تبليغاتX
اندرمیان
 

چند سالته رئیس جمهور کوچک؟                               سنت زیاده دیگه نیستی کودک
میلادتون با هم شده مصادف                       شاه، ولیعهد، کوروش، بهنود، دهقان، تک!
برای تو کاپشن نو خریدم                                   گفتی که من دلم می خواد عروسک
رد نکن این بسته ی پیشنهادی                               هر کی ندونه می گه بی سوادی
(بدونه هم باز میگه بی سوادی)
به من نگو تو اهل گفت و گویی                                    حرفات نداره دیگه رنگ و بویی
سفر های استانی رو دوست داری                                 مردمو هر جا سر کار میذاری
این دفه که رفتی سفر به شمشک                                      برام بیار آلوچه و لواشک
پرونده ی هسته ایتو آوردم                                 با کاغذاش درست می کردی موشک
دیدی؟! دوباره مثنوی غزل شد                                       یادت میاد اگر بری فلاش بک
تو عکس دیدم می خوابی روی زمین                              تو خونتون، مگه ندارین تشک؟!
اسم خلیج فارسو کردی عرب                                   نه تنبونی مونده نه حتی خشتک
(منظور اینه: تنب بزرگ و کوچک)
چند ساله رفتارت خیلی عجیبه                                       دیگه عیالتم به تو کرده شک
از آقای "سه نقطه" در هراسی                       وقتی می ری پیشش می پوشی پوشک
الهام همیشه بوده در کنارت                                    خودت مثل زاپاسی اون مثل جک
با چاوزم زیاد داری می پری                                     باهاش میری کوهستان بروک بک
با لری کینگ تو کانال سی ان ان                                 جای جواب، سوال میدادی کلک
هنگامی که می خندی قرمز میشی                            بچه بودی زدی واکسن سرخک؟
نقش یوزارسیف رو نکردی بازی                                    زلیخا از خوشحالی زد یه پشتک
موی سرت چطور حالت میگیره                                  تف می زنی یا شامپو سیر پرژک؟
خلاصه سعی کن که دیگه نباشی                             --رئیس جمهور-- ، تولدت مبارک!*



من اومدم به وبلاگت سر زدم             تو هم بیا! پیوندتم مبارک!

توضیحات:
*خط های تیره در دو طرف بدین معناست که عبارت رئیس جمهور را می توان به هر دو سو چسبانید.

                                                                                                                           ممد


از آمریکا بُریدی، تو مملکت تو ر...ی                     از زندگی چه دیدی، فقط کاپشن خریدی؟
مثل یه قرص ماهی، همیشه سر به راهی                  از دست تو فرار کرد، کتایون ریاحی

                                                                                                                     من و اون


یک روز با محمود

اون روز محمود از صبح حال خوشی نداشت. دلش گرفته بود. اما حتی نمیدونست چرا. اولش فکر کرد شاید چون جمعه است و "بازم این جمعه نیامد آقا" دلش گرفته... اما بعد که دقت کرد فهمید که اصلاً اون روز جمعه نیست و دوشنبه است. احساس می کرد خیلی تنهاست و هیچکس دوستش نداره. اونقدر این حس براش عجیب بود که حتی سر کارش هم هیچ تمرکزی روی کاری که انجام می داد نداشت و تمام مدت تو فکر بود.

برای محمود روز کاری سختی بود. اما بالآخره با هر بدبختی ای که بود اون روز رو گذروند و به شب رسوند و در توالت محل کار لباساشو عوض کرد و کت و شلوار مرتب و منظمش رو پوشید تا خانواده ش متوجه شغلش نشن. تقریباً 4 سال می شد که شغل واقعیش رو از خانواده ش پنهان کرده بود و تو خونه دائماً وانمود می کرد که شغل جدیدش ریاست جمهوریه! هرچند زنش هم همیشه می دونست که محمود لیاقت ریاست جمهوری رو نداره، اما چاره ای جز باور کردن حرفهاش نداشت. محمود با فکر به دروغی که سالهاست به خانواده اش گفته و تاکید کرده که به کسی نگن و زنش به بتول خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و بتول خانم به خدجه خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و... خلاصه دهن به دهن در کل ایران پخش شده (و همه هم باور کردند!)، و با مقایسه آن با بدبختی های خودش، خنده اش گرفت...

یک ساعت و 45 دقیقه بعد، محمود در احوالات خودش، و غرق در تفکر به این موضوع اساسی که "علم بهتر است یا نسبت؟" به ایستگاه سر کوچه خودشان رسید. از اتوبوس پیاده شد، از عرض خیابان رد شد و برای بقال سر کوچه (که سالهاست گوجه فرنگی را ارزان می فروشد) دستی تکان داد.

- ایشالله خسته که نیستید آقای رئیس جمهور؟

- سوال خوبی بود!

- آقای رئیس جمهور، این پسر ما هنوز منتظر اعلام آمادگی شما برای همکاریه ها.

