تبليغاتX
اندرمیان
 

عبدالباقر استکانی مثلث ملقب به زاویه در قرن اول هجری قبل از میلاد (قبل از افتتاح برج میلاد) در روستایی به نام بیمارستان از توابع استان جنت آباد چشم به جهان گسیخت.1 باقر در زمان کودکی اش در مکتب ناانتفاعی تحصیل و و در نوجوانی در دارالفنون حرفه ای به کسب مقام دیپلم نائل گشت. وی در جوانی عمر خود را به سهولت طی نمود و سوار بر مرکبی از پیکان خونین رنگ به شغل شریف ترابری مسافر پرداخت. سپس دل بسپارد و شیفته شد و خاطر خواست تا اینکه زنانی اختیار نمود و از هر زن پنج شکم و از هر شکم هفت فرزند حاصل شد. این شد که میانسالی خود را پشت سر نهاده و کهانسالی را پیش رو. او در این مدت آثاری از خود بیفشرد که نامشان چندان مهم نباشد و در امتحان نخواهد آمد. زاویه در هشتمین دهه ی عمر خویش یافت که هیچ از این دنیا نیافته و هر چه تا حالا فهمیده بود غلط فهمیده بود! پس همانا در جستجوی هویت گمشده ی خود پا به غرب شهر گذارد و هیچ که نه... یه چیزایی یافت. باقر سرانجام پس از سالها انتظار در چنین روزی در خانه ی مجردی خویش در کنار برج ملی آزادی، در دهه ی دوم پس از میلاد جان به جان آفربن صد آفرین هزار و سیصد آفرین... بله... سرانجام جان به عزرائیل باخت و خود را تسلیم مرگ یافت.

لازم به ذکر است که عبدالباقر پس از سفر به میلاد و تحول درونی به مناظرالمیلاد شهرت یافت.
مناظرالمیلاد مغربی در سفرنامه ی خود به برج میلاد چنین می نویسد:

چندی پیش منزل اندر سر می کردیم و آفتابگردانه شکنان مقابل ناطق نوری2 مشغول نظاره بر تصاویری متحرک بودیم، که به ناگه روی قبیح نمود. پس افسار3 در دست گرفته، زگیلش4 یافته، بفشرده و سیمایش تغییر دادیم! چنان که مجرای5 پنجم رخ نمود، عجایب خلقتی مشاهده کردیم که ما را بسیار متحیر ساخت. دیوی خاکستری با کلاه خودی نوک تیز به ارتفاع صد و ده گز6 و پهنای یک وجب سر از زمین برافراشته بود و اینطور که پیدا بود تکدانه پایش در خاک فرو برده بودند، مبادا زمین خورَد که روستا نشینان پیرامونش را راه فراری نخواهد بود. گرداگرد سرش مردمانی را به خدمت گرفته تا کلاهش تزئین نموده و سرنیزه اش تیز نمایند. پس بار سفر بربسته، عیال را وداع گفته و به را افتادم. همین که از درگاه منزل برون جستم، دیوی که در گیرنده مشاهده کرده بودم به دیده ام افتاد. چنان مرتفع بود که به نظر از دماوندکوه نیز پیشی گرفته بود. راه خود را به سوی مغرب ادامه دادم. در مسیر، به هر نقطه از سرزمین که پای می نهادم از دیدن رویش محروم نمی شدم. آنگاه بود که با خود سرودم: هر سو که روُم، روی تو بینُم - هر کو بروُم روی تو بینُم - هر وهله تنت سایه بیفکنده زمینُم.
به دیو رسیدم! اندامش برانداز کرده و سعی بر مشاهده ی بالاترین نقطه اش کردم، که گردن جوابگویش نبود! سراییدم:
از روی بلندت، به تو طیاره نیاید / طیاره که هیچی به تو سیاره نیاید
از روی عظیمت همه در بیم و هراسند / از ترس سقوطت همه دور از تو پلاسند
چرخی به دورش زدم، از هر زاویه یکسان دیدمش، گویی که هشت چشم و هشت بینی و هشت دهان دارد و سرش با طوقی به گردنش اتصال یافته بود. چنین شد که به نظم آوردم:
هر سوی تو باشم ز تو یک شکل ببینم / از هیبت والای تو بر خویش ب...نم
چون تقرب یافتم پی بردم که در باسنش دروازه ای دارد و از نگاه بان دروازه جزئیات اندرون را پرسان شدم. پاسخ آمد این دیو که بینی نامش میلاد است و برج ملیست که تنها متعلق به دولت است. این برج دارای هزار سرسرا و هر سرسرایش دارای هزار اتاق و هر اتاقش بطول هزار قدم و هر قدمش معادل هزار سکه ی زر است که با فروش منزل و مرکب و تمامی نوکران و کُلُفتان توان تصاحب نیمی از آن را هم نخواهی داشت. کله اندرش همی مکان اطعام دیو است که توسط بردگان صورت گیرد و گر سیر نشد ز غوره حلوا...نه! ... گر سیر نشد، سرش را به طرفین چرخانده و اسیران را دچار سرگیجه نموده.  پرسیدم چگونه می توان از اندرون دیدن کرد؟ فرمود از خدا که پنهان نیست از شما هم هر جا که باشید پنهان نخواهد شد فلذا نام خود در این طومار هزار تکه نویس و گریز، یحتمل اقبالت آید و ده سال دگر نامت درآید و مجوزت صادر گردد. آه از نهادم بپا خاست و در همین حال که به پا می خاست صدای فریادی شنیدم که کماکان نزدیک تر می شد، صاحب صدا را جویا شدم که نیافتم. نگاه بان رو به من نطق نمود این صدای برده ایست که یا نافرمانی کرده یا فعلش7 به پایان آمده که همزمان عمرش به پایان باید! پس دیو او را به پایین پرتاب و از سنگینی او بر سرش رهایی یابد، از این رو درمان خانه ای در کنار دیو احداث شده، افرادی که جان سالم به در برند توسط طبیبان ترمیم گشته و به بالای سر دیو باز گردند و دوباره به کار مشغول شوند.
از فرمایشات مردک به تنگ آمدم و با کوله باری از نومیدی و عجب! به ولایت رجعت نمودم.
پس از بازگشت به وطن وقایع دیو میلاد را بازگفتم و حکیم الحکما محکوم، گفته هایم را در کتابی به رشته ی تحریر درآورد که توصیه می کنم آن کتاب را نیز بخوانید و حتما هم نسخه ی انتشارات ققنوس را بخوانید که بهتر ترجمه شده. کجا بودم؟! ؟ هان! سپس سنگی را که زیرکانه از دیواره ی بدن دیو تراشیده بودم به قیمت هزار سکه ی نقره فروختم و با حاصلش به اختراع مرکبی برای سفر به دیو پرداختم...
سفرنامه ی میلاد در اینجا به پایان رسید اما عبدالباقر دست از تلاش خود بر مداشت و هنگام آزمایش وسیله ای که اختراع نموده بود از بالای بام منزلش سقوط کرد با چشمانی آکنده از امید رو به برج ملی میلاد به ملکوت اعلی پیوست. زاویه، با عمل خیره کننده اش به جهانیان اثبات کرد که بدون بلیت نمی توان از برج میلاد دیدن نمود.
طبق روایاتی هفت سال پس از مرگ عبدالباقر بلیت بازدید از برج میلاد توسط پیکی بادپا به سر قبرش آمد. پسرش بعدها بلیت پدر را در E-bay به مبلغ صد سکه ی طلا بفروش رساند و نام پدرش را از خاطره ها بیرون آورد.


مثنوی دوازده بیتی ستایش از منظومه ی میلادیِ مناظرالمیلاد می باشد که در زیر آورده شده.

