مرسی!
(دوستای خوب پوپا) سی دی و بده من! (تق!)

4.(پدرزن فرخ) دخترم حالا که شوهرت مرده پولاش میرسه به من دیگه؟
(زن فرخ) نه بابا! وصیت کرده پولاش صرف کمک به موسسه حمایت از کچلها (محک) بشه.
(پدرزن فرخ) امممم... من برم فرم یارانه مو پر کنم.

5.(میهمانان) پویا باید برقصه! از مامانش نترسه!... آها! بیا وسط!
(کارگردان) اهه! یعنی چه؟! کات!
________________________________________________________________________

توضیحات:

- مملو: یه چیزی تو مایه های تتلو، پُر
- تیس: در اینجا به علت کمبود امکانات صوتی از صدای باز شدن در نوشابه استفاده شده.
- به نرخ روز.

نکته: بازیگران به علت ناهماهنگی دیالوگ ها با زمان فیلم برداری و عقب جلو بودن سکانس ها و ایضا عدم هماهنگی آن با زندگی خودشان طبیعتا قاطی کردن!
نکته دوم: ما از شبکه یک پخشش کردیم تا در برنامه های ورزشی اختلال بوجود نیاد.
نکته سوم: فیلم نامه چند روز قبل از پخش قسمت آخر سریال اصلی نوشته شده.
نکته چهارم: قسمت آخر به طور کامل پیش بینی شده و حتی دویدن پویا و بهرام به سوی یکدیگر نوشته شده بود، اما برای پرهیز از کلیشه حذف گردیده بود.

(استوری بورد از محمد آرام)
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط ممد  | 

در این قسمت چیزی ننویسید.         باشه                                     

در ابتدا از جامعه ی دختران سبیل دار بابت پست قبلی پوزش می طلبیم و در ادامه اینکه اندرمیان تصمیم بر این گرفته که گاهاً به نظرات شما در قالب یک پست، پاسخ کتبی داده تا اگر خوانندگان دیگر چنین سوالی داشته می باشند آنها نیز از پاسخ خود آگاه گردند. نظرات بی نظیر این دوره را با پاسخ هایشان در زیر مشاهده می کنید.

نظرات ارائه شده در مورد پست "ماجراهاي من و پسرم 7"

برق میره مگه؟ (فلان بن هیچکس)
ج) نه، برق نمیره، برق قطع می شه. به قول بکس گفتنی دیگه نمیره فقط بعضی وقتا میاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------
خب پسرت تو ذهنیتش اینه دیگه! فکر کنم پسر منم مثه پسر تو شه! (مطهره)
ج) اگر در زمان بارداری وبلاگ نویسی کنی ممکنه این اتفاق بیفته. فقط یادت نره که تا شش ماهگی تنها غذای کودک شیر مادره. بدون مکمل!
---------------------------------------------------------------------------------------------
منم از بازیهای نشستنکی مثل هفت سنگ و وسطی و لی لی خیلی خوشم میاد !
خب ... درسته نشستنکی نیست ، ولی سنتی که هست !
( در اون صورت پسرت باید دست به دامن کنسول Wii شه ) (ZigOoL)
ج) ولی من از بازیای پر تحرک و خطرناک مثل منچ و مارپله خوشم میاد. بهتره بره با کنسول اکس باکس درگیر شه تازه این یکی دامنم نداره.
---------------------------------------------------------------------------------------------
یا ابوالفضل اینا دیگه چی بودن؟ (کارگر)
ج) اشتباه گرفتی داداش! ما از اینا تو وبلاگمون نداریم!
---------------------------------------------------------------------------------------------
ملاحظه گردید (کامپرور)
ج) این جمله ی دو کلمه ای شاید جمله ای باشه که خیلی از شما با آن آشنایی دارین. یه جور حس نئونازیسمی معناگرا تو این دو کلمه موج میزنه به طوری که خواننده در نگاه اول اینطور می پندارد که نویسنده فارغ از هر گونه دغدغه ذهنی خواستار رهایی از تلاطم گفتار پنداری و گرانی کلام می باشد اما با دیدی عمیق تر و موشکافانه به مفهوم شگرف انتقادی سیاسی و ممارست صنعت ادبی فصاحت نوشتاری و نگارشی صاحب نظر پی خواهد برد. این گونه نظرات تنها در مکتب خود قابل استعمال می باشند و هر سوداگر غیر متعهد فاقد مهیمنات سخن عاجز از ذکر مذکور می باشد.