- آمریکا هم سالهاست منتظر اعلام آمادگی ما برای مناظره است عمو جان! (لبخند تا بناگوش که یعنی مثلاً شوخی کردم!)

- بی مزه

- امممم، برای وزارت؟ ببینم چی میشه... گفتید چه مدرکی داره؟

- مثه خودتون... دکتره... دکتراشو از آکسفورد گرفته!...

محمود در آسانسور خانه دائماً در فکر کُردان بود، و کمی صلوات نثار روح پدر و مادر وی کرد که از بعد از دکترای اون یکهو همه آدرس جاعل محترم رو پیدا کردن! و البته هنوز هم آن سوال اساسی گوشه ای از ذهنش را به خود مشغول کرده بود: "علم بهتر است یا نسبت؟"...

- سورپرایز!


این اولین جمله ای بود که وقتی در خانه را باز کرد با فریاد مردم شنید. چندین نفر... نَه... ده ها نفر... نَه... صد... صدها هزار... میلیون ها نفر که برای خوشامدگویی و تبریک تولد به رئیس جمهور منتخب مردم در خانه وی صف کشیده بودند، آنچنان صف کشیده بودند که جناب آقای احمدی نژاد مسیر 12 ثانیه ای درب منزل تا توالت را در عرض 5 ساعت و نیم... رُندش کنیم 6 ساعت، پیمودند. همین الآن خبر رسید که شد 6 ساعت و 7 ثانیه، و با اختلاف دو صدم ثانیه رکورد جهان رو زدند و تو کتاب رکوردهای گینه ثبت می شه (گینه بیصاحب!)

محمود که با تعجب و شادی زاید الوصفی شاد بود تازه دلیل این که اون روز اونقدر براش دلگیر بود رو فهمید. به خاطر این که اون روز روز تولدش بود و چون کسی بهش تبریک نگفته بود ناخودآگاه غم روی دلش نشسته بود. اما درود بر غیرت این مردم همیشه در صحنه که یک لحظه هم نتونستن غم رئیس جمهور منتخبشون رو تحمل کنن، درود بر شجاعتشون، بر صلابتشون، بر فضاحتشون! نه... بلاهت... نه... همون صلابتشون...

مهمانی بزرگ و مجللی بود. افراد بزرگی هم به عنوان مهمان دعوت شده بودند. مهمانان به سختی در کنار هم جا شده بودند و محمود در عجب بود که چطور این همه مهمون اینجا چپیده اند؟ مخصوصاً این که افراد بزرگی هم به عنوان میهمان دعوت شده بودند.

محمود که به کل خستگی کار روزانه رو فراموش کرده بود به اکثر مهمانان خوش آمد گفت. البته به بعضی از مهمانان ویژه خوش آمدی ویژه گفت...

و به بعضی ها ویژه تر...

و به بعضی ها...

- سلام محمود...

محمود برگشت و در کمال تعجب بهترین دوستش رو دید.

- به! سلام الهام جون!... خوبی عزیزم؟!

غلامحسین الهام یک مرد است

- خوبم... تو فکر بودی... چیزی شده؟

- هیچی... یه سوالی چند وقته ذهنمو مشغول کرده... حالا من از شما این سوالو می پرسم... "علم بهتر است یا ..."

- دکتر باید برقصه از علما نترسه... دکتر باید برقصه از علما نترسه...

مهمانان که بیش از این توان تحمل نداشتند با فریادهای خود دکتر را به اجرای حرکات موزون دعوت کرده و باعث شدند سوال او ناقص بماند... اما محمود تا به حال غیر از این که هر شب جمعه برای زنش و به دور از چشم دیگران کمی حرکات موزون انجام داده تجربه ای در اجرای این امر در مقابل چشم نا محرمان نداشته... مخصوصا این که...


اما خب تا به حال سابقه هم نداشته که برای او جشن تولد بگیرند... پس...

در اینجا محمود برای اولین بار به استعداد خود در انواع سبک های موسیقی از قبیل خالتور، ترنس، متال و... پی برده است

 

آن روز برای محمود بهترین روز زندگیش بود... از بعد از اون روزی که گوینده اخبار هم شایعه ریاست محمود را باور کرد، هیچ روزی برایش به این قشنگی نبود. شور باور نکردنی میهمانان و مقاومت بی حد و حصر آنها در مقابل دشمنان ایران و اسلام وافعاً تاثیرگذار بود. اما به غیر از همه این ها نکته ای که باعث شادی بیش از حد محمود شد این بود که  فهمید علما نه تنها هیچ منفعتی برای کشور ندارند، بلکه باعث مدرک گرایی بی فایده در کشور می شوند، در حالی که این اقوام و آشنایان و بستگان هستند که همیشه به فکر انسان هستند و در تنهایی های کشور به درد ملت رسیدگی می کنند و شاد می سازند ملت را! پس آن شب محمود به سوالی که چند وقت بود ذهنش را مشغول کرده بود پاسخ داد و خودش به پاسخ خودش نمره بیست داد!

