تبليغاتX
اندرمیان
 

 

يك ساعت قبل:

- پسر اين چيه از صبح تا حالا نشستي پاش تلويزيونو اشغال كردي؟

- قارچ خور!

- پاشو ببينم... كانال 1 اخبار داره... بزن اون كانال...

 

يك ساعت بعد:

- بابا، كانال 2 كارتون داره... تو رو خدا بذار ببينم ديگه...

- وايسا... يه دقيقه وايسا الآن اين مرحله تموم ميشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:24  توسط پژمان تك‌دهقان  | 


آنچه گذشت: محمود سفری داشت به خلیج عربی، و دیدار با سران کشورهای دور و بر، و بحث بر سر تنبان و پدر موسی که شکست میخورد و به کشور باز می گردد. چند ماه بعد شبی محمود در حال دیدن خواب هفتمین امام (پادشاه سابق) بود که ناگهان ...

دیلیلینگ... دیلیلینگ ...
دیلیلینگ... دیلیلینگ (به صدا در آمدن زنگ تلفن)
- منزل رئیس جمهور، بفرمایید:
- سلام میتونم با آقای دکتر صحبت کنم؟
- سوال خوبی بود ...
- اِهم ببخشید تشریف دارند آقای دکتر؟
- من از شما میپرسم رئیس جمهور مملکت این وقت شب کجا می تونه باشه؟
- اوممم... خونشون؟
- آیا ممکنه؟
- خونتون؟
- آیا صلاح مملکت در این است؟
- آهان حالا فهمیدم خودتون هستید.
(صدای خانواده ی احمدی نژاد از پشت تلفن: گل گفتی آی گل گفتی، دیدی ریدی! مثل یه بلبل گفتی، دیدی ریدی!)
- دکتر من ارادت مندم.
- منم احمدی نژادم.
- دکتر خیلی عذر میخوام که بد موقع مزاحمتون شدم.
- خواهش میکنم منزل ما در بست در اختیار شماست.
- آقای رئیس جمهور من یه خبر بدی برای شما و خانوادتون دارم. میتونم این خبر رو بگم؟
- پسرم...
- بله دکتر پسرتون.
- ...(پسرم) من از تو یک سوال میپرسم خبر بد یعنی چه؟ ... بله پسرم هم سلام می رسونه.
- بچه های کلانتری محل گرفتنش
- دستشون درد نکنه واقعا ما اگر چنین جوانانی تو کشورمون نداشتیم چی کار میخواستیم بکنیم؟اینقدر زحمتکش اینقدر ایثارگر من از همین جا دست معلمای کلاس اولشونو می بوسم.... حالا این مجرم بی دین و بی پدر کی هست؟
- اممم ... پسر شما ...
- دستبوس شمان.
- نه آقای احمدی نژاد بچه ها پسرتون رو گرفتن.
- (با لبخندی دلنشین) چطور ممکن است !...
(زن احمدی نژاد گوشی را می قاپد): چی میگی مرتیکه پدر صلواتی (صدای صلوات از خانه ی محمود) این پسر تا حالا دستشو جلوی باباش دراز نکرده ... سر سفره ی پدر مادر بزرگ شده ... نذاشتم یه لقمه گوجه ی حروم از گلوش پایین بره ...
(محمود همچنان لبخند میزند) پسر من بی گناهه... (جیغ و داد) آی خدا ... آی مردم ... آی...بیاین ببینین این چی میگه...
- ببخشید میشه گوشی رو بدین به همسرتون !؟
- چند لحظه گوشی خدمتتون باشه ....
ا.ن : سلام علیکم
- ! آقای ا.ن اگه میشه لطف کنید بیاین کلانتری اینجا بحث رو ادامه بدیم.
- بله صبر کن کاپشن سفیدم رو بپوشم الان تشریف میارم.