نظرات ارائه شده در مورد پست ماجراهای اون و پسرش 7.5

شعرش در نوع خود بی نظیر بود ، البته می تونست ادامه هم داشته باشه ولی بدیش این بود که غم و غصه های آدم یادش می اومد و ممکن بود شخص دچار افسردگی بشه و از لذت بازی کم شه ، احتمالا به این دلایل سانسور شد . نه؟؟ (محیا)
ج)  ببین محیا جان من نمیدونم شما تو بازی چیکار میکردین که نیاز بود سانسور بشه. بابا از قدیم گفتن برق رفته محیای... نه! حیای گربه کجا رفته؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
زن کردیه چی شد پس ؟ (فرتا)
ج)  نه! مثل اینکه تو باغ نیستی. با این وضعیت که خود شاعر تو شعر گفته دیگه مگه به کسی زن میدن؟ حالا اهل هر جایی که میخواد باشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------
من نمی دونم این منو پسرم چه چیز مسخره ای که هرکی میاد توش بی نمک میشه!! (همون!)
ج) اولاً این اسمی که برای شما انتخاب کردن می دونی... نمیخوام ناراحتت کنم ولی خب به هر حال اسم با مسمایی نیست. البته هنوزم دیر نشده برو ثبت احوال عوضش کن، حال آقای رزاقی هم بپرس. اون چیزایی هم که میاد تو شما و پسرتون خب طبیعیه که بی نمک بشن. به مسخره بودنتون ربطی نداره!
---------------------------------------------------------------------------------------------
حالا اگه کسی که دامن پوشیده تلاش کنه می تونه با رعایت موازین از هر پا استفاده ی جداگانه ای بکنه! (راحیل)
ج) شما اصلا اتل متل بازی نکن برات خطر داره راحیل خانوم. به جاش سایه بازی کن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
نظر من خوبه. (حسین شر خر)
ج) آقا برو واسه ما شر درست نکن... خرم درست نکن. آخه مرد حسابی اول نظر بده بعد از نظرت تعریف کن!

نظرات ارائه شده در مورد پست خداحافظ ريفيق...