پژمان تک دهقان           

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:54  توسط من و اون  | 

 
عکس جادویی

گلشیفته فراهانی در فیلم Body of lies با حجاب کامل اسلامی

اضاف نوشت: بابت پشت-موهاش شرمنده! چادرش کوچیک شد تا بهش بیاد.
اگه بیشتر از 20 ثانیه طول کشید تقصیر شما نیست خودش تنبلی می کنه.
حجاب کشف شد!
برای مشاهده ی عکس در ابعاد بزرگتر... اگه گفتی باید چی کار کنی؟

 من و اون 


 

المپیکولوژی

جواد: با سلام خدمت دوستداران فوتبال بالاخص ورزش المپیک باید خدمت شما عرض کنم که امروز هم همانند روز های قبل ورزشکاران کشورمان در رشته های ورزشی مختلف موفق به از دست دادن مدال های المپیک شدند که برای کشور ما بسیار افتخار آمیز و مسرت بخش است. امروز هم در خدمت کارشناس محترم المپیک آقای سید منشور کارشناس هستیم تا نگاهی زیرکانه بر بازتاب مسابقات ایران و سایر کشورها داشته باشیم. آقای کارشناس درمجموع المپیک دوهزار و هشت پکن رو چطور عرض یابی میکنید؟ اینو خیلی کوتاه برای بینندگان بفرمایید.
- خواهش میکنم... به نام خدا ابتدا ضمن عرض سلام و وقت بخیر خدمت بینندگان محترم برنامه ی فوتبال بدتر و عرض خسته نباشید به ورزشکاران حماسه ساز کشورمان، میلاد یگانه مجری.. ببخشید... یگانه منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر صلوات الله الاجمعین... بله ... این عید فرخنده را به تمامی عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت بخصوص دوستداران ورزش فوتبال تبریک عرض کرده فلذا خواستار صرفه جویی در مصرف برق و خاموش کردن لامپ های اضافی را خواستارم.*
- همینطوره آقای کارشناس. البته این همیشه برای من سوال بوده که اصلا ما چرا باید لامپ اضافی داشته باشیم که بخوایم خاموشش کنیم!
- چون بابا برقی میگه.
- بله حق با شماست. ادامه بدین.
- از نظر من اول این که المپیک رو بد جایی زدن.
- چطور!؟
- المپیک باید تو ایران بود.
- چی باعث شد همچین فکری بکنین؟
- اولا که فکر نمیکنم و اطمینان راسخ دارم! دوما با توجه به اینکه دو روز بیشتر به پایان المپیک باقی نمونده بهتره حداقل پاره المپیک در ایران برگزار بشه. دلیلش هم اینه که در ایران امکانات بیشتره و نزدیک ترم هست اینطوری ورزشکارا بعد از مسابقه می تونن برن خونه استراحت کنن و با شرایط جسمی و روحی بهتر برگردن. تازه به آب و هوای ایران هم عادت دارن.
- درسته. اما اگه وسط یه مسابقه برق بره چی؟
- سوال خوبی بود. در جواب شما باید بگم که خوشبختانه از اونجایی که ما ورزش برقی نداریم پس هیچ کدوم از مسابقات به برق احتیاجی ندارند و طبق روال عادی خودشون برگذار میشن.
- پس نور و تصویر چی میشه؟
- به نور که احتیاجی نیست مگه قبلا که برق اختراع نشده بود مردم ورزش نمیکردن؟ اینجوری به روش سنتی با نور فانوس برگذار می شه و فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی هم دنیا رو تحت تاثیر قرار میده. در مورد دوربین هم باید عرض کنم نیازی به نشون دادن مسابقات از رسانه ها نیست همه باید برای دیدن مسابقات به کشور ما بیان تا جلب و جذب توریست بشه، مردم ایران هم با فرهنگ های مختلف آشنا می شن.
- اما کشور ما از زمین و میادین ورزشی مساعدی برخوردار نیست اینو چیکارش کنیم؟
- اولا که مگه میخوایم زراعت کنیم که زمین مساعد داشته باشیم؟ دوما توصیه ی من اینه که همه ی مسابقات در زورخانه ها برگذار بشه تا فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی و اسلامی در هم ادغام* بشه و در مقابل چشم جهانیان به نمایش گذارده شود.