ای تو که قدّ و قامتت همچو سرو                 نصف نمایت شده در دود محو
روی عظیم تو چو زاینده رود                    خشک و کثیف و لجن و گند و کود
فر و شکوهت چو دماوند کوه                         مدت احداث تو چون عمر نوح
هر گَز تو، صد زر و دینار و سیم                         از در تو رد نشود یک نسیم
طرح تو را دست مهندس نواخت                دور سرت هاله ای از نور ساخت
در سر تو کرده فرو سوزنی                                    تا ز دگر برج، تو بالا زنی
آهن و سنگ و شیشه کردی به تن                در تو چرا نیست نماد از وطن
پیش تو شهیاد سرافکنده شد                           شاه بُد از آمدنت بنده شد
هر که ز بالای تو پرتاب شد                          تا برسد خسته و بی تاب شد
ای خر تک شاخ به قدت نناز                             از تو مهم تر دکل برق و گاز
گر بدهد زلزله رخ، ای صنم                     آماده شو، هین که بپاشی ز هم
کاش که روزی برویم اندرت                                گر نه ز این در، ز در دیگرت


لغات دشوار:
  1. گسیخت: گشود، پاره کرد، جر داد
  2. ناطق نوری: تلویزیون، تی. وی، رئیس مجلس چهارم و پنجم
  3. افسار: کنترل، اهرم هدایت
  4. زگیل: دکمه، سامانه ی فشارنده
  5. مجرا: کانال، دریچه
  6. گز: واحد اندازه گیری در قدیم، از سوغات شهر اصفهان
  7. فعل: کار، کردار > فعله: کارگر

صوانح حذف رفته:
(اولی از اینجا هم حذف رفت)
با C-130 هم نکند کس به تو برخورد / با دیدن تو، گ.ه نتواند خلبان خورد
بیت دیگری نیز هست که متقاضیان برای دریافت آن می توانند به ما اطلاع دهند

نکته: هیچ گونه جنبه ی سیاسی در این مطلب وجود ندارد و اگه چیزی دیدین تشابه اسمیه.
اطلاعیه: ای مردم سَخاوتمند، ای گوهران خیراندیش، در راستای برجای ماندن سایت ارزشمند ویکی پدیا (فارسی)، کمک های نقدی خود را تا سقف شش میلیون تومان جمع کرده و در این کار خیر سهم به سزایی از خود داشته باشید. با تشکر (از وبلاگ چند قدم نزدیک تر به خدا یاد بگیرین)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:57  توسط ممد  | 

1

گذشت! چی گذشت؟ کنکور عملی هم گذشت. همین جمعه بود. به هر بدبختی (یا خوشبختی) بود اون رو هم گذروندم و حالا منتظر اعلام نتایج این یکی هستم، در خان ششم از هشت خان کنکور هنر! یکی هم بیشتر از هفت خان رستمه! خان یکم: برافکندن داوطلب، غول کنکور سراسری را! خان دُیُم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان سیُم: انتخاب رشته. خان چارم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان پنجم: سر بریدن داوطلب محترم، دیو کنکور عملی را! خان ششم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را! خان هفتم: انتخاب رشته. خان هشتم: انتظار داوطلب، اعلان نتایج را!!! البته این موضوع هیچگونه منفعت مادی و معنوی برای شما خوانندگان محترم وبلاگ ندارد و تنها دلیل این که آن را اینجا مطرح کردم این بود که سالها بعد، وقتی که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو اندرمیان بودم به نوه ی محترم بگویم "پسر بیا اینجا رو بخون ببین اون زمان با چه بدبختی ای کنکور میدادیم! همه اش اظطراب اعلام نتایج داشتیم! همیشه یه نتیجه ای بود که ما منتظر اعلامش باشیم!!! اما تو که این چیزا رو درک نمی کنی. اصلاً شما که کنکور ندارید هیچ وقت نمی فهمید ما چه می کشیدیم. حالا پاشو برو اون تلفن رو بیار می خوام زنگ بزنم به ممد ببینم پست بعدی رو اون میزاره یا من بزارم؟"

 