می توانید شروع کنید (اينجا ميتونه يه خونه باشه)
ج) هنوز که برگه ها رو پخش نکردن چطوری شروع کنیم؟ البته امر امر شماست ما رو حرف شما حرف نمیزنیم آقای اینجا میتونه یه خونه باشه!
راستی من می تونم فقط اینجا صدات کنم؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
آخرشین بابا.....!!!!سبیل خانمها هر چه باشد به پرپشتی سیبیل شماها که نمی رسه!!!!!!
خیلی خوب بود...آخر خلاقیت!!!!!! (مریم)
ج) اختیار دارید خالق اصلی اونیه که سبیل رو آفریده. اونم دیگه مشکل شماست استروییدی، چیزی بخورین شاید پرپشت بشه. ما هم اگه می دونستیم شما اینقد بدتون میاد، از اول سبیلمونو بند مینداختیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------
پژمان عزیز اذیت کردن یه گروه کار جدیدی نیست شیوه ی اذیت کردن فرق کرده اگه تا چند وقت پیش آدما رو می کشتن یا خونه زندگیشونو ازشون می گرفتن حالا دارن به صورت روحی اذیتشون می کنن اما اونایی که به چیزی اعتقاد دارن با این کارا ناراحت و افسرده نمی شن اونایی که می دونن قراره چیزای بهتری براشون پیش بیاد تحمل می کنن آره گفتم کیش. کیش بعنی دین یعنی من مسلمون نیستم ولی انسان هستم و طبق قوانین باید از همه ی قوانین که برای همه ی انسان ها رعایت می شه استفاده کنم این آزار و اذیت هارو مه ی پیروان ادیان جدید تحمل کردن ما هم مثل بقیه. مثل اینکه این رسم زمونه است که اونایی رو که باهات موافق نیستن اذیت کنی نه فقط من که گروهی از هم وطنامون دارن از آزار های بی موردی که فقط به خاطر تعصبه رنج می برن اما خب باید مقابله کرد من خوشحالم که شما به عنوان یه جوونی که قراره آینده رو بسازه داری فکر میکنی امیدوارم که همه تعصب رو کننار بگذارن (پرنسس)
ج) راستش ما هم تو فکر کشتن و گرفتن خونه و اینا بودیم که خبر رسید دیگه قدیمی شده. اون مدل روح و ارواحم یه مقدار سخت بود چون خودت که میدونی روح قابل مشاهده و لمس نیست باید وارد مباحث ماوراء الطبیعه می شدیم حالا اینهمه خودمونو بکشیم آخرش طرف اعتقاد داشته باشه هیچ چیش نشه. راستی گفتی کیش یاد تنب کوچیک افتادم ولی جدا من تا حالا فکر میکردم کیش اسم یه جزیره ست که تو شطرنج کاربرد داره. حالا این ادیان جدید که میگی کی اومدن که ما نفهمیدیم؟ پیامبرشونو بگو ببینم می شناسم. آخه یکی داشتیم تو محلمون ادعای پیامبری می کرد. بهش گفتیم معجزه کن گفت: گگگگگق... ق! بعد بهش گفتیم کتابت کو؟ گفت: جزوه می دم. بعد گفتیم باید بری تو غار، گفت: این روزا با ایران رادیاتور کی می ره تو غار؟!
آره دیگه! عجب رسمیه رسم زمونه! بحث سیبیل و ریش زنونه! در کل اینکه خیلی ممنون از اینکه امیدواری فکر می کنم و اینکه آینده نگری چیز خوبیه و من هم طبق فرمایشات شما امیدوارم در آینده مردم اینقد به سبیلشون تعصب نداشته باشن تا رنج نبرن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
هپ (پت)
ج) باختی بابا! باید به جای ضرایب 5 بگی هپ. این که 11 بود!
---------------------------------------------------------------------------------------------
نمنه (پت)
ج) آقا تو رو خدا فکر آینده ی این وبلاگ نیستی فکر خودت باش. الآن یکی میاد می بینه تظاهرات راه میندازه، ما هم زندانی سیاسی می شیم. می برن درخت تو نشیمن گاهمون میکنن! اونوقت باید یه وبلاگ بزنی با نام ممد را آزاد کنین.
تازه بعدشم که آزاد شدم باید فرار کنم برم کانادا مانادا! دست رو نقاط حساس اجتماع نذار دیگه!

قسمت تبلیغات: دین اسلام دین صلح و دوستی و پیوند میان انسان ها و نور هدایت... در کل اینکه مسلمون شو کافر!
خدمات پس از فروش هم داره.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:54  توسط ممد  | 

... خب حالا که برق نداریم بیا بهت اتل متل و یاد بدم.
وسایل مورد نیاز: حداقل چهار عدد پای سالم (در مواقع ضروری می توان از پای مصنوعی که قابلیت برچیدن داشته باشد نیز استفاده نمود)
نکته: در صورت پوشیدن دامن هر دو پا یک پا محسوب میگردد.
یک دست سالم جهت شمارش پاها
یک شخص سالم با توانایی نطق و دارای فن بیان برای خواندن شعر (در این مواقع بهتر است در صورت امکان از دست همان شخص استفاده شود)
یک سطح مسطح مناسب قرار دادن ماتحت و قسمتی از دیوار جهت تکیه دادن
طریقه ی بازی:
ابتدا پاهای خود را طوری که با کمر زاویه ی 90 درجه تشکیل دهد و به منتهی الیه سمت راست بدن فشار وارد نشود در جوار یکدیگر دراز نموده.
سپس پیاز داغ را اضا... نه! ببخشید!
سپس از فرد ناطق درخواست میشود متن شعر را قرائت نموده و با حرکت دست مطابق با شعر شمارش نماید.
متن شعر به شرح ذیل میباشد:
اتل متل توتوله، آب نداریم تو لوله
برق نداریم تابستون، گازشم واسه زمستون
صادر کردن فلسطون
یه رئیسِ جمهور بستون!
اسمشو بذار احمدی نژاد، دور سرش نور زیاد
آچین و واچین، یارانه ها چی؟ (برچین!)
حالا یاد گرفتی پسرم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط ممد  | 