- احسنت! اما اعمال برخی از مسابقات مثل شنا به خاطر آب و پرتاب نیزه به خاطر سقف کوتاه زورخونه ممکن نیست. برای اینها چه فکری دارین؟
- ببینید اولا که شنا ورزش پرآبیه و به عقیده ی من به خاطر مصرف بیش از حد این ورزش از آب به کل از المپیک حذف بشه و البته گود زورخونه محل مناسبی برای شناست میشه با آب پرش کرد یا اینکه ورزشکارا مثل قدیمای ما برای صرفه جویی در مصرف آب تو همون گود زورخونه به جای اینکه شنا کنن شنا برن. پرتاب نیزه هم همینطور به علت خطرناک بودن و بدآموزیش باید حذف بشه. به جاش چندتا از ورزشای سنتی خودمون مثل لی لی، الک 2لک، 3لک 4لک، هفت سنگ، گل یا پوچ، گرگم به هوا، گرگم به زمین و گرگم به زیرزمین به المپیک اضافه بشه تا فرهنگ و هنر و تمدن ایرانی ...
- بسه دیگه! هی فرهنگ و هنر و تمدن... کشتی مارو!
- به هر حال فرهنگ ایرانی زبانزد ...
- مسئله ی بعدی که میخواستم مطرح کنم اینه که برای ما توضیح بدین مشکل اصلی مدال آوران ما چی بوده که اینطور مسابقات رو به حریفاشون واگذار کردن؟
- من فکر میکنم هیچ مشکلی نداشتن و به خاطر جوانمردی و دلسوزی بوده که به حریفاشون فرصتی دادن تا امسال هم اونا خودی نشون بدن و به همین خاطر هم بود که آقای رضازاده علی رغم سلامتی جسمانیشون تو مسابقات المپیک شرکت نکردن و به جوون تر ها میدون دادن.
- بله من هم با شما موافقم... مثل اینکه ارتباطمون با عادل فردوسی پور در پکن برقرار شده. عادل اگه صدای منو میشنوی دستتو تکون بده!
- (تکان دادن ددددددددددددست)
- عادل جان چه خبر از ورزشکارامون؟ چند تا مدال آوردیم؟
- ...
(یک دقیقه بعد)
منم به همه ی بینندگان فوتبال بدتر سلام عرض میکنم. امیدوارم هرجا که هستید... اینجا نباشید! اینجا کلی آبروم رفته میخوام برگردم لطفا به فدراسیون بگین بیان دنبالم.
- چرا عادل جان؟ مگه چی شده؟!
- آقا چشمت روز خوب نبینه! از بس که مدال آوردیم دیگه عرق ملی مون خشک شده! من نمیدونم الآن دقیقا برای چی اینجام! من که کاری ندارم!
- عادل آخرین اخبار المپیک چه خبره؟*
- آخریش اینکه یه مدال برنز که داشتیم خب؟
کارشناس و جواد با هم: خب!
- یه برنز هم تو حاشیه ی المپیک گرفتیم که حساب نمیشه!
- خب!
- یه ساعت طلا هم... ببخشید! ساعی هم یه طلا گرفته که بالاخره بتونیم رنگ طلا رو ببینیم!
- خب!
- خب و زهرمار دیگه با این امکاناتی که داریم چی میخواین؟
جواد: عادل جان! اینارو که خودمون می دونستیم بگو حالا که طلا گرفتیم یعنی ایران اول میشه؟
- راستش اون چیزی که من تو جدول دیدم اول بودیم!
....
نه صبر کن! جدول و برعکس گرفتم.
جواد: به هر حال مهم اینه که اولیم و سربلند از میادین برمی گردیم، کدوم وریش مهم نیست. برای افتخارآفرینان کشورمون آرزوی موفقیت در تمامی میدان ها و مراحل زندگی رو دارم و امیدوارم که این جوانان در المپیک دوهزار و دوازده هم مثل همیشه پرچم سه رنگ کشورمون رو با غرور و افتخار بر فراز قله ها بر بیافراشن. آفرین به غیرتشون! و آفرین به این همه ایمان و اقتدار!
کارشناس: من هم از این بابت خیلی خوشحالم، ما با امکانات کمی که داشتیم باز هم تونستیم همانند سالهای قبل مقام اول رو کسب کنیم و پوزه ی دشمنان اسلام رو به خاک بمالیم. ، تا فرهنگ و هنر و تمدن اسلامی ایران...
جواد: خب عادل جان وقت برناممون کم کم داره تموم میشه! دیگه خبری، پیامی، چیزی برای گفتن نداری؟
- نه جواد جان! من فقط همینو بگم که خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد. ممنونم خداحافظ.



