مقدمه نویسنده:
بسی رنج بردم در این آفیس عجب کاری کردم خودم را خیس
بیفکندم از تکست کاخی بلند که از فحش مادر نیابد گزند
نگویم از این پس که ترسیده ام به هر چه سخن بود من ...ده ام
این کتاب ماجراهای جذاب خواجه محمود احمدی نژاد ملقب به نازیبا را در بر میدارد که در نوشتن آن رنج بسیار کمی برده ام.
حال سخن کوته میکنم و زبان دراز: فصل اول از این کتاب را میخوانید که در آن ماجرای سفر احمدی به اجلاس شورای همکاری خلیج فارس (فارس؟!) و حضور بسیار موثر و دیپلماتیک ایشان روایت شده است...
محمود ملقب به نازیبا شبی در خواب دید که او به حمام رفته و مشغول شست وشو میباشد که به ناگه خود را میاندوآب میابد و از شمال چند مرد روسی را میبیند که دوش حمام را در بر گرفته و با خود میبرند تا انرژی خانه شان به هدر نرود و از جنوب نیز مردان عرب را میبیند که وان حمام را از جا میکنند همچنین شلوارش نیز در وان میبوده! او به سوی وان میدود که ناگهان حداد عادل از پشت سر صدایش میزند که نه محمود خطرناکه محمود... مود...مود...ود... ...
و او ز خواب میپرد و خود را برای انجام ماموریت الهی آماده میکند
در خلیج فارس كه نام بركهاي است / داد احمد را،خدا فرمان ايست
كاي محمودی اين خلیج فارس بود / آب آن هر لحظه يك کشتی رود
آبراه کشور ودین است اين / پايگاه نفت و بنزینن است اين
تو بیابی اندر اینجا ماهیان / دلفینای زنده را پشتک زنان
تا روی آنجا نگو ما را خلیج /تا نگویند احمدی جان گشته گیج
تو بگو اینجا خلیج عربیست / کار ما اینجا همانا آبتنیست
گفت احمد: تو چه گویی ای خدا؟ / من به ملت چه دهم پاسخ حالا؟
و خدا خطاب به محمود :
گر تو گویی حرفی از فارس و خلیج / داده ای از دست دریا را، هویج!
گر تو گویی این خلیج فارس است / می زنند آنها به تنبون تو دست
چون به روی صندلی اش او نشست / آن عرب آمد غلنجش را شکست!
محمود خجالت کشان روی صندلی به اطرافش می نگریخت و لبخندی زورکی به لبانش می آویخت ابتدا سخنانی تحقیر آمیز بین آنها رد و بدل شد ولی محمود علی رغم سخنان توهین آمیز آنها به انجام وظیفه ی الهیش ادامه داد و کم نیاورد. آنها به صحبت پرداختند و اجلاس شروع شد.
بدون شهر:

این سخن آغاز شد بین همه / که خلیج عربی مال منه
آن یکی میگفت: تنب کوچکم / آن یکی تنبش بود اندر شکم
مانده بود اندرمیان احمد نجاد / خواست از پروردگارش او نجات (شرمنده قافیه نبود)
احمدی رو به آسمان کرد از خدایش کمک خواست ناگه از پشت سرش نوری بشدت هر چه تمام تر بیرون شتافت و فضا پر شد از بوی رجایی و اعراب مجلس با دیدن این صحنه حیرت کردند و سر تعظیم فرود آوردند و در مقابل فرمان خدا تسلیم شدند احمدی نژاد با چهره ای نورانی و خندان به آنها خیره شد و فرمود:
من همی دارم دو سه تا پیشنهاد / صلح باید باشد و هم اتحاد
مسلمین با هم که دشمن نیستند / باید عین یک برادر ایستند
پس از سخنان گهربار محمود کفار دوحه تیغ برکشیدند و او و همراهانش را تحدید به سر بریدگی نمودند تا او تنبانش را همان جا به آنها دهد در همان لحظه هم بود که از آسمان پیام آمد که ای احمد من امروز رسالت را بر تو تمام کردم حالا دیگه هر کاری میخوای بکن
این رسالت کافیت باشد دگر / میتوانی بروی پیش پدر
محمود : نه من نمیخواهم بمیرم من هنوز آرزو دارم
ناگهان فکری به ذهن محمود رسید محمود با آرامش کفار را به حفظ خونسردی خواند و به آنها گفت:
میدهم تنبان خود را با دو دست / تنب گنده پیش تنب کوچک است
چون ابوموسی شود مال یمن / آب دریا هم نباشد مال من
چون جزیره خواستید من میدهم / گر بدانم که به تهران می روم
پس از گذشت ساعتی بالاخره شیوخ تصمیم به آزادی وی نمودند و احمد بدون تنبان راهی تهران شد.
وقتی محمود بدون تنبان در تهران دیده شد مورد تمسخر بسیاری از هموطنان قرار گرفت و بسیار شرمسار شد و از رییاست جمهوری استعفا داد.
وزان پس محمود ترک دین نمود و به کفر روی آورد و دیگر از پشت سرش نور بیرون نزد حتی کم مصرف
او باقی عمرش را به خوردن لوبیا پلو با محسن و فروش کش تنبون پرداخت و بسیار گرانفروشی کرد و از بس که زندگی کرد مرد.
پایان!
نتیجه ی اخلاقی: هر موقع می خوای بری اجلاس سران یه تنبان یدکی هم با خودت ببر.
نتیجه ی غیر اخلاقی: اوووووووووووو اووووووووو اووووووووو
با نگاهی به کتاب به خاطر یک تشت آب نوشته ی قدرت ا... هسته ای