رو نوشت: میگن گضنفر وقتی میرفت دسشویی تا ... اهم! اهم! ... بیرون به احترامش بلند میشد وای میستاد.
حالا یه جای دیگه هم یه آقایی از عقب تصادف کرده بود ... اون وقت میگن بار کج به منزل نمیرسه.
شرمنده!
کسایی که نفهمیدن برن به استاد فیزیکشون بگن اون میدونه.
یکی بگه قضیه ی زیباسازی با پرچم چیه!
فکر میکنن هر چی بیشتر پرچمشون تو چشم باشه حکومتشون محکم تر می مونه! 

رفتم سر کوچمون عکس بگیرم یکی از هوا افتاد میگه مجوز داری؟
من: هان؟
- کارت خبرنگاری داری؟
- اهه! همین فرهنگسرا مسابقه گذاشته از شهر و آشغال و جوب و اینا عکس بگیرین ببینیم کدوم قشنگ تره. حالا من که همینجوری اومدم عکس بگیرم دوربینم بی استفاده نمونه چه اشکالی داره؟
- خوب واسه یه چیزی میخوای دیگه. واسه کدوم روزنامه میخوای؟ اطلاعات؟ کیهان؟ زود باش حرف بز!..
.............................................................................................
.............................................................................
..................................
..................................................................................
.................................................
.......................................................
....................................
.................................................ان!
(ببخشید برق رفت. حالا ادامش)
- نهههههه من بیگناهم . آقای گاضی ... اصلا اینجا چی داره که من عکس بگیرم!؟
- نه همینجوری گفتم. حالا ببینم چی گرفتی؟
- ! ایناها... ببین ... اِ نگا نکن اینا خانوادگین!
- حالا چرا عکسات زردن؟
- آخه من واسه مجلات زرد کار میکنم!
- کلاس چندمی؟
- بسه دیگه خوشحال شدم خدافظ! ...



ما که نفهمیدیم آخرش اینجا افتتاح شده یا فتح شده.
واقعا دست شهرداری درد نکنه. بعضیا از این جا رد می شدن نمیدونستن اینجا ایرانه الآن دیگه هر ... دیگه کسی ازم نمیپرسه آقا اینجا کجاست. به جاش خونمونو با سفارت خونه اشتباه میگیرن!
آخه پرچمتو تو سازمان ملل نزدن عقده ای شدی دلیل نمیشه تو خیابونا رو پرچم کاری کنی که!
حالا خودشون فهمیدن ضایعست اومدن عوضش کردن.



منم که اومدم در حال تعویض ازشون عکس بگیرم که سر و کله ی کچل این مرده پیدا شد که سر و کله ی مودار منو گرم کنه. ولی من عکسمو گرفتم.

حداقل دو تا پرچم از فلسطین و لبنان می زدین یه تنوعی بشه به هر حال اونا به گردن ما حق دارن.

دانشگاهم که رفت تا ترم بعد 2 ماه دیگه...



زیرنوشت:
خدا رو شکر پنج دقیقه برقمون اومد تونستم یه پست بذارم.
به هر حال آرزو میکنیم هر چه زودتر اقتصادمون ریشه کن بشه.
راستی واسه بزرگتر دیدن عکسا دیگه خودتون میدونین باید چی کار کنین دیگه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:12  توسط ممد  | 

تولت تولت تولتت مبارک

توالت ایرونی توی توالتا تک

بیا شمعارو شوت کن که چند سال زنده باشی

برو لامپو خاموش کن که یک بیننده باشی

!