توضیحات:
1 - نوعی گویش جدید که بیشتر در صدا و سیما به کار می رود، صنعت سخنگیجی
2 - دماغ ها، جمع بینی
3 - به همون اولی مراجعه کنید!

خاک نوشت: روسیاهی به ذغال می شینه (تضمین) hadi said یا همون سد هادی
اطلاعیه: مدال طلای المپیک یونان هادی به سرقت رفته. از یابنده خواهشمندیم بیاره تحویل بده، یه جوری از خجالتش در میایم.

ممد

 


 

  1  گلشیفته فراهانی در فیلم هالیوودی "مجموعه دروغها" در کنار بازیگرانی چگلشیفته فراهانی در کنار لئوناردو دی کاپریوون لئوناردو دی کاپریو و راسل کرو نقش آفرینی کرد. البته اجازه بدین قضیه رو بیشتر از اون چیزی که هست بزرگش نکنم. گلشیفته فراهانی نقش دوم یا سوم رو بازی نکرده. یه چیزیه تو مایه های هفتم هشتم. اما همین هم کم نیست، نه؟ (این چیزیه که سایت IMDB می گه. اما تو بعضی سایت های ایرانی مثل BBC Persian نوشته "گلشیفته فراهانی در این فیلم نقش یک پرستار عراقی را بازی می کند که نقشی کلیدی در فیلم دارد." دیگه قضاوت درباره اینکه احتمالاً کدوم درست میگه با شما.)  نکته جالب اینه که "یکی از شرایط گلشیفته فراهانی برای حضور در این فیلم، رعایت کامل حجاب اسلامی در تمام نماهای فیلم بوده که این شرط حتی در قرارداد این بازیگر برای فیلم هم قید شده است." و حتی گفته شده برای اینکه برای گلشیفته فراهانی مشکلی پیش نیاد در نقشش هم دستکاری هایی کردند. خب خدا رو شکر! تا اینجای کار که ایرادی نداره و بعد از همایون ارشادی این دومین باریه که غرورمون در عرصه سینما متورم می شه! هم یه بازیگر دیگه مون به عرصه هالیوود پا گذاشت و هم اینکه با تدابیر امنیتی که اندیشیده اند برای بازیگر عزیز مشکلی پیش نخواهد آمد. این خبریه که چند روز پیش همه خبرگزاری های "خوشحال"(!) اعلام کردن. اما مشکل وقتی پیش میاد که "در پی درج اخبار مربوط به بازی گلشیفته فراهانی در فیلمی از ریدلی اسکات، وی روز سه شنبه برای بررسی پیشنهادی تازه عازم هالیوود بود که در فرودگاه از سوی دستگاه های ذیربط با حکم ممانعت از خروج مواجه شد. با آنکه شنیده ها حاکی از آن است که بازیگران ایرانی برای بازی در فیلم های خارجی موظف به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هستند، با این حال وزارت ارشاد تا این لحظه در برابر خبر بازی گلشیفته فراهانی در یک فیلم خارجی و ممنوع الخروج شدن وی موضعی اتخاذ نکرده است." و "در همین حال گفته شده است که احتمال توقیف دو فیلم روی پرده از گلشیفته فراهانی یعنی "دیوار" به کارگردانی محمد علی طالبی و "همیشه پای یک زن در میان است" به کارگردانی کمال تبریزی وجود دارد." و ... خب حق دارن... اسلام داشت به خطر می افتاد!!!

پ.ن: دقت کردین همه دنیا پیشرفت می کنن ما پس رفت؟!

 

  2   "نه تنها زنان به این مسابقات اعزام می شوند که حتی عنوان پرچمدار کاروان را هم می گیرند. شرکت زنان در مسابقات بین المللی مخالف اصول اسلام است" (خبرگزاری فارس 18/5/87، گروه استان ها، آستان قدس رضوی) خندیدید، نه؟ "شگفتی ما زمانی کامل می شود که اظهار نظر تند فوق درباره پرچمداری هما حسینی در پکن، واکنش هیچ کدام از مقام های رسمی که طبیعتاً در این مورد تصمیم گیرنده بوده اند را بر نمی انگیزد. نه مهندس علی آبادی به عنوان رئیس سازمان تربیت بدنی و نه هیچ مقام دولتی دیگر این حرفها را تایید و تکذیب نمی کنند. سرگیجه ما به اوج رسیده است و فراموش می کنیم در المپیک سال ۱۹۹۶ خانم لیدا فریمان پرچمدار کاروان المپیک ایران بود. المپیکی با حضور عباس جدیدی و بسیاری از مردان ستاره دنیای ورزش ایران. آن روز با احترام و افتخار از پرچمداری لیدا فریمان صحبت می شد" (هفته نامه چلچراغ، شماره ۳۰۷) گفتید خندیدید؟!... در ضمن... خب حق دارن... اسلام داره به خطر می افته!!!

 پ.ن: تا حالا با دقت دیدین همه دنیا دارن پیشرفت می کنن ما پس رفت؟!

 

  3   امروز بیست و دوی آگوست سال ۲۰۰۸ میلادی می باشد. یعنی از تاریخ شروع المپیک پکن در 8/8/2008 ، چهارده روز گذشته... خوشحالم چون افغان ها را دوست دارم! (مثلاً!) امروز... نه... دیروز پریروزا(!) کشور دوست و همسایه، افغانستان اولین مدال المپیکش را گرفت! اولین در تاریخ افغانستان! اولین مدال برنزشان... خوشحالند طفلی ها! آنها هم پیشرفت کردند... انشاالله در دور بعد تولیداتشان افزایش بیابد و گونی گونی ورزشکار بیارند و بنز بنز مدال ببرند، ما که بخیل نیستیم... اما... من، پژمان تک دهقان، از المپیک 2008 پکن در تاریخ 22/8/2008 برای شما گزارش می کنم... تا این لحظه، تنها خبر موفقیت ایرانی ها به یک مدال برنز بر می گردد. خیرالله موسیقی متنو بیا رو کار! "من نه منم من، نه من منم من، ذره خاک وطنم من...!" (به قول ممد اون مدالِ برنز رو هم دو نفر بردن! یعنی به هر کدومشون یه نصفه می رسه!)