(دقایقی بعد)
- یا الله ... بفرمایید.. بفرمایید خواهش میکنم بلند نشید (در حال دست تکان دادن در هوا) خیلی ببخشید نصف شبی زابراتون کردم... (در حال رو بوسی با سربازان)
- آقای احمدی نژاد از این طرف لطفا.
- خوب.. این آقا مهدی ما که اذیتتون نکرد!
- بفرمایید بشینید لطفاً اینجا متعلق به خودتونه.
مهدی: سلام پدر
ا.ن: سلام پسرم چه خبر از اوضاع مملکت؟
سرهنگ غفاری از در وارد شد و با دیدن ا.ن گفت: آقای احمدی نژاد خیلی از دیدنتون خوشحالم این وقت شب اینجا چه کار می کنین؟
ا.ن: شما که به ما سر نمی زنید بالاخره باید صله ی ارحام رو بجا آورد دیگه.
- اِ اِ اِ این جوان رشید پسر شماست!؟
- نوکر شماست. البته در نظر داشته باشید ما تا حالا پامون به اینجور جاها باز نشده. ما کلهم خانواده ی آبرو داری هستیم.
- ای بابا ما فکر کردیم ایشون پسر محمود احمدی نژاد (فرهنگ)ه! چه اشتباهی، من خیلی شرمنده ام...
مهدی: من که گفتم اشتباهیم.
ا.ن: آمریکا شرمنده باشه عدالت باید برقرار بشه قوانین باید برای همه یک سان باشه.
سرهنگ: آخه آقای...
(پس از 5 دقیقه کشمکش)
- ما ایشونو در حین درگیری با چند تن از اوباش محل دستگیر کردیم. ملاحظه کنید چه به روز پسرای مردم آورده سر تا پاشون خونی شده.
محمود رو به پسرش کرد و گفت: پسرم چرا با گنده تر از خودت درگیر می شی؟
مهدی سرش را پایین انداخت و گفت: پدر شما خودتان با آمریکا درگیر می شید. من هم شما رو الگوی خودم قرار دادم.
- درسته آمریکا آدم بدیه و با ما بده، در ضمن باید ابتدا براشون نامه نوشت و نصیحتشون کرد.
- پدرجان من قلم و کاغذ همرام نبود و بالاخره مجبور شدم باهاشون درگیر بشم.
- سوال من اینه .. چه چیزی باعث شد تو با اونها برخورد فیزیکی کنی؟
- من یه کیلو گوجه خریده بودم داشتم برمیگشتم خونه که یکی از اراذل گفت چطوری متی اون بابای اسکُلت* چطوره؟... منم عصبانی شدم و کیسه ی گوجه رو پرت کردم طرفشون.
- من به تو افتخار میکنم پسرم.... ولی تو فکر اینو نکردی که گوجه به این گرونی رو هدر دادی؟
- بابا مگه یادت رفته سر کوچه ی ما که ارزون میده!
سرهنگ: پس اینا خون نبودن!
ا.ن: خوب جناب سرهنگ حالا که همه چیز مشخص شد پسر ما رو آزادش کنین بره ... فردا عروسیشه اگه آقای مشایی بفهمه واسمون گرون تموم میشه!
- پس شیرینیش یادتون نره . البته باید برای آزادی موقتش کسی رو داشته باشین که ضمانتتون کنه.
- امممم مهدی! شماره ی سردار زارعی چند بود؟
مهدی: صفر نهصد و سی و شش ...
دیلیلیلیلینگ!....
(لحظاتی بعد)
سرهنگ: سردار مشغول خواندن نماز جماعت هستند.
ا.ن: به به چه کار نیک و پسندیده ای ایشالله قبولشون باشه.
سرهنگ: خوب راه دومی هم وجود داره می تونید سندی، وثیقه ای، چیزی بذارین که ما موقتا آزادش کنیم.
ا.ن: اممممم مهدی! اون سند چشم انداز 20 سال آینده دست توئه؟
مهدی: نه پدر !
ا.ن: خوب این پسر ما فعلا دستتون باشه تا من برم سند و پیدا کنم.
(20 سال بعد)
ا.ن: سلام سرهنگ، پسر ما چطوره؟ اذیت که نمیکنه؟... براش کمپوت گوجه آوردم.
سرهنگ: سلام آقای رهبر، پسرتون تو انفرادیه، نمیتونید ببینینش. امروز سر ناهار یه کاریکاتوریست که عکس شمارو کشیده بوده رو حسابی زده، گلاب به روتون رو صورتشم یه لایحه ی دو فوریتی کرده.
ا.ن: من بهش افتخار میکنم.
- حاج آقا می گن گوجه گرون شده چرا آخه؟
- نه آقا اینا همش شایعست بیا میوه فروشی سر کوچه ی ما همون کیلویی هفتصد هزار تومنه.
- این چرخه ی هسته ای چی شد آقای رهبر؟
- سند 20 سالش دست دوستانه، به امید خدا دستیابی می کنیم.
- انشاءلله!
و اینگونه بود که مهدی در زندان به اجرای عَدالت پرداخت و پدرش هیچ وقت نه به چرخه ی سوخت هسته ای دستیابی کرد نه به سندش...
... پس نشد آنچه نشد.