صد سال سیاه به این سالها...

یادمه سال قبلم تولدش بود. خیلی عجیبه!

سنگ قبری ننوشتم که بپرس. دیگه پول نداریم سنگ قبر بخریم باشه سال دیگه.

تولد پژمانم با شعر زیر در وبلاگ جشن میگیریم، این شما و این هم ما:


بسی درس خواندی در این سال پیش                در آورده ای موی سیبیل و ریش

ز کنکور گشته ست حالت خراب                     تو هر شب قبولی بدیدی به خواب

به هر لحظه داری یکی امتحان                     شکاندم دراین لحظه یک استکان!*

چنین گفت فردوسی پاکزاد                             که هرکس نخواند شود بی سواد

شدی لاغر از بهر علم و سواد                             سرت هیچ، معدت ولی پر ز باد

تو کنکور دادی و من امتحان                           سخنها از این پس خودت کن بیان

کمی حرف گفتی در اندرمیان                                    ز درس زیادت نداری زمان

ز خویش و پسر گفته ای ماجرا                                 نکردی ادب آخر این بچه را

ز بینی ممد چه ها گفته ای                     خودت چی که رو بینی ات خفته ای!؟

بیفکندی از من دماغی دراز                           گمان برده ای بینی ات هست ناز

دماغت ز من شد بسی گنده تر                         ز عرضش، ولی طول من بیشتر

دماغت شده مثل خرطوم فی                         ل ولی کرده برخورد با پشت بیل*

تو یک بار کردی کچل کلهَ را                                   دگر شد تو را نام خلوت سرا

پس از آن برویید مویی دگر                                       تو را باز هر دم بخوانند، گر

مرا برده ای مدتی در کما                                      دهان همه پاره شد از دعا*

بناهای آباد گردد خراب                                             ز باران و از تابش آفتاب*

بیفکندی از سنگ، قبری چه سخت                      که از آب باران نوشتش برفت

گرفتی ز من عکس واید از جلو                              شده مضحکه بین فامیل تو
چه کارم تو داری ولم کن پسر                        چه خواهی تو از جان مردم دگر؟

ز کار همه کرده ای انتقاد                                       زنی سکته آخر ز نقد زیاد

گذشت این یکی سال اما هنوز                       بُدی زنده چون ومپایر* توی روز

نمیری از این پس که پُرخنده ای

سخنها ز ممد شنیدنده ای


-----------------------------------------------------------------------------------------------------

  1.  بیت جایگزین: دماغت چو پوز جکی چان بود / که از هر جهت زیر دندان بود
  2.  روایتی که در مصراع دوم به چشم میخورد تنها برای ایجاد فضای دراماتیک میباشد و ساخته ی ذهن شاعر است
  3.  پاره، شکل دفرمه ی پُر است که به سبب ایجاد وزن بدین شکل در آمده
  4. در این بیت شاعر یکی از ابیات فردوسی را ضمانت نموده
  5. موجودی افسانه ای که از خون انسان تغذیه می کند، خون آشام


وزن از فردوسی

تلمیح به اشعار فردوسی

شابک 231-425-52-585-52 ISBN

 
منبع: منظومه ی اندرمیانه سلام!
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:33  توسط ممد  | 

امروز تولد پژمانه ولی از اون جایی که پژمان کنکور داره و تولدشم بعدا میگیره ما هم پست مربوط به تولدش رو همون موقع به انتشار می رسونیم.
ولی در کل هر چند هزار بار یک بار پیش میاد که این دو حادثه مهم با هم تو یه روز اتفاق بیفتن...
بابت اینکه به وبلاگای شما زیاد سر نمیزنم عذر میخوام آخه من متنای خودمم نمی خونم از این رو غلط نگارشی هم توش زیاد داره. در کل همینه که هست.
حالا تو این پست فقط عکس گذاشتم تا اون پست قبلیش جبران بشه.
توضیحات در زیر عکس