راستی، یک دختر "۱۶ ساله" فکر کنم ژیمناست نمیدونم کجایی (!) هم ۳ مدال برده! دو نقره در بازی های تیمی و یک طلا در "به تنهایی"! خیرالله، موسیقی!!! "ایران! خاک دلیران! ایران! کنام شیران!..."

پ.ن ۱: می تونم ببینم روزی رو که آقایون می گن "دلیل اصلی موفق نشدنمون تو المپیک نفرین های امام عصر بود که پرچمداری و حضور مخالف شرع بانوان ما در اون مسابقات مستهجن رو دیده بودن."

پ.ن 2: تا حالا شده در یه لحظه های خاصی (که در هر ۱۰۰ سال فقط و فقط یک بار اتفاق می افته) حس کنین همه دنیا دارن پیشرفت می کنن ما پس رفت؟!

پ.ن ۳: تعداد مدال ها تا لحظه نوشتن این مطلب همین بود. اما متاسفانه هادی ساعی زد مطلبمونو خراب کرد! حیف شد! کاشکی همون یه برنز می موند کلی می خندیدیما!

 

بعدها نوشت!: الآن ساعت ۱:۳۰ دقیقه بامداد روز شنبه است و من دارم به آهنگ "تیم ما" اثر جاودانه (!) گروه جونیورز گوش می دم! "بچه های ایران! همیشه قهرمان! از توی میدان ها بر می گردن!..."

 پژمان تک دهقان

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط من و اون  | 

 
 

کنون شعر پژمان و ممد شنو :


ای برادر دست در بینی مساز                                      با کثافاتش گل چینی مساز
در خیابان موی خود بالا مده                                           پیش دخترها ازین کارا بده
کله ی خود را فشن گر می‌کنی                               پیش چشم ما پِهِن در می‌کنی
یاد کن از آن دلاور مردمان                                          موی آنها بین و موی این زمان
آن کچل مردان راه حق ببین                                      داده‌اند از دست مو در راه دین
آن پریشان زلف "آوینی" کجا؟                                  دست‌هایت رفته در بینی کجا؟

موی را آغشته بر بینی مکن                                     ج.یش در میراث "آوینی" مکن!
ای برادر هی تو تنازی مکن                                             با کمند ابروان بازی مکن
ای برادر خوشگلی نازی چه خوب                                مشت بر دندان آمریکا بکوب!
پس چرا ظاهر نمایی می کنی؟                             تف به میراث "رجایی" می کنی!
ای برادر این لباس تنگ چیست؟                           پس چرا مثل لباس جنگ نیست؟!
پوششت بس پاره است و ژنده است                     فکر این را کن که رهبر زنده است
ای برادر ریش تو پس کو؟ کجاست؟                     افتخار خویش تو پس کو؟ کجاست؟
گر تو از رنگی به رنگی میشوی                                 چون توالت ها فرنگی میشوی

ای برادر گر تو خِفَّت می کنی

ج.یش در میراث "همّت" می کنی!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط من و اون  | 


وبلاگ: حرف های نه چندان مهم
http://kamparvar.blogfa.com/

ـ نام؟
کامپرور

ـ نام نیک؟
از دست داده مخ

ـ جنسیت؟
دو جنسه ی مایل به کرگدن

ـ سن؟
بیشتر

ـ سبک نوشتاری؟
طنز، اغراق، همه چی
(دوست داشتم شاعر بشم ولی نشد. داستان هم چند تا گفتم که تو وبلاگ هست)

ـ سابقه؟
چند تا وبلاگ داشتم تا حالا که همشون بلعیده شدن، این یکی رو قراره تا آخرعمر داشته باشم.

ـ وبلاگ مورد علاقه؟
http://magicbird.blogfa.com/
http://andarmian.com/

ـ وبلاگ مورد تنفر؟
وبلاگ احمدی نژاد

ـ محل تولد؟
سرزمین خرگوش های خسیس

ـ یه خاطره؟
امروز به جای خمیر دندون ویتامین a+d مالیدم رو مسواک حواسم نبود مسواک که زدم دهنم چرب شد تازه فهمیدم چه غلطی کردم!

ـ با شنیدن این آهنگ چه احساسی بهت دست می ده؟ (دین دین دی دین دین دین دین دی دین دین دی دین)
می رم فضا و اونجا دارم ایستاده می شا...م.

ـ از چه نظراتی خوشت میاد؟
از نظرات نه چندان مهم.

