آنچه گذشت: محمود سفری داشت به خلیج عربی، و دیدار با سران کشورهای دور و بر، و بحث بر سر تنبان و پدر موسی که شکست میخورد و به کشور باز می گردد. چند ماه بعد شبی محمود در حال دیدن خواب هفتمین امام (پادشاه سابق) بود که ناگهان ...

دیلیلینگ... دیلیلینگ ...
دیلیلینگ... دیلیلینگ (به صدا در آمدن زنگ تلفن)
- منزل رئیس جمهور، بفرمایید:
- سلام میتونم با آقای دکتر صحبت کنم؟
- سوال خوبی بود ...
- اِهم ببخشید تشریف دارند آقای دکتر؟
- من از شما میپرسم رئیس جمهور مملکت این وقت شب کجا می تونه باشه؟
- اوممم... خونشون؟
- آیا ممکنه؟
- خونتون؟
- آیا صلاح مملکت در این است؟
- آهان حالا فهمیدم خودتون هستید.
(صدای خانواده ی احمدی نژاد از پشت تلفن: گل گفتی آی گل گفتی، دیدی ریدی! مثل یه بلبل گفتی، دیدی ریدی!)
- دکتر من ارادت مندم.
- منم احمدی نژادم.
- دکتر خیلی عذر میخوام که بد موقع مزاحمتون شدم.
- خواهش میکنم منزل ما در بست در اختیار شماست.
- آقای رئیس جمهور من یه خبر بدی برای شما و خانوادتون دارم. میتونم این خبر رو بگم؟
- پسرم...
- بله دکتر پسرتون.
- ...(پسرم) من از تو یک سوال میپرسم خبر بد یعنی چه؟ ... بله پسرم هم سلام می رسونه.
- بچه های کلانتری محل گرفتنش
- دستشون درد نکنه واقعا ما اگر چنین جوانانی تو کشورمون نداشتیم چی کار میخواستیم بکنیم؟اینقدر زحمتکش اینقدر ایثارگر من از همین جا دست معلمای کلاس اولشونو می بوسم.... حالا این مجرم بی دین و بی پدر کی هست؟
- اممم ... پسر شما ...
- دستبوس شمان.
- نه آقای احمدی نژاد بچه ها پسرتون رو گرفتن.
- (با لبخندی دلنشین) چطور ممکن است !...
(زن احمدی نژاد گوشی را می قاپد): چی میگی مرتیکه پدر صلواتی (صدای صلوات از خانه ی محمود) این پسر تا حالا دستشو جلوی باباش دراز نکرده ... سر سفره ی پدر مادر بزرگ شده ... نذاشتم یه لقمه گوجه ی حروم از گلوش پایین بره ...
(محمود همچنان لبخند میزند) پسر من بی گناهه... (جیغ و داد) آی خدا ... آی مردم ... آی...بیاین ببینین این چی میگه...

- ببخشید میشه گوشی رو بدین به همسرتون !؟
- چند لحظه گوشی خدمتتون باشه ....
ا.ن : سلام علیکم
- ! آقای ا.ن اگه میشه لطف کنید بیاین کلانتری اینجا بحث رو ادامه بدیم.
- بله صبر کن کاپشن سفیدم رو بپوشم الان تشریف میارم.
(دقایقی بعد)
- یا الله ... بفرمایید.. بفرمایید خواهش میکنم بلند نشید (در حال دست تکان دادن در هوا) خیلی ببخشید نصف شبی زابراتون کردم... (در حال رو بوسی با سربازان)
- آقای احمدی نژاد از این طرف لطفا.
- خوب.. این آقا مهدی ما که اذیتتون نکرد!
- بفرمایید بشینید لطفاً اینجا متعلق به خودتونه.
مهدی: سلام پدر
ا.ن: سلام پسرم چه خبر از اوضاع مملکت؟
سرهنگ غفاری از در وارد شد و با دیدن ا.ن گفت: آقای احمدی نژاد خیلی از دیدنتون خوشحالم این وقت شب اینجا چه کار می کنین؟
ا.ن: شما که به ما سر نمی زنید بالاخره باید صله ی ارحام رو بجا آورد دیگه.
- اِ اِ اِ این جوان رشید پسر شماست!؟
- نوکر شماست. البته در نظر داشته باشید ما تا حالا پامون به اینجور جاها باز نشده. ما کلهم خانواده ی آبرو داری هستیم.
- ای بابا ما فکر کردیم ایشون پسر محمود احمدی نژاد (فرهنگ)ه! چه اشتباهی، من خیلی شرمنده ام...
مهدی: من که گفتم اشتباهیم.
ا.ن: آمریکا شرمنده باشه عدالت باید برقرار بشه قوانین باید برای همه یک سان باشه.
سرهنگ: آخه آقای...
(پس از 5 دقیقه کشمکش)