نتیجه ی اخلاقی: هر کاری کنی پسرت ازت یاد می گیره می بینی پس فردا اونم داره همین کارو می کنه. پس مواظب رفتارت باش!
نتیجه ی غیر اخلاقی: می خوای سایتمون فیلتر بشه؟


پاورقی:
اسکل = تلفظ دیگر اسگل، نام پرنده ای ست
عکسها از فارس نیوز و مهر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط ممد  | 


وبلاگ: حرف های نه چندان مهم
http://kamparvar.blogfa.com/

ـ نام؟
کامپرور

ـ نام نیک؟
از دست داده مخ

ـ جنسیت؟
دو جنسه ی مایل به کرگدن

ـ سن؟
بیشتر

ـ سبک نوشتاری؟
طنز، اغراق، همه چی
(دوست داشتم شاعر بشم ولی نشد. داستان هم چند تا گفتم که تو وبلاگ هست)

ـ سابقه؟
چند تا وبلاگ داشتم تا حالا که همشون بلعیده شدن، این یکی رو قراره تا آخرعمر داشته باشم.

ـ وبلاگ مورد علاقه؟
http://magicbird.blogfa.com/
http://andarmian.com/

ـ وبلاگ مورد تنفر؟
وبلاگ احمدی نژاد

ـ محل تولد؟
سرزمین خرگوش های خسیس

ـ یه خاطره؟
امروز به جای خمیر دندون ویتامین a+d مالیدم رو مسواک حواسم نبود مسواک که زدم دهنم چرب شد تازه فهمیدم چه غلطی کردم!

ـ با شنیدن این آهنگ چه احساسی بهت دست می ده؟ (دین دین دی دین دین دین دین دی دین دین دی دین)
می رم فضا و اونجا دارم ایستاده می شا...م.

ـ از چه نظراتی خوشت میاد؟
از نظرات نه چندان مهم.

ـ اگه یه روز فیلتر بشی چی کار میکنی؟
یه وبلاگ درست می کنم و توش فیلترشکن پخش می کنم.

ـ یه سوال از خودت بپرس و جواب بده.
۱. میوه ی مورد علاقه: میوه ی ممنوعه
۲. دختره از کامپرور پرسید: فکر می کنی تا آخر عمرت بازم عاشق بشی؟
کامپرور: ببین بهتره همینجا رابطه مونو قطع کنیم.

ـ یه جمله ی آموزنده بگو.
من یه شعار کلی دارم توی زندگیم من به سه چیز اعتقاد دارم :
دوم : خودم
سوم : هیچ چیز

ـ همین الآن یه پست بذار.

می گویند

می گویند: دوره ی انسانهای بزرگ به پایان رسیده
نه، انسانهای بزرگ همچنان هستند ولی دیگر به چشم نمیایند
مخفی هستند
من، خود یکی ار آن انسانهای بزرگ هستم
مرا نمیتوانی اندازه گیری کنی
بزرگی من آنقدر است، که تو بخواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط من و اون  | 

 
 
ماجراهای من و پسرم 5 (نمایشگاه کتاب)

1)

- خب پسرم... اينجا مصلاست... اون سالن‌هايي هم كه اونطرف هستن و سقف دارن توشون نمايشگاه كتابه...