ـ اگه یه روز فیلتر بشی چی کار میکنی؟
یه وبلاگ درست می کنم و توش فیلترشکن پخش می کنم.

ـ یه سوال از خودت بپرس و جواب بده.
۱. میوه ی مورد علاقه: میوه ی ممنوعه
۲. دختره از کامپرور پرسید: فکر می کنی تا آخر عمرت بازم عاشق بشی؟
کامپرور: ببین بهتره همینجا رابطه مونو قطع کنیم.

ـ یه جمله ی آموزنده بگو.
من یه شعار کلی دارم توی زندگیم من به سه چیز اعتقاد دارم :
دوم : خودم
سوم : هیچ چیز

ـ همین الآن یه پست بذار.

می گویند

می گویند: دوره ی انسانهای بزرگ به پایان رسیده
نه، انسانهای بزرگ همچنان هستند ولی دیگر به چشم نمیایند
مخفی هستند
من، خود یکی ار آن انسانهای بزرگ هستم
مرا نمیتوانی اندازه گیری کنی
بزرگی من آنقدر است، که تو بخواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط من و اون  | 

 
 
ماجراهای من و پسرم 5 (نمایشگاه کتاب)

1)

- خب پسرم... اينجا مصلاست... اون سالن‌هايي هم كه اونطرف هستن و سقف دارن توشون نمايشگاه كتابه...

- اِ! بابا! از اين سوتا برام مي‌خري؟

- اينا غير بهداشتيه پسرم... ببين آقاهه گذاشتته تو دهنش كثيف شده!

- خب خنگ كه نيستم! همون سوتي كه تو دهنشه رو كه به ما نمي‌ده، يكي ديگه مي‌ده!

- اي بابا... آقا يه دونه از اين سوتا بده...

- بابا بابا بابا بابا! يكي از اونا كه دست اون يكي آقاهه‌ست هم برام بخر!

- بادكنك؟

- آهان! آره... از اين درازاش!

- آقا يه بادكنك بدين...

- اون يكي آقاهه رو! لواشك مي‌فروشه!

- نه ديگه... لواشكاي اينا خيلي غير بهداشتيه...

- من مي‌خوااااااااااااااام!

- خب! باشه! باشه! آقا بي زحمت يه لواشك بديد...

- بابا يه دونه از اين جاسوييچيا ميخري؟

- چشم..

- از اون شانسي‌ها چي؟

- باشه...

.

.

.

- بابا! يه دونه از اينا برام مي‌خري؟...

- پسر آخه صبر كن بريم تو نمايشگاه! من موندم آخه "رنده‌ي هويج در طرح‌هاي مختلف خرد كن" به چه درد تو مي‌خوره؟!!!

 
۲)

- «يك روز صبح، گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشره‌اي عظيم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابيده بود و سرش را كه كمي بلند كرد شكم قهوه‌اي گنبد شكل خود را ديد كه به قسمت‌هاي محدب و سفتي...» پسرم؟ مطمئني كتابي كه مي‌خواستي همينه؟!

 
3)

- اِ!!! آقاي قلقلي!!! آخ جوووون! آقاي قلقلي سلام! خوبيد؟ شما هم اومديد اينجا كتاب بخريد يا فيلمبرداريه؟ آقاي قلقلي، شما خيلي قشنگ برنامه كودك رو اجرا مي‌كنيد... پسرم هميشه برنامه‌هاي قشنگتون رو نگاه مي‌كنه... پسرم خيلي دوستتون داره... پسرم هميشه دوست داشت يه بار شما رو از نزديك ببينه... آقاي قلقلي، مي‌شه يه امضا واسه پسرم بديد كه فردا بره مدرسه به دوستاش نشون بده؟

- بابا! اين آقا كچله كيه؟ دوستته؟

4)

از قديم عادت دارم تا از نمايشگاه كتاب مي‌رسم خونه كيسه‌هاي پر از كتاب رو خالي مي‌كنم و شروع مي‌كنم...

- چراغها را من خاموش مي‌كنم... بادبادك باز... خسي در ميقات... سينوحه... كليدر... خاطرات يك مغ... راز داوينچي... مسخ...

- بابا! به كتابهاي من دست نزن!

- يه كتاب‌هاي تو كاري ندارم پسر... دارم دنبال "تن تن در تبت" خودم مي‌گردم.

«پژمان»


بدون شرح!

