تبليغاتX
اندرمیان
 

 

من: وااااي!!! اونجا رو!!! اون خونه‌ي ماست كه داره ازش دود بلند مي‌شه؟!!! خونه‌مون آتيش گرفته؟!!!

محمود: اِ... مثل اينكه يادم رفته بود گازو خاموش كنم... زياد خودتو ناراحت نكن، چيز مهمي نيست... فكر كنم قابلمه‌ي نفتي كه گذاشته بودم روي گاز واسه اينكه شب بذارمش سر سفره ته گرفته...

________________________

پلنگ نر: به قول يكي از اقوام "نفتو آوردن سر سفره‌مون بعد يه كبريت هم زدن روش سفره‌مونو بر باد دادن!"

پوست نارگيل: راستي دقت كردين محمود بر وزنِ مفعوله؟! كه معنيش مي‌شه "حمد شده" ، "ستايش شده"! ببينم... كي ستايشش كرده؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:43  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

 

در آينه به سبيل پرپشت و مشكيش كه سالها تنها دوست واقعيش بود نگاهي غمناك انداخت. سالها بود كه همدم همديگر بودند، اما حالا...

- مي‌دوني... تو بهترين رفيق من بودي... تنها كسي كه تو بدترين شرايطم هم باهام بود و تنهام نذاشت... قسم راست من سر تو بود... اصلاً من كي‌ام؟ همه‌ي محل به تار سيبيلم قسم مي‌خوردن... تو رسم معرفتو به جا آوردي... مرامتو عشقست... اما... اما... من ديگه كم آوردم... مي‌دوني...

بغض راه گلويش را گرفته بود، اشك در چشمهايش حلقه زد... اما به سختي ادامه داد...

- شايد اين رسم مرام نباشه... اما... تو كه دركم مي‌كني... نه؟... تو كه مي‌بيني چي داره به سرم مياد... همه مي‌گن... همه مي‌گن ديگه دوره زمونه‌ي تو تموم شده... منو ببخش... اما... مجبورم... فقط منو ببخش...

- ببخشيد، اجازه ميدين ما كارمونو شروع كنيم؟

بغضي كه راه گلويش را گرفته بود به آرامي شكست و قطره اشكي كه در چشمهايش حلقه زده بود سرازير شد...

- مي‌تونيد شروع كنيد.

آخرين نگاه اسف‌بارش را به سبيل پرپشت نازنينش انداخت و جمله‌ي بعدي آرايشگر تا ابد در گوشش پيچيد...

- گلاره، بيا سيبيل اين دختر خانومو بند بنداز...

 

________________________

پ.ن: اين پستم رو تقديم مي كنم به دوست خوب و عزيزم مانا. مانا جان، براي هر دوتون آرزوي خوشبختي مي‌كنم و اميدوارم در تمامي مراحل عمرتون با همديگه باشيد و هيچوقت مجبور به تحمل غم دوري و جدايي نشيد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

عید شما هم مبارک...
... صد سال به این سالها ...
... سال خوبی داشته باشید ...
... سال نو شما هم مبارک ...
... ای بابا این کارا چیه ...
تو رو خدا خجالتمون ندین ...
اهمممم .. اووممم ...
... این که کمه! ... یه پنج تومن دیگه بزار روش خیرشو ببینی ...
... ؟؟!

پ ن: وزارت بهداشت اعلام کرده بود مردم قبل از سال تحویل حتما ماسکاشونو بزنن ممکنه اون حادثه ی پارسال دوباره رخ بده ... امیدواریم شما زده بوده باشین
پ ن 2: فردا جواب مسابقه رو اعلام میکنیم جایزشم فردا میگیم
ا.ن: باشه حالا عیدتونم مبارک
ا.ن 2: بازم داره پانوشت بیشتر میشه ها !
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط من و اون  | 

( + = من * = ممد )

...

* كنكورو كردي بونه / نياي بيرون ز خونه / كردي منو ديوونه / مگه لولو بيرونه؟ / خروس آواز ميخونه / درخ زده جوونه / فقط خدا ميدونه / ميوه چقد گرونه

+ احمدي هم ميدونه / ميوه چقد گرونه / اما ميگه "با بقال / بزن تو كلي چونه"

+ راستي! لباس زنونه!