2

شد! چی شد؟ برکنار شد! کی شد؟ کردان شد! چرا شد؟ چون استیضاح شد! چرا استیضاح شد؟ چون جعلی بود! چی جعلی بود؟... دیگه اگه این رو هم ندونی خیلی از دنیا عقبی! اول می خواستم راجع به برکناریش طنز بنویسم، اما هر کاری کردم نشد! یعنی مونده بودم وقتی خود جلسه استیضاح از طنزهای مهران مدیری خنده دارتر و از هشدار برای کبرا 11 مهیج تر بود، من دیگه چی بنویسم که از اون هم بهتر باشه؟! به تمامی کسانی که خیلی وقت است یک دل حسابی نخندیده اند پیشنهاد می کنم فیلم جلسه استیضاح کردان رو از سیریش سیما تهیه کرده و ساعتهای خوشی را در کنار خانواده خود تجربه کنید! (فردا می بینی همه کسایی که از کنارت رد می شن دارن راجع به فیلم کردان صحبت می کنن: "دیدی اونجاشو که می گه من به خاطر شرع و اسلام استعفا ندادم؟! ها ها ها ها!!!" "دیدی اون مَرده چه باحال مدرکه رو رو کرد که تازه دانشگاه آزاد هم ازت نخواسته بری تدریس کنی و خودت التماس کردی که استخدامت کنن؟" "شنیدی می گن مدرک دوم دبستانش هم مردودی بوده؟" "دیدی بازیگر نقش اوله یه جاش می گه به جای استیضاح من آمریکا باید محاکمه شود؟ اونجاش دیگه ما مردیم از خنده!" "دیدی خودشو با شهید بهشتی مقایسه می کنه؟ ها ها!!!" چند وقت بعد هم فیلم دوش میاد با اسم "بازگشت بهشتی!")

چند روز پیش یکی زنگ زده بود ماهواره می گفت "من از دانشجوهای کردان بودم، ایشون همیشه از خاطرات آکسفورد و تجربیاتش و شیوه تدریس اونجا تعریف می کرد! حالا یه وقت نگن مدرک استادتون تقلبی بوده مدرک شما هم باطله؟!"

 

3

شد! چی شد؟ اوباما شد! چی؟! یارکشی؟! نه! کسی با ما نشد! اوباما یک اسمه! باراک اوباما! منظورم اینه که اوباما رئیس جمهور امریکا شد. اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا. نمی دانم باید درباره اش چه بگویم. خب از اول به راحتی می شد حدس زد که اوباما رای می آورد. خب من چی بگم؟... اصلاً این شماره هیچ قصد خاصی به جز یک اطلاع رسانی ساده نداشت. می گذارمش واسه سال ۱۴۲۶ همان موقع که در سن ۵۷ سالگی در حال مرور آرشیو هستم، شاید یک وقت خواستم بدونم اوباما کِی رئیس جمهور شد. یا اصلاً شاید همون موقع نظرم راجع به سیاست هاش رو نوشتم!

 

4

گشت! چی گشت؟ محروم گشت! کی گشت؟ تیم بسکتبال معلولین گشت! چند وقت گشت؟ تا سال 2012 گشت! از چی گشت؟ از هر بازی ای خارج تر از ایران گشت! چرا گشت؟... این پرسش برخلاف پرسش های قبلی دارای دو پاسخ متفاوت است. یکیش مخصوص مسئولین است و دیگری مخصوص افراد غیر مسئول. اصلاً قضیه از چه قراره؟ قضیه از این قراره که مرگ بر آمریکا! نه، اشتباه شد. قضیه از این قراره که تیم بسکتبال معلولین در مقابل تیم آمریکا بازی نکرده. چرا؟ حالا می رسیم به همون دو پاسخ. مسئولین می گویند دلیل بازی نکردن افراد تیم بسکتبال معلولین این بوده که زمان بازی ها تغییر داده شده و به اونها خبر نداده بودند، اما افراد غیر مسئول (که گویا دست اندر کاران مسابقات هم جزو این دسته از افراد هستند و به سیاست خیلی علاقه ندارند) نظر دیگری دارند، که همین نظرات باعث شد تیم بسکتبال معلولین ایران تا سال 2012 جزو طبقه محروم جامعه محسوب شوند! البته غیرمسئولین افرادی بس غیر مسئول و غیر متعهد هستند خب و آدم نیستند اصلاً و نظراتشان هم آدم نیست! (دوست دارم بدونم اگه محروم نمی شدن باز هم می گفتن دلیل بازی نکردن تغییر زمان مسابقات بوده یا اون موقع تو بوق و کرنا می کردن که "درود بر غیرت و صلابت قهرمانان و پهلوانان ملی ما!"؟) حالا چند درصدتون از این قضایا خبر داشتید؟ احتمالا 5 یا فوقش 6/5 درصد. اما حالا به یمن وجود خبرگزاری هایی مثل "اندرمیان پرس" درصد بسیاری (نزدیک به صد در صد) شما از اتفاقات این چُنینی با خبر می شوید. در اینجا من و دیگر همکارانم تا بخش بعدی خبر شما بینندگان عزیز را به خدای بزرگ می سپاریم! خدانگهدار!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 14:30  توسط پژمان تك‌دهقان  | 