همینجوری
---------------------------------------------------------------------------


یه جور دیگه
---------------------------------------------------------------------------


اونجوری تر
---------------------------------------------------------------------------


همش دوربینو نگاه میکنن، بازی بلد نیستن!
---------------------------------------------------------------------------


یکی از ترسناک ترین عکسهای تاریخ که نهایت عظمت نمایی انسان در یک تصویر را دارا میباشد.
---------------------------------------------------------------------------


مقوا برای ژوژمان طراحی...
سوزن ده عدد...
جواب استاد را باید بدهیم
جواب حراست را جدا
سقف کارگاه نم کشیده!
و دیگر هیچ !

دقایقی قبل از ژوژمان زیر آلاچیق
---------------------------------------------------------------------------
.

اثرات جانبی بعد از کشیدن سیگار
---------------------------------------------------------------------------


هر ساله تولد فرید با کلینت ایستوود تو یه روزه!
---------------------------------------------------------------------------


یه ترم اینو کشیدیم آخرش نفهمیدیم فردوسیه یا بو علی یا بوقلی یا ابو ریحان داخلی؟ (همون بو علیه)
---------------------------------------------------------------------------


خب گوشیش سنگینه با یه دست نمیشه حملش کرد.
---------------------------------------------------------------------------


ژوژمان ترسیمات
---------------------------------------------------------------------------


شیرینی های مربوط به تولد میثم
---------------------------------------------------------------------------


خطای دید!
---------------------------------------------------------------------------


اینم اون آقاهه که ازمون عکس گرفت دلم میخواست لپشو بکشم
... منظورم بچش بود.
البته عکسایی که گرفتو نذاشتم چون خودم توش بودم.
=======================================
اعلام:
ژوژمان: همان کلمه ی judgement که به مرور زمان بیچاره بدین شکل در آمده، به معنای قضاوت.
پژمان: نامی پسرانه
نکته انحرافی: عکسا همش مال امروز نبود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:14  توسط ممد  | 