- اِ! بابا! از اين سوتا برام مي‌خري؟

- اينا غير بهداشتيه پسرم... ببين آقاهه گذاشتته تو دهنش كثيف شده!

- خب خنگ كه نيستم! همون سوتي كه تو دهنشه رو كه به ما نمي‌ده، يكي ديگه مي‌ده!

- اي بابا... آقا يه دونه از اين سوتا بده...

- بابا بابا بابا بابا! يكي از اونا كه دست اون يكي آقاهه‌ست هم برام بخر!

- بادكنك؟

- آهان! آره... از اين درازاش!

- آقا يه بادكنك بدين...

- اون يكي آقاهه رو! لواشك مي‌فروشه!

- نه ديگه... لواشكاي اينا خيلي غير بهداشتيه...

- من مي‌خوااااااااااااااام!

- خب! باشه! باشه! آقا بي زحمت يه لواشك بديد...

- بابا يه دونه از اين جاسوييچيا ميخري؟

- چشم..

- از اون شانسي‌ها چي؟

- باشه...

.

.

.

- بابا! يه دونه از اينا برام مي‌خري؟...

- پسر آخه صبر كن بريم تو نمايشگاه! من موندم آخه "رنده‌ي هويج در طرح‌هاي مختلف خرد كن" به چه درد تو مي‌خوره؟!!!

 
۲)

- «يك روز صبح، گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشره‌اي عظيم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابيده بود و سرش را كه كمي بلند كرد شكم قهوه‌اي گنبد شكل خود را ديد كه به قسمت‌هاي محدب و سفتي...» پسرم؟ مطمئني كتابي كه مي‌خواستي همينه؟!

 
3)

- اِ!!! آقاي قلقلي!!! آخ جوووون! آقاي قلقلي سلام! خوبيد؟ شما هم اومديد اينجا كتاب بخريد يا فيلمبرداريه؟ آقاي قلقلي، شما خيلي قشنگ برنامه كودك رو اجرا مي‌كنيد... پسرم هميشه برنامه‌هاي قشنگتون رو نگاه مي‌كنه... پسرم خيلي دوستتون داره... پسرم هميشه دوست داشت يه بار شما رو از نزديك ببينه... آقاي قلقلي، مي‌شه يه امضا واسه پسرم بديد كه فردا بره مدرسه به دوستاش نشون بده؟

- بابا! اين آقا كچله كيه؟ دوستته؟

4)

از قديم عادت دارم تا از نمايشگاه كتاب مي‌رسم خونه كيسه‌هاي پر از كتاب رو خالي مي‌كنم و شروع مي‌كنم...

- چراغها را من خاموش مي‌كنم... بادبادك باز... خسي در ميقات... سينوحه... كليدر... خاطرات يك مغ... راز داوينچي... مسخ...

- بابا! به كتابهاي من دست نزن!

- يه كتاب‌هاي تو كاري ندارم پسر... دارم دنبال "تن تن در تبت" خودم مي‌گردم.

«پژمان»


بدون شرح!

 

 

 

 

 

 

 

 


برادر سیاوش قمیشی در غرفه ی اندرمیان

 


اندرون بینی ات انگشت بود                   محتویّاتش ولی یک مشت بود
صحنه را دیدم من از آن فاصله                          لنز را از واید بردم تا تله
دیدی اما لنز دوربین را چه زود                     کار تو خیلی هنرمندانه بود
دست خود بیرون کشیدی از دماغ           اوفتاد از دست تا بینی فراغ(ق)
هین که تصویرت رسید اندرمیان                     مو نداران دگر را شد زیان
کله ات بین سران توی قاب                      می درخشد همچو نور آفتاب
حال از من یک نصیحت را بدار                 دست خود را از دماغت در بیار
 