* آره، اونم گرونه

+ نه بابا، از كتونه

+ استادتون -همون كه ميگفتي زنه- جوونه؟

* استادمون همونه / اما به رنگ خونه / كفتر تو آسمونه / افسر كه پاسبونه

+ هم وزن ذوالفنونه؟! (توضيح: ذوالفنون يكي از اساتيد سالهاي قبل ما بوده ميباشد است!)

* ذوالفنون كه گرونه (سنگين) / اين يكي استخونه / بچه اصفهونه / البته نصفه جونه

(بعد از چند تك زنگ من) * پژمان ميخواد بزنگه / وليكن نميتونه

+ كي گفته نميتونه؟ / نميخواد كه بتونه

+ فكر ميكني كه اونجا / با توصيفي كه كردي / با بچه هاي شيطون / خانم زنده بمونه؟

 

* خانم زنده ميمونه / وقتي تو آسمونه / همون رنگين كمونه / كه ميكنه كمونه

+ منم سر كلاسم / استاد ما بچه كازرونه / هرچي ميگه نه محض دل، محض خريد نونه

* چه جوري چطور چگونه؟ / اينو ديگه هر آدم عاقلي باس بدونه

+ پسر مخت ميزونه؟!

+ راستي چرا بلوزت از تو شلوارت بيرونه؟

+ حالا كه دقت ميكنم ميبينم / اين سرته كز پنجره بيرونه

* از دست اين زمونه / آدمو ميكشونه / به ساختن نشونه / اما بدون تنها صدا ميمونه

+ تنها صدا ميمونه / واس همينه كه امروز/ ممد داره ميخونه

+ نميدونم / كه از كي و كجا بود / كه ديروز نه پريروز / شنيدم كه ميگفت "امشب و فردا شب و پس فردا توي منزل حاجي / دگر بار / بازم موسم يك حاجي خورونه / كه گويا متشكل شده از مرغه و شام سينه و رونه"

...

____________________

پ.ن:

انگاري بَسِتونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

چند روز پيش براي دوري از روزمرگي و كمي آسودگي از هواي آلوده شهر به همراه شش تن از دوستان گرمابه و گلستان سفري كرديم به قطب. در سفر به دو گروه تقسيم شده بوديم: گروهي كه معتقد بودند آنجا قطب شمال است و گروه ديگري كه ميگفتند قطب جنوب است. اما من به دور از همه اين دغدغه ها از فضاي توريستي و امكانات آنجا لذت ميبردم. خلاصه فرصت را غنيمت شمرديم و به مدت يك سال رحل اقامت افكنديم و خيمه را هرچه پهنتر نموديم و در روز سيصدم چمدانهايمان را بستيم و با اولين اتوبوس BRT به وطن بازگشتيم. در راه بازگشت عجايبي غني ما را شگفت زده نمود كه بيا و ببين. وطن تغييرات شگرفي نموده بود، همه چيز دچار پيشرفت شده بود بدون استثنا. در توصيف اين غرايب همين بس كه از بزرگراه همت گذر ميكرديم كه برجي ديديم كامل و عظيم و مدرن و پرسيديم "اين دراز چيست؟" و گفتند "ميلاد" و ما همگي انگشت حيرت به دهان فرو برده ديگر بيرون نياورديمش به مدت 10 ثانيه! عجيب آنكه در كنارش برج نيم ساخته ديگري علم شده بود و عجيبتر آنكه كنار برج جديد اعلاني نصب گشته بود كه: 251 روز تاخير در اتمام برج! و ما هاج و واج مانديم كه كِي آن را تمام كرده و اين را شروع كرده اند كه تازه در طي اين 300 روز، 251 روز هم تاخير كرده اند!

در ميانه راه گرسنگي توان بيش رفتن نداد و در اولين ايستگاه از اتوبوس پياده گشته و ياران به هتلي مراجعت نمودند و اتاقي گرفتند و مرا فرستادند براي خريد نان. نشاني محلها تغيير كرده بود و يافتن راه سخت گشته بود، ولي بالآخره پرسان پرسان به نانوايي بربري رسيدم. اما وقتي به رسم معمول 100 تومان دادم و خواستار يك نان كنجدي اعلا گشتم با تعجب نانوا رو به رو گشتم و نعره اي سر داد كه "اين اسكناس كه متعلق به زمان محمود اول است!" و من با تعجب پرسيدم "محمود اول؟! مگر چند دوره حاكم گشته؟!" گفت "8 دوره، به صورتهاي متوالي و يك در ميان" و سپس باز فرياد برآورد كه "بگيريد اين دزد گنج يافته را!" و مردم بودند كه ميريختند بر سر من و مرا نزد حاكم شهر مي كشاندند.

