- آقا خبر داري امروز پسرمون تو مهد چه کار بدي کرده؟
- نه، چي کار کردي پسر؟
- طرف مربيمون کفش پرت کردم!
- به به! آفرين بر تو! درود بر تو پسر گلم!
- چي مي گي مرد؟!!! فهميدي؟!!!
- بله که فهميدم! پسرمون بر عليه ظلم و ستم به پا خيزيده!
- ظلم و ستم کجا بود؟!
- خب حتما مربيشون يه کاري کرده ديگه! نه پسرم؟
- آره! از حرفاش خوشم نميومد. همش مي گفت مسواک بزنين، شبها زود بخوابين.
- خانوم ديدي گفتم؟! پسرم با اين حرکتت آبروي اون مربي ظالم رو بردي! افتضاحي بيشتر از اين براي يک مربي امکان نداشت که مشخص بشه هيچکدوم از بچه ها قبولش ندارن.
- آره! آره! همينطوره!
- آقا فکر نمي کني بيشتر از اون مربي پسرمون آبروي ما رو برده؟!
- ديگه هيچ کس به اون مربي اعتماد نمي کنه. ديگه هيچ کس بچه اش رو به اون مربي نمي سپره!
- آره! آره! همينطوره!
- به زودي اون مربي رو از مهد اخراج خواهند کرد! تو با اين حرکتت از همين سنين کودکي به مبارزه با ظلم و ستم بلند شدي! تو پسر خودمي!
- آره! آره! همينطوره!
- کفش بر مربيون ظالم!
- کفش بر آمريکا!
- کفش بر عزرائيل!
- اسرائيل بود بابا...
- اين افتضاحي که مربيتون به بار آورده...
- افتضاح رو اين پسر به بار آورده!
- ...تا سالهاي سال در ذهن همه افراد مهد باقي خواهد ماند! تا سالهاي سال مردم کفش هاشون رو به نشانه اعتراض به سمت مربي هاي ظالم پرتاب خواهند کرد!
- آره! آره! همينطوره! دفعه بعد با لگد مي زنم تو شکمش!
- چه آبروريزي دوباره اي خواهد شد براي اون مربي!
- ســـــــاکـــــــت!!! باباش. فردا خودت مي ري مهد و همه اينها رو براي مربيشون توضيح مي دي.
- اِ! مگه اخراجش نکردن؟! من فکر کردم با اين افتضاحي که به بار آورده تا حالا بايد اخراجش کرده باشن!
- فعلاً اين پسر ماست که به خاطر لات بازي داره از مهد اخراج ميشه.
- آه (آه از ته دل)... بايد فکرشو مي کردم... هميشه همينطوره... هميشه قدرت در دست ظالم هاست.
_______________________________
يک دوبيتي مرتبط (با نون اضافه!):
گر که خواهي جنگ را رسمي کني بند کفش رسميت را باز کن
نون اضافه: منتها گر مي تواني بعد پرت کردن کفشت بپر! پرواز کن!
_______________________________
يک دوبيتي نه چندان مرتبط:
سالي که شروعش به زمستان باشد "سالي که نکوست از بهارش پيداست"


كه به هركي كه ميگفت برات دعا ميكنم ميگفتم "امسال اگه من هيچي هم نخونم و فقط اين دعاها كار بكنن من 1 تا 10 ميشم!" داشتم تمرين ميكردم واسه اينكه جلوي دوربين بدون تته پته بگم: "من پژمان تكدهقان هستم، رتبه 2 آزمون سراسري هنر سال 87. من از سال 72 به كلاسهاي كانون فرهنگي آموزش ميرفتم!" (البته بماند كه با مشورت با بچهها به اين نتيجه رسيديم كه رتبهي 1 تا 10 مكافات شهرت رو به همراه داره و قرار شده بود من 11 بشم و يكي ديگه از دوستام 12!)
الجثهاي بود كه داشت بهم حمله ميكرد!(همون كه رو بيلبوردهاست) يه بار هم كابوس ديدم كه بعد از اعلام نتايج كارنامهمو تو دست چپم گرفتم و رفتم پيش استاد محترم، نامرد به جاي اينكه بهم آرامش بده با خونسردي ميگه "تو كه با اين رتبه تهران قبول نميشي. خراب كردي پژمان، خراب كردي كردي كردي دي دي دي" وقتي بيدار شدم انقدر ناراحت بودم كه مي خواستم كلهمو بكوبم تو ديوار! اون موقع تازه فهميدم تو تهران قبول شدنم چقدر برام مهمه.
خوبهاست. (تا حالا كه بين همكلاسيها اگر اول نبودم، دوم بودم). ولي رقباي من ديگه فقط اونايي نيستن كه تو هنرستان درخشش سوره تو يه كوچه خلوت تو خيابون شاهين شمالي همكلاسيم بودن، اونايي كه اكثرشون ديپلم رو گرفتن و ترك تحصيل كردن يا رفتن دانشگاه كارداني (كه همون خزهي دريايي نامبرده هم اونجا قبول ميشه). پس فكر نميكنم ديگه اينجا اگه اول نباشم دوم بشم... دارم ميرم واسه سوم شدن! نه بيشتر! فقط بين دو تا دانشگاه شك دارم و تلاشم واسه اوليشه... دانشگاه تهران، دانشكدهي هنرهاي زيبا.