- ما ایشونو در حین درگیری با چند تن از اوباش محل دستگیر کردیم. ملاحظه کنید چه به روز پسرای مردم آورده سر تا پاشون خونی شده.
محمود رو به پسرش کرد و گفت: پسرم چرا با گنده تر از خودت درگیر می شی؟
مهدی سرش را پایین انداخت و گفت: پدر شما خودتان با آمریکا درگیر می شید. من هم شما رو الگوی خودم قرار دادم.
- درسته آمریکا آدم بدیه و با ما بده، در ضمن باید ابتدا براشون نامه نوشت و نصیحتشون کرد.
- پدرجان من قلم و کاغذ همرام نبود و بالاخره مجبور شدم باهاشون درگیر بشم.
- سوال من اینه .. چه چیزی باعث شد تو با اونها برخورد فیزیکی کنی؟
- من یه کیلو گوجه خریده بودم داشتم برمیگشتم خونه که یکی از اراذل گفت چطوری متی اون بابای اسکُلت* چطوره؟... منم عصبانی شدم و کیسه ی گوجه رو پرت کردم طرفشون.
- من به تو افتخار میکنم پسرم.... ولی تو فکر اینو نکردی که گوجه به این گرونی رو هدر دادی؟
- بابا مگه یادت رفته سر کوچه ی ما که ارزون میده!
سرهنگ: پس اینا خون نبودن!
ا.ن: خوب جناب سرهنگ حالا که همه چیز مشخص شد پسر ما رو آزادش کنین بره ... فردا عروسیشه اگه آقای مشایی بفهمه واسمون گرون تموم میشه!
- پس شیرینیش یادتون نره . البته باید برای آزادی موقتش کسی رو داشته باشین که ضمانتتون کنه.
- امممم مهدی! شماره ی سردار زارعی چند بود؟

مهدی: صفر نهصد و سی و شش ...
دیلیلیلیلینگ!....
(لحظاتی بعد)
سرهنگ: سردار مشغول خواندن نماز جماعت هستند.
ا.ن: به به چه کار نیک و پسندیده ای ایشالله قبولشون باشه.
سرهنگ: خوب راه دومی هم وجود داره می تونید سندی، وثیقه ای، چیزی بذارین که ما موقتا آزادش کنیم.
ا.ن: اممممم مهدی! اون سند چشم انداز 20 سال آینده دست توئه؟
مهدی: نه پدر !
ا.ن: خوب این پسر ما فعلا دستتون باشه تا من برم سند و پیدا کنم.
(20 سال بعد)
ا.ن: سلام سرهنگ، پسر ما چطوره؟ اذیت که نمیکنه؟... براش کمپوت گوجه آوردم.
سرهنگ: سلام آقای رهبر، پسرتون تو انفرادیه، نمیتونید ببینینش. امروز سر ناهار یه کاریکاتوریست که عکس شمارو کشیده بوده رو حسابی زده، گلاب به روتون رو صورتشم یه لایحه ی دو فوریتی کرده.
ا.ن: من بهش افتخار میکنم.
- حاج آقا می گن گوجه گرون شده چرا آخه؟
- نه آقا اینا همش شایعست بیا میوه فروشی سر کوچه ی ما همون کیلویی هفتصد هزار تومنه.
- این چرخه ی هسته ای چی شد آقای رهبر؟

- سند 20 سالش دست دوستانه، به امید خدا دستیابی می کنیم.
- انشاءلله!
و اینگونه بود که مهدی در زندان به اجرای عَدالت پرداخت و پدرش هیچ وقت نه به چرخه ی سوخت هسته ای دستیابی کرد نه به سندش...
... پس نشد آنچه نشد.
نتیجه ی اخلاقی: هر کاری کنی پسرت ازت یاد می گیره می بینی پس فردا اونم داره همین کارو می کنه. پس مواظب رفتارت باش!
نتیجه ی غیر اخلاقی: می خوای سایتمون فیلتر بشه؟
پاورقی:
اسکل = تلفظ دیگر اسگل، نام پرنده ای ست
عکسها از فارس نیوز و مهر