هنگامي كه جلوي حاكم وقت حاضر گشتم تعظيمي بلند بالا كردم و به سرعت شرح ما وقع دادم و به انتظار حكم ماندم. حاكم كه خود نيز گيج گشته بود دست به عمل حكيمانه اي زد و جارچيان را خبر كرد كه در شهر جار بزنند كه هر دانشمندي كه بتواند پاسخ اين سوال را بيابد دختر حاكم از آن او ميشود. علماي زيادي آمدند و عاجز از پاسخ دادن به اين سوال از طناب دار آويز گشتند تا بالآخره جواني خوش بر و رو سر رسيد كه ادعاي علمش تمام شهر را گرفته بود. جوان در محضر حاكم حاضر گشت و شروع كرد "عاليجنابا، اين 6 تن سفري كردند به قطب و بي خبر از اينكه در قطب هر شبانه روز يك سال به طول مي‌انجامد 300 شبانه روز رحل اقامت افكندند و با شادي و خوشي روزگار گذراندند. چون خوش بودند متوجه گذران كند زمان نگشتند و چون فقط 300 شبانه روز را ديدند فقط 300 روز پيرتر گشتند، در حاليكه در اينجا 300 سال ميگذشت." و حاكم گفت "آفرين به تو اي مرد جوان، حال غير از دخترم از من چه ميخواهي؟" و جوان گفت "هيچ، جز دو بوسه بر سر شانه هاي شما" و همه اطرافيان از اين گستاخي همهمه اي سر دادند و شاه بدون توجه به آنان گذاشت كه مرد جوان سر شانه هايش را ببوسد و در لحظه از شانه هايش دو مار بيرون زد كه روزي دو مغز انسان ميخوردند و سپس جوان زيباروي دست ملكه را كه در كنار حاكم بود بوسيد (و من به فكر فرو رفتم كه هرقدر بوسه بر روي شانه حاكم از روي سياست بوده اين بوسه از روي هوا و هوس بوده) و سپس ملكه در گوش جوان چيزي از او خواست كه جوان آن را رد كرد (و گويا نام ملكه زليخا بوده) و حاكم كه از هموطنان غيور آذري زبان بود چون جوان بر دست ملكه بوسه زده بود رگ غيرتش برافروخت و دستور به دستگيري جوان داد و جوان در ميانه كاخ چرخشي كرد و پودر گشت و بر زمين ريخت و باد آنرا از پنجره برون برد (البته پس از حركاتي بسي موزون). و از آن روز به بعد هر روز دو مغز انسان به مارهاي حاكم ميدادند و دختر حاكم هم كه بيوه گشته بود افسرده از پنجره بالايي كاخ به جاده مينگريست در انتظار مردي با اسب سپيد. و آنقدر موهايش را كوتاه نكرد تا چهل متر شد و از پنجره آويخته شد و از آن روز به بعد او را چهل گيس صدا زدند (و من هنوز هم نميدانم چرا وقتي موهايش به چهل و يك متر رسيد دگر او را چهل و يك گيس صدا نزدند)