نتیجه:
هر جا که بدیدی دوربینی
دستت را بکش بیرون ز بینی
 
 
«ممد»


 

 

 

 

< گزارشگری در حال تهیه گزارش از یک شهروند

 

 

 

 

پژمانی در حال تهیه گزارش از یک گزارشگر! >

 

 


 

تصویر سازی: ممد






+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط من و اون  | 


کلاه نوشت:
همه رو برق می گیره مارو پله برقی
امروز خیلی حواسم پرت بود داشتم پیرهنمو می پوشیدم همین که دستمو کردم تو آستین فهمیدم شلواره...

اول از همه برای کسایی که مثل من از فایر فاکس استفاده میکنن بگم که تمام وبلاگای ایرانی (بلاگفا، پرشن بلاگ و ...) و حتی بعضی وبسایت های ایران که هنوز با سیستم فایرفاکس هماهنگ نشدند در فایرفاکس درست نمایش داده نمی شن اما برای اینکه بتونین تو خود فایرفاکس از اینترنت اکسپلورر استفاده کنید به این آدرس برین و یکی از add-on های internet explorer رو انتخاب کنید بعد از این هر بار که خواستید یه وبلاگ یا وبسایت ایرانی باز کنید تنها با کلیک بر روی آیکن فایر فاکس در گوشه ی سمت راست پایین صفحه سایت را در اینترنت اکسپلورر تماشا کنید. راه دیگرش هم اینه که روی لینک سایت موردنظر کلیک راست کرده و open link in IE tab رو انتخاب کنید.

اخیرا فهمیدم کلمه ی "بعدشم" چقدر مهمه واقعا اگه نبود چیکار میکردیم.
من چقد بگم خودتونو درگیر مسائل حاشیه ای نکنین یعنی چی آخه اَه!
آخه این تبلیغای الکی چیه این بقل میان؟ 80 فیلم در یک سی دی . اون سی دی خامشو من می خوام.تازه جالب اینه که بهمون پول نمیدن این همه تبلیغشونو می ذاریم اینجا!
دندونم خوبه اصلا مشکل دندون عقل و اینا نبود فکم در رفته بود که عطسه کردم جا افتاد.

من نمیدونم چرا بعضیا میان اینقدر ایراد بنی رژیم صهیونیستی ای میگیرن! (حالا اسم نمیبرم که یه وقت مطهره اعتراض نکنه)
آخه خوب مستقیما اشاره کن ...
میگید قافیه ش مشکل داره من هر چی نگاه میکنم میبینم قافیشون درسته!
خوب اگه واقعا داره بگید ... درستش میکنیم!
نگران خودتون هم نباشید سوژه تو مملکت ما زیاده (خطاب به اون)
غرض از گذاشتن مستطیل سیاه بر روی چشم هم فقط خوشتیپ شدنشون بود خوب همه که عینک ندارن!

به قول کارگر باید اسم وبلاگ رو عوض کنیم بذاریم وبلاگ اختصاصی شفاف سازی اندرمیان و دوستان.


ز دستت دستگاه علم و دانش                         شود پر از کپی (کردم ستایش)


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

آزمایشگاها به عنوان ارباب رجوع میان اینجا تا به امورشون رسیدگی شود.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

هوا گرمه دیگه... شما سر کلاس می تونین دوش هم بگیرین.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

عاقبت خوردن گوشت و دمبه                                 شکم شود گنده مثال زمبه


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

لبان غنچه ات چون گربه ماهی                         ولی انسان شدی از اشتباهی


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

سانسور تا کی؟؟؟ آخه یعنی چه؟ این طرف عکس داره اون طرف نداره!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

بسی باشد ضرر در دود سیگار                             از آن افراد سالم گشته بیمار
ز دود بنز و از کالباس مسموم                                     بود بدتر برای فرد بی کار
بدیده دیده دود ای داد بی داد                             بسوزد چشم من رویم به دیوار!
سر کلاس استفاده از دخانیات که هیچ سه خانیانت هم آزاده.
خوب زورو را هم کسی نمیشناخت!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

امکانات ویژه ی دیگری در دانشگاه وسط پارک گوشی و میزنی تو شارژ
دین دین دین دین دین دین دین دی دین دین (تم ایرانسل دوباره)
اون وقت یه آبسردکن نداره !