صالح بلا: با سلام خدمت بینندگان جان، بستنی های خوشمزه و بچه های توی خونه موضوع این هفته ی ما سبک امپرسیونه که از استاد چنگیز دلبری با پیراهن مشکی در سمت راست ...
- در خدمت هستم.
- و پروفسور دکتر مهندس استاد ولی الدین حاج ملک اللهی اصل در سمت چپ با کاپشن سفید...
-ارادت مندم.
- دعوت کردیم تا این هفته در مورد این سبک و کاربردهاش در هنر و صنعت بحثی داشته باشیم. بدین ترتیب من از محضر شما مرخص می شم تا از معلومات استادان بهره برده و بر معلومات خود بیافزاییم. خب بفرمایید استاد.
(استاد به استاد زیرچشمی نگاه می کند)
...
(آن یکی استاد به این یکی استاد زیرچشمی نگاه می کند)
...
- اِهم! خوب اساتید محترم لطفا بحث رو شروع کنید.
ملک اللهی: شما اول استاد.
استاد دلبری: خواهش میکنم به هر حال بزرگ تری گفتن کوچیکتری گفتن، شما بفرمایید.
- با اجازه استاد، با نام و یاد خداوند جان آفرین کزین برتر اندیشه اندر زمین نباشد... همین! سلام و عرض ادب دارم خدمت بینندگان برنامه ی دو نفر مانده به سه، به خصوص مباحث این چُنینی و آن چُنانی!
- من هم عرض ادب دارم و در کل اینکه همون که شما گفتین و در ابتدا براتون شعری از مولانا خواجه حافظ یزدی رو تلاوت کنم که میگه چنان گفت فردوسی پاکزاااااااااااااد که اینقد مزن زر زیاد.
- کاملا. لازمه که بعدا در مورد این شاعر بیشتر برامون بگین. حالا دیگه بهتره بریم سر اصل مطلب.
استاد دلبری: مگه خواستگاریه؟ اِوا! خوب چی بگم؟
صالح بلا: استاد یه شرح مختصری در مورد سبک امپرسیون بفرمایید تا ما بحث رو آغاز کنیم.
- خب سبک امپرسیون همینطور که از اسمش پیداست... بر خلاف تصور... امممم... بذارین اصلا یه طور دیگه بگم... سبک امپرسیون مدتی است که در کشور ما با همین نام امپرسیون به چشم می خوره و ..
ملک اللهی: بله استاد اتفاقا منم میخواستم همینو بگم به نکته ی خوبی اشاره کردید.
- بله خوب دیگه به هر حال این نظر منه.
- استاد بسیار موجب انبساط خاطره که ما در چنین مدت کوتاهی به اتفاق نظر رسیدیم.
- بله از نظر من هم بسیار مسرت بخشه میگفتم سبک ام... اِهِم اِهِم اِهِم اااااااااهم هم هم .. اهه اه اهه ...
- استاد بفرمایید آب.
- قُلُپ.. قلُپ.. قلُپ.. آه آخیشششش... بله کجا بودم؟
- داشتین در مورد نقش مایه های زیر ساختاری سبک امپرسیون در اقسانقاط جهان بالاخص کشورهای اروپای شرقی و انعکاس های تفکر غربی برخاسته از این سبک در نواحی مختلف ایران صحبت می کردین. اینجا بودین.
- یکی طلبتان... بله حالا من داشتم اینو میگفتم که یهو سرفه ام گرفت یاد یه خاطره از دوران سربازی افتادم اگه اجازه بدین براتون تعریف کنم.
صالح بلا: استاد دوستان در اتاق فرمان اشاره میکنن که تایم برناممون بسیار فشرده است و اگه می شه زیاد وارد حاشیه نشین و به اصل مطلب بپردازین. خیلی مچکرم.
- من فکر کردم تا صبح برنامه دارین اما حق با شماست خب... من... چون این سبک میان مردم جا باز کرده و همه باهاش آشنایی دارند فقط اینو بگم که سبک امپرسیون در کشور ما جایگاه خاصی نداره و الآن سبک های دیگر جای اون رو گرفتن که در برنامه های بعدی انشاالله در اسرع وقت در موردشون مفصلا صحبت خواهیم کرد.
- کاملا درسته استاد. می شه چند تا از این سبکارو نام ببرید؟
- بعد از برنامه وایسا دم در بهت می گم.
- خب استاد الآن بگین که بیننده ها هم استفاده کنن.
- من با اینکه حضور ذهن ندارم...
- هه هه هه استاد مزاح می فرمایید اینا که خیلی سادست دیگه حضور ذهن نمی خواد.
- قلپ... قلپ... قلپ... من چون وقت برنامه کمه فقط یه اشاره ی کوچیکی بکنم.. اِهم! .. ببخشید آقای ساقه طلا...
- صالح بلا هستم.
- بله همون که شما می گید ما چقدر وقت داریم؟
- 15 دقیقه. شما بفرمایید فرصت هست.
- قلپ... قلپ... قلپ... اِهم! عرض میکردم به ترتیب سبک های... امپرسیون...
- این که خودشه استاد، سبک های جایگزینش رو نام ببرید؟
- آهان پوزش می طلبم درست متوجه منظورتون نشده بودم... سبک های جایگزینش در عرصه ی هنر همونطور که خودتون می دونید می شه به موارد زیادی اشاره کرد از جمله... اهم اهم... قلپ... قلپ...قلپ...
14 دقیقه بعد...
-8
-7
-6
-5
-4
-3
-2
-1 بله
- خوب مثل اینکه زمان برنامتون به پایان رسید و دیگه باید از محضرتون مرخص بشم.
- نه! دوستان از اتاق فرمان میگن دو دقیقه دیگه هم وقت دارین. بفرمایید.
دلبری (در حالی که به ساعتش می نگرد): پس بذارید تو این دو دقیقه من اون خاطره رو براتون تعریف کنم...
ملک اللهی: نه استاد وقت تنگه و باید تو این مدت زمان باقی مانده جواب این سوال رو بدید.
(استاد نا امید شده و بغض گلویش را بر گرفته)
دی دین!... دی دین!
- عذر میخوام گویا پیامکی به دستم رسیده...
changiz to ke ri.di bia ina ro begoo: realism, surrealism, dadaism, expression, ......
- خب عرض میکردم سبکهایی چون ریالیسم، سه ریالیسم و این طور که شنیدم گویا چهارشم میخواد بیاد ... ، داداشیسم، عکس پرسیون، یا حتی خود پرسیون، ... البته شما مد نظر داشته باشید که لیبرالیست های غرب کافر میخواهند بین حزب آزادی خواه و حزب دموکرات در شرق ملحد تفرقه بیافکنند و برای جلوگیری از ورود فشار کمرشکن استعمار از جرگه نفوذ ...
- اینا دیگه چیه استاد؟ چه ربطی داره؟
- هیچی همینطوری جو گرفت!
- خب؟
- ببخشید اجازه بدید بعد از این همه صحبت گلویی تازه کنم...
قلپ... قلپ... قلپ...
- خب استاد ادامه بدید.
- آقای ساقه طلا دو دقیقه به پایان نرسید؟
قلپ قلپ قلپ...
- دوستان اعلام کردند که به علت سیر صعودی برنامه و تداوم استمرار در جذب بیننده و پرتلاتم شدن بحث بین این دو استاد پنج دقیقه دیگر هم به وقت برنامه اضافه میشه تا بحث گرممون همچنان ادامه پیدا کنه. بفرمایید.
- تو که اون جا نشستی کاری نمیکنی واسه چی میگی بحثمون؟ این ملک اللهی هم که معلوم نیست اینجا چه غلطی داره میکنه همش منِ بدبخت دارم زر میزنم اَه اینم شد برنامه آخه؟!
- استاد چرا عصبانی میشین این اصلا در شان یک چنین استاد والا مقامی نیست. ببخشید اگه با کارهای ناپسندم شما رو رنجیده خاطر کردم بفرمایید یه لیوان آب بخورید ...
ملک اللهی: بله استاد بفرمایید آب بخورید و به صحبتهاتون در مورد سبک های حاضر در کشورمون ادامه بدید.
- قلپ... قلپ... قلپ...
...ببخشید... می تونم چند دقیقه برم مستراح؟