خلاصه به هتل رفتم و به ياران شرح ما وقع را كه آن اهريمن جوان خوشرو بر من فاش ساخته بود دادم و گفتم كه "آنجا كه همه ميگويند ميروي و برميگردي و ميبيني كه تو جواني و همه پير گشته اند سياره ديگري نيست، بلكه همين قطبين خودمان است" و همه به اتفاق تصميم گرفتيم به قطب سفر كنيم و آنجا به خواب ابدي فرو برويم كه "اين كه نشد زندگي"! و براي اولين پرواز تهران-قطب هفت بليت تهيه كرديم و عصر آن روز هواپيما راه افتاد. در حين پرواز ناگهان متوجه شديم كه در ميان همسفران ما گروهكي وجود دارد تروريستي. گويا آنان از خواستگاران دختر حاكم بودند كه چون توانايي مالي خريد يك اسب سپيد نداشتند دختر پادشاه خواستگار هيچكدام از آنان نيست و گويا خواستگار ميشود "طالب" و وقتي چند خواستگار در كنار هم به يك عمليات (ترجيحا تروريستي) دست بزنند ميشود جمع مذكر به ان، يعني "طالبان". آنان هواپيما را رباييدند و من از پنجره ديدم كه به سمت دو برج ميلاد و كناريش (كه هنوز بر روي تابلويش نوشته بود 251 روز تاخير) نزديك ميشويم و هرچه فرياد زدم كه "آگاه باشيد كه زمان برخوردمان به برجهاي دوقلو نزديك است" نه گوش طالب بدهكار بود و نه گوش طالبان، تا بدانجا كه به يكي از برجهاي دوقلو برخورديم و انسانهاي زيادي در اين حادثه تركيدند و اين خبر نيز چون بمبي در تمام جهان تركيد و ما هفت نفر به همراه سگ يكي از ياران (كه چون از نژاد سگهاي جيبي بود در تمام مدت اين داستان در جيب يارمان به سر ميبرد) از درون هواپيما به برون پرتاب گشته و همه با هم در چاه فاضلاب وسط خيابان كه دريچه گردش را برداشته بودند سرنگون گشته و ما نيز در جا تركيديم. (و فقط اينكه آن روز 11 فروردين بود يا ارديبهشت يا سپتامبر را درست يادم نيست) سپس حاكم شهر با سپاهيانش و كلي كبكبه و دبدبه آمد و دريچه را روي چاه گور ما گذاشت و تابلويي عظيم بر روي چاه علم كرد، نه با مضمون چند روز تاخير در ساخت، بلكه با مضمون شرح تمام زندگاني 300 و اندي ساله ما، باشد كه تا ابد بماند براي عبرت اقوام...

 

* عنوان نيز برگرفته از نام "اصحاب كهف" است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

میدونی چقدر میخوامت؟

اينقدر ميخوامت كه اگه يه روز نباشي.......

ديگه نميخوامت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

الله اکبر..
الله اکبر...
الله اکبر.....
ال.... (آخ!!!)
به جای این مسخره بازیا برو آشغالارو بذار دم در. مگه نمی بینی ساعت 9 شده...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط ممد  | 

نشسته بودند کنار یکدیگر...
بویی آمد...
مرد : صدای صندلی بود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 2:4  توسط ممد  | 

از خونه كه زدم بيرون خيلي سرحال بودم و هركي دم دستم ميومد بهش سلام ميدادم!

من: به... سلام آقاي رجبي... چه روز خوبيه، نه؟

آقاي رجبي: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

من: گه نه، برف!

آقاي رجبي: حالا هرچي...

من: خب خيلي فرق ميكنه...

آقاي رجبي: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

من: برف سفيده، قشنگه...

آقاي رجبي: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

هميشه صحبتاي من با آقاي رجبي اگه به دعوا نكشه به جاي خوبي نميرسه! از آقاي رجبي و پاروي دراز تو دستش كه دور شدم هنوز خوشحال بودم... خوشحال از اينكه اداره به خونه نزديكه و من مجبور نيستم براي رفتن به اونجا ماشين بگيرم و تو اين ترافيك گير كنم... خوشحال از اينكه اصلا ماشين ندارم...

- حاجي... اداره‌جات تعطيله ها!

-  خدا خيرت بده جوون! شادم ساختي!

ديگه چي بهتر از اين؟ يه روز برفي مامان از خونه ميزني بيرون به قصد اداره و يه جوون از تو ماشينش بهت ميگه كه اداره‌جات تعطيله...

سريع مسيرم رو عوض كردم و رفتم تو پارك سر كوچمون... همونجايي كه الآن پر از برفه و جون ميده واسه يه آدم برفي! آدم برفي رو كه ساختم و شال گردنم رو هم انداختم دور گردنش، ازش فاصله گرفتم و موبايلم رو از جيبم در آوردم كه يه عكس بندازم اما يهو دوتا بچه (كه نميدونم از كجا پيداشون شد) شال گردن رو از روش برداشتن و دويدن! من هم دويدم دنبالشون اما هرچي باشه ديگه بايد قبول كنم كه از اونا پيرترم... بيخيال شال گردن شدم و برگشتم كه ديدم چند تا ديگه از همون بچه پرروها دارن با لگد آدم برفي رو خراب ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

چيز مهمي نبود... بچه هاي سرتق يه گوله برفي زدن تو صورتم! من هم خنديدم بلكه من رو هم از خودشون حساب كنن، اما گويا اينها با خودشون هم همين كارا رو ميكنن!