 

 

 

 

 

 

 

 


برادر سیاوش قمیشی در غرفه ی اندرمیان

 


اندرون بینی ات انگشت بود                   محتویّاتش ولی یک مشت بود
صحنه را دیدم من از آن فاصله                          لنز را از واید بردم تا تله
دیدی اما لنز دوربین را چه زود                     کار تو خیلی هنرمندانه بود
دست خود بیرون کشیدی از دماغ           اوفتاد از دست تا بینی فراغ(ق)
هین که تصویرت رسید اندرمیان                     مو نداران دگر را شد زیان
کله ات بین سران توی قاب                      می درخشد همچو نور آفتاب
حال از من یک نصیحت را بدار                 دست خود را از دماغت در بیار
 
نتیجه:
هر جا که بدیدی دوربینی
دستت را بکش بیرون ز بینی
 
 
«ممد»


 

 

 

 

< گزارشگری در حال تهیه گزارش از یک شهروند

 

 

 

 

پژمانی در حال تهیه گزارش از یک گزارشگر! >

 

 


 

تصویر سازی: ممد






+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط من و اون  | 


 

سرنوشت: سلام! برای اولین بار ما کنار هم در حال گذاشتن پست هستیم!

 

خودنوشت:

در ایستگاه مترو به سر میبردیم که یهو اون گفت: دیدی؟!

من گفتم چیو؟

- دختره چقدر بهمون بد نگاه میکرد! نکنه آشنا بود؟

- نه بابا... اون که دو تا پسر دیگه هم باهاش بودن...

و چند ثانیه بعد در کمال تعجب تا دختر مورد نظر به انتهای پلکان برقی رسید و ما پامونو گذاشتیم روی پلکان، برق پلکان به اتمام رسید و ثابت گشت!

- دیدی؟!

- چیو؟!

- دختره دکمه Stop رو زد!

- برو بابا!!!

- به جان خودم!!!...

وارد قطار گشتیم... دختر نیز بود و آن دو پسر هم... اما تمام مدت نگاه دختر به ما بود... خدایا، این دیگه کیه؟! حتی داشتیم تصمیم میگرفتیم که بریم جلو و خیلی مودبانه آبروی دختره رو جلوی دوستان پسرش ببریم! میخواستیم بریم جلو و بگیم:" آقا، ببخشید، ما شما رو میشناسیم که این خانوم اینقدر ما رو بد نگاه میکنه؟" اما شانس آوردیم که ایستگاه بعدی پیاده شدیم و وقت نشد این کارو بکنیم... وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودیم...

این است آن دختر و آن هم یکی از آن پسران کذا...

( آمدیم چشمهایش را شطرنجی کنیم دیدیم با این کار تنها مدرکی که نشان میدهد او به ما می نگرد از بین می رود)

 

خلاصه این که... آن روز گذشت و هرگز نفهمیدیم اون دختر (آن هم با وجود دوتا پسر دیگه باهاش) که بود و از جان ما چه میخواست... فقط تنها احتمالی که وجود دارد این است که:

اگر با من نبودش هیچ میلی                      چرا زد دکمه را با مشت لیلی؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:27  توسط من و اون  | 

عید شما هم مبارک...
... صد سال به این سالها ...
... سال خوبی داشته باشید ...
... سال نو شما هم مبارک ...
... ای بابا این کارا چیه ...
تو رو خدا خجالتمون ندین ...
اهمممم .. اووممم ...
... این که کمه! ... یه پنج تومن دیگه بزار روش خیرشو ببینی ...
... ؟؟!

پ ن: وزارت بهداشت اعلام کرده بود مردم قبل از سال تحویل حتما ماسکاشونو بزنن ممکنه اون حادثه ی پارسال دوباره رخ بده ... امیدواریم شما زده بوده باشین
پ ن 2: فردا جواب مسابقه رو اعلام میکنیم جایزشم فردا میگیم
ا.ن: باشه حالا عیدتونم مبارک
ا.ن 2: بازم داره پانوشت بیشتر میشه ها !
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط من و اون  | 



برای گنده تر شدن تصویر بر روی آن کلیک بنمایید.

ا.م: اونایی که میخوان هر وقت ما بروز کردیم بیان وبلاگو ببینن تو این خبرنامه عضو بشن ما هی نیایم وبلاگشون نظر بدیم!!!
ا.م2: ا.م یعنی اندرمیان
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:45  توسط من و اون  | 

وارنینگ!

The image “http://www.maxent.org/video/images/FBI_warning_02.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

مطالب این وبلاگ صرفا برای استفاده ی اندرونیست و خصوصی میباشد و جهت استفاده عموم نوشته نمیشود (عموم به معنی همگان نه به معنای عموی من)

استفاده ی غیر قانونی و کپی برداری از مطالب این سایت بدون ذکر منبع و منشاء جایز نیست و هر گونه کلیک راست و چپ موجب اختلال در ماوس میگردد.
نمایش در اماکن عمومی مانند مدرسه - مسجد - قهوه خونه - سر کوچه - صف شیر - اتوبوس - تاکسی - طیاره - ترن هوایی - مونوریل (چشم انداز 10 سال آینده) - سلمانی (سر خر تراشون) - سرویس های بهداشتی آقایان و بانوان (در موارد خاص پیشنهاد میشود از همان دستشویی آقایان استفاده شود) و الی ماشاءالله و امسالهم پیگرد غیر قانونی را در پی میخواهد داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:37  توسط من و اون  |