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

عجب راننده ای، فرمان به دست است         چه بیلی چه سبیلی (!) به چه خسته ست


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

و در آخر بازم تبلیغات سایت ما برای دانشجویان عزیز
یادگیری ترفندهای بدنسازی زیر نظر
منصور رستم زاده در سطح آیتم های جهانی و دارای نشان مرد آهنی از وزارت بهداشت



پایان دفتر دوم هم با این جمله:
خنده ی بی جا نشانه ی نادانی است. استاد فیزیک نور (ف)
============================================

این پست با کسب مجوز رسمی از عبدالله جاسبی ساخته و پرداخته شده.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

کفش نوشت:
امیدوارم روستای زیگول اینا هم لوله کشی برق بیاد که دیگه مجبور نباشه تو تاریکی پستهای ما رو بخونه.
با تشکر از پژمان تک دهقان که در ساختن این پست ما را یاری کردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط ممد  | 

 

- بابايي... يه چيزي بگم؟ اين مونا دختر صغري خانوم همش اذيتم ميكنه...

اي بابا! چه پسر توسري خوري بار آورديما!... يه دختر اذيتش ميكنه مياد به ما چقليشو ميكنه!... بايد زود تو يه كلاس هنرهاي رزمي ثبت نامش كنم بلكه يه كم از اين سوسولي در بياد...

- خب تو هم از خودت دفاع كن پسرم! تو هم اذيتش كن!

- من هم همين كارو كردم... اما نميدونم چرا از اون موقع كه قطاره از روش رد شد تا حالا خوابه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

بالا نویس:
همه رو برق میگیره مارو بابا برقی.
واقعا دستشون درد نکنه وقتی میرم دستشویی گلاب به روتون آب قطع میشه . وقتی زمستون میشه گاز فشارش می افته. وقتی دارم با پژمان حرف میزنم شارژ تلفنشون تموم میشه! وقتی میرم تو کما قبر تموم میشه.
من نمی فهمم آخه این چه وضعیه! خودمو می کشم یه دیوان شعر میگم درست سر بیت آخر برق میره!
خوب شد سیوش کرده بودم! (نیشخند)
دنبال شعر نگردین مال یه پست دیگه بود.

متن کامل نامه به شرح ذیل می باشد:



دیروز رفتم دم دفترش ببینم چه خبره دیدم بنده خدا داشت گریه میکرد از کرده ی خودم پشیمون شدم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:39  توسط ممد  | 

 

- عزيزم، خيلي خيلي خوشحالم كه من تو رو پيدا كردم.

- قربونت برم!

- چون واقعاَ فكر كه ميكنم ميبينم اگه من تو رو پيدا نكرده بودم تو رو دست مامان و بابات باد ميكردي!

- ؟!!!

- مخصوصاَ اين كه مامانتينا قيمت مهريه‌ي تو رو بيشتر از ارزش واقعيت گفتن و به معناي واقعي تو رو به من انداختن.

_ (بغض!)

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

ديديم مشتها داره برامون خرج برميداره و همه دارن دونه دونه شاكي ميشن كه پس 100 تومنهاي ما كجا رفت و اگه همينطوري پيش بره به زودي ورشكسته ميشيم. اين شد كه تصميم گرفتيم زنگي بذاريم اينجا و همه رو به زدن زنگ ترغيب كنيم و همه بزنندش و لذتش را ببرند و بعد هم اگر قرار باشد كسي شاكي بشود ماييم كه آنها زنگمان را زده‌اند و در رفته‌اند! خلاصه اينكه "بزن زنگو! حتي شما دوست عزيز"

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط پژمان تك‌دهقان  |