بوم!!!

هر هر هر هر!

- بچه ها... نزنيد ديگه...

بوم!  بوم!  بوم!

دويدم طرف بچه ها كه مثلا يه كم بخنديم، اما....

 نميدونم از قوانين مورفي چيزي شنيديد يا نه. همون كه ميگه اگه براي اتفاق افتادن يه چيزي ده حالت وجود داشته باشه هميشه بدترين حالتش اتفاق ميفته... من هم ليز خوردم و افتادم زمين... حالا اين هيچي... با صورت خوردم زمين... باز اين هم هيچي... موندم آخه توي اونهمه برف اين چاله پر از گل كجا بود!

***

از خونه كه زد بيرون خيلي سرحال بود و هركي دم دستش ميومد بهش سلام ميداد

آقاي رحمتي: به... سلام پژمان... چرا صورتت گليه؟ چرا حالت گرفته‌ست؟

من: مگه كوري؟! گه مملكتو برداشته!

آقاي رحمتي: گه نه، برف!

من: حالا هرچي...

آقاي رحمتي: خب خيلي فرق ميكنه...

من: مهم اينه كه مملكتو برداشته...

آقاي رحمتي: برف سفيده، قشنگه...

من: ...مهم اينه كه ر[...]ده به مملكت..............

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 16:14  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

خوابم نمي‌برد. بعد از امتحان قرص، تنها راهي كه برايم باقي مانده بود اين بود كه تو جايم دراز بكشم و گوسفندها رو بشمرم تا جونم بالا بياد!

- يك گوسفند – دو گوسفند – سه گوسفند – چهار گوسفند – پنج گوسفند – شش گوسفند...

راستي چرا گوسفند؟ مگه حيووناي ديگه چشونه؟ اصلا من مي‌خوام گاو بشمرم!

- يك گاو – دو گاو – سه گاو – چهار گاو...

تلپ!!!   تلپ تلپ...   تلپتلپ  تلپتلپ...    تلپ تلپ تلپ تلپ...

حالا فهميدم چرا گوسفند..........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:54  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

ساعت خانه 2 ضربه زد. اين يعني اينكه 2 ساعت از خواب اين خانه گذشته بود. فقط من بودم و برف و اون...

(سكوت)

ـ بارون خوبه، فقط كاشكي خيس نبود. برف قشنگه، فقط كاشكي سرد نبود.

اين را گفت و با سر آستينش شكل يك قلب را بر شيشه بخار گرفته پنجره كشيد و رفت كنار شومينه. عادت داشت هيچ چيز را همانطور كه هست نخواهد، حتي من را. چند دقيقه بعد من بودم و برف و يك صداي خر و پف متداول... ساعت خانه 3 ضربه زد...

...

متكايم را كمي جا به جا كردم و در جايم غلتيدم . خواب ناز چه لذتي دارد. هوا عالي بود ولي نه گرم. خب، اين خصلت برف است.

ـ  آخ!

سنگ بود؟ افتاد روي پيشانيم...

ـ آخ! آخ!

سريع از جايم بلند شدم، متكا و پتو را از روي برفها جمع كردم و در حاليكه متكا را مثل يك سپر بالاي سرم گرفته بودم و به ديوار خانه پناه مي‌آوردم به يك نتيجه جديد رسيدم كه بايد بهش بگويم: تگرگ هم زيباست، فقط كاشكي سخت نبود!...

از روي ساعت مچي فهميدم: ساعت خانه 4 ضربه زد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:16  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

"دستمال". این جمله که در طول روز بارها آن را می‌شنویم از چند قسمت تشکیل شده است: دست + مال + فعل (متاسفانه به دلیل تخریب و فرسایش آثار گذشتگان در اثر مرور زمان فعل اين جمله از بين رفته و باستان‌شناسان احتمال مي‌دهند كه فعل آن "است" بوده باشد.) همانگونه كه از نام دستمال واضح و مبرهن است استفاده آن در گذشته با امروزه تفاوت‌هاي بسياري داشته و هيچگاه از آن براي پاك كردن دست و صورت استفاده نمي‌شده و فقط براي ماليدن بر روي دست مورد استفاده قرار ميگرفته است، وگرنه چه دليلي وجود داشته كه به آن سرمال نگويند؟