چند سالته رئیس جمهور کوچک؟                               سنت زیاده دیگه نیستی کودک
میلادتون با هم شده مصادف                       شاه، ولیعهد، کوروش، بهنود، دهقان، تک!
برای تو کاپشن نو خریدم                                   گفتی که من دلم می خواد عروسک
رد نکن این بسته ی پیشنهادی                               هر کی ندونه می گه بی سوادی
(بدونه هم باز میگه بی سوادی)
به من نگو تو اهل گفت و گویی                                    حرفات نداره دیگه رنگ و بویی
سفر های استانی رو دوست داری                                 مردمو هر جا سر کار میذاری
این دفه که رفتی سفر به شمشک                                      برام بیار آلوچه و لواشک
پرونده ی هسته ایتو آوردم                                 با کاغذاش درست می کردی موشک
دیدی؟! دوباره مثنوی غزل شد                                       یادت میاد اگر بری فلاش بک
تو عکس دیدم می خوابی روی زمین                              تو خونتون، مگه ندارین تشک؟!
اسم خلیج فارسو کردی عرب                                   نه تنبونی مونده نه حتی خشتک
(منظور اینه: تنب بزرگ و کوچک)
چند ساله رفتارت خیلی عجیبه                                       دیگه عیالتم به تو کرده شک
از آقای "سه نقطه" در هراسی                       وقتی می ری پیشش می پوشی پوشک
الهام همیشه بوده در کنارت                                    خودت مثل زاپاسی اون مثل جک
با چاوزم زیاد داری می پری                                     باهاش میری کوهستان بروک بک
با لری کینگ تو کانال سی ان ان                                 جای جواب، سوال میدادی کلک
هنگامی که می خندی قرمز میشی                            بچه بودی زدی واکسن سرخک؟
نقش یوزارسیف رو نکردی بازی                                    زلیخا از خوشحالی زد یه پشتک
موی سرت چطور حالت میگیره                                  تف می زنی یا شامپو سیر پرژک؟
خلاصه سعی کن که دیگه نباشی                             --رئیس جمهور-- ، تولدت مبارک!*



من اومدم به وبلاگت سر زدم             تو هم بیا! پیوندتم مبارک!

توضیحات:
*خط های تیره در دو طرف بدین معناست که عبارت رئیس جمهور را می توان به هر دو سو چسبانید.

                                                                                                                           ممد


از آمریکا بُریدی، تو مملکت تو ر...ی                     از زندگی چه دیدی، فقط کاپشن خریدی؟
مثل یه قرص ماهی، همیشه سر به راهی                  از دست تو فرار کرد، کتایون ریاحی

                                                                                                                     من و اون


یک روز با محمود

اون روز محمود از صبح حال خوشی نداشت. دلش گرفته بود. اما حتی نمیدونست چرا. اولش فکر کرد شاید چون جمعه است و "بازم این جمعه نیامد آقا" دلش گرفته... اما بعد که دقت کرد فهمید که اصلاً اون روز جمعه نیست و دوشنبه است. احساس می کرد خیلی تنهاست و هیچکس دوستش نداره. اونقدر این حس براش عجیب بود که حتی سر کارش هم هیچ تمرکزی روی کاری که انجام می داد نداشت و تمام مدت تو فکر بود.