----------------------------------------------------------
چاله نویس: پایان باز کدومه!؟ خیلیم بسته بود!
از کسایی که میان فقط عکسارو میخونن بسیار ممنونیم. واسه همین تصمیم گرفتم ایندفه عکس نذارم.
لازم به ذکر است که، اساتید محترم! اون سه نقطه ها سانسور نیستند و در اینجا نشان دهنده ی مکس و درنگ هستند.
اون ذکر شود توی پرانتز هم الکی نیست!
کسانی که همچنان متوجه صحبت های استاد نشدند به این لینک مراجعه فرمایند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط ممد  | 

دین هو هو هو هه هو دین هو هو هو هه هو دی دی هو هه هو... هو هو (تیتراژ برنامه)
فردوسی: بله موسیقی زیبای برنامه مون بود کار آقای دی جی علی گیتور... ای وای راستی! یادم رفت! بسم الله رحمن رحیم با عرض سلام و خسته نباشید در خدمت شما هستیم با یکی دیگر از سری برنامه های نووووووووووووود و با تشکر از اینکه تا این وقت شب بیدار موندید تا برنامه ی ما رو ببینید مهمون امشب برنامه ما آقای فیروزه کریمی هستند که ملاحضه میکنید مثل دسته ی گل ....
- فیروزه نه... فیروز!
- آخ ای وای ببخشیییییییییییید فیروز ... آقای کریمی اگه موافق هستید به اتفاق یه مروری داشته باشیم روی این صحنه ی گل...
فیروز کریمی: اِهه مگه صحنه داره؟
فردوسی: کجاشو دیدیییییییییییییییییی!
کریمی: خ