بررسي دستمال‌هاي اوليه يافته شده توسط دانشمندان ما در مناطق شوش، تپه سيلك، تخت جمشيد و موزه رضا عباسي(!) بر اين نكته صحه گذاشته است كه همواره ايرانيان از ساير كشورها برتر بوده‌اند. زيرا قديمي‌ترين دستمالهاي جهان با طرح‌هايي پر از تنوع در فلات ايران يافته شده است. بر روي قديمي‌ترين دستمال موجود (كه به اعتقاد دانشمندان به عنوان دستمال توالت استفاده مي‌شده‌) كه در اثر حمله مغول متاسفانه قسمتهايي از آن با خاك يكسان شده است حكاكي‌هايي به خط ميخي وجود دارد كه اطلاعات بسياري در رابطه با نحوه استفاده از آن و شيوه تا كردن آن براي قرار دادن در جيب را نشان مي‌دهد كه نشان از هوش و درايت سرشار مردمان آن دوران دارد، زيرا پس از سالها تلاش بي‌وقفه، باستان‌شناسان و دانشمندان هنوز موفق به كشف اين مهم نشده‌اند كه اين دستمالهاي پرشباهت به الواح گلي با قطر 7 الي 10 سانتيمتر را چگونه مي‌توان تا زد؟ آيا انسانهاي آن دوران با علوم ماوراءالطبيعه سر و كار داشتند؟ آيا ارتباط آنها با دنياي جادو حتي در طرح دستمالهايشان نيز رخنه كرده بود؟ آيا ارتباطي با فضايي‌ها داشتند؟ با آنكه دكتر ماريا ريچ سالها بر روي اين موضوع تحقيق كرده اما هنوز به هيچ پاسخ روشني دست نيافتيم.

اولين دستمال اوليه يافته شده

اولين دستمال اوليه يافته شده توسط باستان شناسان (كه اگر عقيده محققين صحيح باشد بايد آن را دستمال كاغذي آن دوران بدانيم)

علاقه ايران و ايراني به هنر دستمال سازي تا بدانجا پيش مي‌رود كه امروزه لنگ‌ها و دستمال‌يزدي‌هاي معروف ايران با نام تجاري " دستمال سر" (Head dastmal) به سراسر نقاط جهان صادر مي‌شود. هنر دستمال‌سازي تا حدي در روح روشني‌خواه ايرانيان تاثير گذاشته‌ بود كه حتي آثار و سبك‌هاي ادبي بسياري را دستخوش تحول كرده است. موارد بسزايي از اين تاثيرات را مي‌توان در رقص سنتي اهالي كردنشين ايران ‌زمين ديد. نمونه‌هايي از اشعاري كه در مدح دستمال گفته شده نيز تا به امروز در ميان مردمان ايران‌ زمين رواج دارد. دانشمندان در تحقيقات خود در منطقه كهگيلويه‌ و بويراحمد به نمونه‌اي هرچند كوتاه از اين اشعار برخورده‌اند كه در موسيقي فولكلريك منطقه تاثير بسزايي داشته است:

دستمال اين حقير زير درخت آلبالو ناپيدا [گم - برگرفته از فرهنگ معين] گشته است، آيا حضرتعالي داراي سواد خواندن و نوشتن و علوم و فنون مي‌باشيد؟

پاسخ: خير(2بار)

سوال: آيا حضرتعالي فاقد سواد خواندن و نوشتن و علوم و فنون مي‌باشيد؟

پاسخ: خير(2بار)

سوال: پس چته؟!!! (6-5 بار!)

در ميان افسانه‌هاي ايراني افسانه‌اي نيز وجود دارد در رابطه با دختركي كه گويا شيئي از خود را زير درختي جاي گذارده و پس از بازگشت آن را خيس مي‌يابد، مقايسه داستان اين دختر كبري‌ نام با شعر بالا احتمال وجود ارتباطي ميان اين دو را بسيار افزايش مي‌دهد. حال اينكه اين دختر مالباخته، با سواد و معرفت طرف چه كار داشته سواليست كه همواره براي دانشمندان مطرح است (به جز چند مورد كه حدس مي‌زنند دختر كه نماد خداي مار است قصد دلربايي از پسركي ابله را داشته ولي تيرش با پاسخ نهايي پسر به سنگ خورده)