برای محمود روز کاری سختی بود. اما بالآخره با هر بدبختی ای که بود اون روز رو گذروند و به شب رسوند و در توالت محل کار لباساشو عوض کرد و کت و شلوار مرتب و منظمش رو پوشید تا خانواده ش متوجه شغلش نشن. تقریباً 4 سال می شد که شغل واقعیش رو از خانواده ش پنهان کرده بود و تو خونه دائماً وانمود می کرد که شغل جدیدش ریاست جمهوریه! هرچند زنش هم همیشه می دونست که محمود لیاقت ریاست جمهوری رو نداره، اما چاره ای جز باور کردن حرفهاش نداشت. محمود با فکر به دروغی که سالهاست به خانواده اش گفته و تاکید کرده که به کسی نگن و زنش به بتول خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و بتول خانم به خدجه خانم گفته و تاکید کرده که به کسی نگه و... خلاصه دهن به دهن در کل ایران پخش شده (و همه هم باور کردند!)، و با مقایسه آن با بدبختی های خودش، خنده اش گرفت...

یک ساعت و 45 دقیقه بعد، محمود در احوالات خودش، و غرق در تفکر به این موضوع اساسی که "علم بهتر است یا نسبت؟" به ایستگاه سر کوچه خودشان رسید. از اتوبوس پیاده شد، از عرض خیابان رد شد و برای بقال سر کوچه (که سالهاست گوجه فرنگی را ارزان می فروشد) دستی تکان داد.

- ایشالله خسته که نیستید آقای رئیس جمهور؟

- سوال خوبی بود!

- آقای رئیس جمهور، این پسر ما هنوز منتظر اعلام آمادگی شما برای همکاریه ها.

- آمریکا هم سالهاست منتظر اعلام آمادگی ما برای مناظره است عمو جان! (لبخند تا بناگوش که یعنی مثلاً شوخی کردم!)

- بی مزه

- امممم، برای وزارت؟ ببینم چی میشه... گفتید چه مدرکی داره؟

- مثه خودتون... دکتره... دکتراشو از آکسفورد گرفته!...

محمود در آسانسور خانه دائماً در فکر کُردان بود، و کمی صلوات نثار روح پدر و مادر وی کرد که از بعد از دکترای اون یکهو همه آدرس جاعل محترم رو پیدا کردن! و البته هنوز هم آن سوال اساسی گوشه ای از ذهنش را به خود مشغول کرده بود: "علم بهتر است یا نسبت؟"...

- سورپرایز!


این اولین جمله ای بود که وقتی در خانه را باز کرد با فریاد مردم شنید. چندین نفر... نَه... ده ها نفر... نَه... صد... صدها هزار... میلیون ها نفر که برای خوشامدگویی و تبریک تولد به رئیس جمهور منتخب مردم در خانه وی صف کشیده بودند، آنچنان صف کشیده بودند که جناب آقای احمدی نژاد مسیر 12 ثانیه ای درب منزل تا توالت را در عرض 5 ساعت و نیم... رُندش کنیم 6 ساعت، پیمودند. همین الآن خبر رسید که شد 6 ساعت و 7 ثانیه، و با اختلاف دو صدم ثانیه رکورد جهان رو زدند و تو کتاب رکوردهای گینه ثبت می شه (گینه بیصاحب!)

محمود که با تعجب و شادی زاید الوصفی شاد بود تازه دلیل این که اون روز اونقدر براش دلگیر بود رو فهمید. به خاطر این که اون روز روز تولدش بود و چون کسی بهش تبریک نگفته بود ناخودآگاه غم روی دلش نشسته بود. اما درود بر غیرت این مردم همیشه در صحنه که یک لحظه هم نتونستن غم رئیس جمهور منتخبشون رو تحمل کنن، درود بر شجاعتشون، بر صلابتشون، بر فضاحتشون! نه... بلاهت... نه... همون صلابتشون...