محمد ابن ‌شعباني ‌نژاد در كتاب " ارّة التاسعية " آورده:"در كوي مي‌گشتم به ناگه عطسه بر من مستولي شد، گفتمش بايست تا مگر ديواري يابم براي ماليدن محتويات به آن، گفت من را توان ايست نيست. آمد و طوفاني به پا كرد و رفت. سر تاجرباشي كه همواره از سفيدي برق مي‌زد را ديدم كه با گيسواني سبز از آنجا مي‌گذشت! به او عرض ارادت كردم..." گويي اين اولين باري بوده كه نياز مبرم به دستمال براي استفاده به صورت امروزي آن احساس شده.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 0:9  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

((دست شوئی))

The image “http://www.ewsonline.com/jokes/images/Baby_In_Toilet.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

همان طور که میدانید این کلمه از دو بخش دست و شویی تشکیل میشود و این بدان معناست که در گذشته تنها برای شستن دست به این مکان مراجعه می شده، اما پس از گذشت سالهای متوالی و کشف سوراخ ( چاله یا چاه ) که بعضا با نام انگور هم خوانده میشد مردم بدین مهم دست یافتند که با ترکیب ایندو میتوان تحولی در زندگی بشر بوجود آورد.

بعدها این مکان با نام های (گلاب به روتون) توالت، مستراح، خلا، سرویس بهداشتی، زور خونه، موال، تالار اندیشه، WCو مهم ترازهمه دست به آب نیز نامیده شده. (اگه اسم دیگه ای هم هست تو نظرا بنویسین)
البته هم اکنون همان نام دستشویی بر سر زبان هاست!
افرادی که دارای اضافه وزن میبوده اند (مثل محسن گوریل) فکر میکنند رجوع مکرر به این محل موجب کاهش وزن آنها میگردد شایان ذکر است که تلاش مکرر ممکن است ناراحتی های قلبی و مغزی را در داشته باشد. برخی از انسانهای لاغر نیز سعی بر اجتناب از این عمل را دارند که سابقه ی ترکیدگی و همچنین برون روی ادرار و مدفوع از نقاط دیگر بدن در این اشخاص مشاهده شده.
دانشمندان و محققان براین باورند که انسان نیمی از عمر خود را در دستشویی به سر میبرد. در اینجا ما همواره با این سوال روبرو هستیم که مردم این مدت گرانبها از عمر خود را چگونه میگذرانند. در زیر به چند نمونه اشاره شده که خالی از لطف نمیباشد :
خواندن روزنامه و برای دستشویی های طولانی هفته نامه (که البته برای دستشویی های ایرانی کمی نامناسب است)
دیدن فیلم های مستند ماهیگیری و در صورت نیاز سریال های ایرانی صدا و سیما که در فعال شدن سیستم گوارشی بدن بسیار مناسب میباشد. (خوب این مورد ممکن نیست چون تقبل هزینه ی دستشویی های تلویزیون دار در ایران کمی مشکل است.)
راه دیگر گذراندن وقت تفکر در موارد مختلف است مانند مسائل سیاسی کشور و مسئولین محترم که گوارش شما را به صورت حیرت انگیزی دگرگون میکند. تفکر در مورد حوادث غیر مترقبه مثل سهمیه بندی دستشویی، بیرون آمدن فیلم دستشویی رفتن شما و یا اهانت به دستشویی ایرانی توسط کشورهای غربی یا گل محمدی ...
همچنین در مواقعی بهتر است تنها به انجام عمل دفع و سپس شست و شوی محل دفع بپردازید و کارهای روزانه ی خود را در جای خودش انجام دهید.
دستشویی محلی پر از آرامش و خلوت و بسیار بی سر و صداست (نه همیشه) و فقط برای رفع سنگینی و تخلیه ی جسمی نیست بلکتاً برای تمرکز و تخلیه ی احساسات و آزادی روح و روان هم مفید است.
متاسفانه بعضی از مسئولین کشور را با این مکان اشتباه میگیرند و از کشور به عنوان محل دفع بهره می جویند.
عده ای هم میخواهند نام این وبلاگ را با مکان نامبرده مرتبط سازند که باید بگویم هر گونه ارتباطی را اینجانب و تمام تیم تولید شخصا (عجب ترکیبی!) تکذیب می نماییم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:40  توسط ممد  |