مهمانی بزرگ و مجللی بود. افراد بزرگی هم به عنوان مهمان دعوت شده بودند. مهمانان به سختی در کنار هم جا شده بودند و محمود در عجب بود که چطور این همه مهمون اینجا چپیده اند؟ مخصوصاً این که افراد بزرگی هم به عنوان میهمان دعوت شده بودند.

محمود که به کل خستگی کار روزانه رو فراموش کرده بود به اکثر مهمانان خوش آمد گفت. البته به بعضی از مهمانان ویژه خوش آمدی ویژه گفت...

و به بعضی ها ویژه تر...

و به بعضی ها...

- سلام محمود...

محمود برگشت و در کمال تعجب بهترین دوستش رو دید.

- به! سلام الهام جون!... خوبی عزیزم؟!

غلامحسین الهام یک مرد است

- خوبم... تو فکر بودی... چیزی شده؟

- هیچی... یه سوالی چند وقته ذهنمو مشغول کرده... حالا من از شما این سوالو می پرسم... "علم بهتر است یا ..."

- دکتر باید برقصه از علما نترسه... دکتر باید برقصه از علما نترسه...

مهمانان که بیش از این توان تحمل نداشتند با فریادهای خود دکتر را به اجرای حرکات موزون دعوت کرده و باعث شدند سوال او ناقص بماند... اما محمود تا به حال غیر از این که هر شب جمعه برای زنش و به دور از چشم دیگران کمی حرکات موزون انجام داده تجربه ای در اجرای این امر در مقابل چشم نا محرمان نداشته... مخصوصا این که...


اما خب تا به حال سابقه هم نداشته که برای او جشن تولد بگیرند... پس...

در اینجا محمود برای اولین بار به استعداد خود در انواع سبک های موسیقی از قبیل خالتور، ترنس، متال و... پی برده است

 

آن روز برای محمود بهترین روز زندگیش بود... از بعد از اون روزی که گوینده اخبار هم شایعه ریاست محمود را باور کرد، هیچ روزی برایش به این قشنگی نبود. شور باور نکردنی میهمانان و مقاومت بی حد و حصر آنها در مقابل دشمنان ایران و اسلام وافعاً تاثیرگذار بود. اما به غیر از همه این ها نکته ای که باعث شادی بیش از حد محمود شد این بود که  فهمید علما نه تنها هیچ منفعتی برای کشور ندارند، بلکه باعث مدرک گرایی بی فایده در کشور می شوند، در حالی که این اقوام و آشنایان و بستگان هستند که همیشه به فکر انسان هستند و در تنهایی های کشور به درد ملت رسیدگی می کنند و شاد می سازند ملت را! پس آن شب محمود به سوالی که چند وقت بود ذهنش را مشغول کرده بود پاسخ داد و خودش به پاسخ خودش نمره بیست داد!

پژمان تک دهقان           

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 19:54  توسط من و اون  | 

 

- پسر، آروغ زدن كار بديه، مخصوصا تو جمع و تو مهموني‌هايي مثل الآن... ديگه اين كار رو تكرار نميكنيا... حاليت شد؟!

- اِ...! چرا اينقدر با بچه بد حرف ميزني؟ خب مي‌ترسه... حالا ببين من باهاش چطوري صحبت ميكنم... ببين پسر گل مامان، اين كاري كه تو الآن كردي كار خوبي نيست و يه بي‌احترامي محسوب ميشه. بعد مردم ناراحت مي‌شن و فكر ميكنن تو دوستشون نداري... تو كه اين قصدو نداري؟

- خب نه. ولي اگه اين كار كار بديه پس چرا ديروز كه تو خونه نبودي و بابا دوستاشو آورده بود همش آب با چيپس و ماست موسير ميخوردن و همش آروغ مي‌زدن و مي‌خنديدن؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:26  توسط پژمان تك‌دهقان  |