تبليغاتX
اندرمیان
 
"غلط كردم خدا، گه خوردم خدا. من كه دفعه اولم بود. خدايا كمكم كن. اگه چيزيش بشه من تا آخر عمر بدبختم، به خدا ديگه تكرار نميكنم، اين اولين و آخرين بار بود..."

راست ميگفت، واقعا اولين بار بود، اما اكليل و سرنج كاري به اين چيزا نداشت...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱: و اين داستان همچنان ادامه دارد...

پ.ن۲: ميخواستم اين مطلبم طنز باشه، اما بعد يادم افتاد كه مامانم بهم گفته با آتيش شوخي نكن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

به علت پر طرفدار بودن مسابقه قبلی و بنا به درخواست جمع کثیری از شرکت نکنندگان مسابقه ی دیگری را طرح نمودیم که جایزه اش را دوباره بعدا اعلام میکنیم.

سوال: نام شخصی که در این عکس ملاحضه می فرمایید چی ست؟



جواب این سوال بسیار آسان تر از سوال مسابقه ی قبلیست. چیه؟
راهنمایی: جانی دپ نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط ممد  | 

هر پست تو هست پستي درخشان / با هر كلامت نطقي بپخشان!
من راي ميدم با كل جانم / نه، نيست حسش، آن روز خانه‌م
آن دوستاني كه رشوه گيرند / اي آخ الهي فردا بميرند!
آن محفل سبز قرمز بود دي / "صد دانه يابو" راي تو به كي؟!...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط پژمان تك‌دهقان 

صد دانه یابو دسته به دسته / با ریش و پشم و دکمه ی بسته
هر ابلهی هست دزد و طمعکار / از پول مردم باشد طلبکار
با وضع مردم کاری ندارند / در محفلی سبز قانون گذارند
هم رای مردم! هم رشوه گیرند / هر چه بگویی از رو نمیرند

پانویسنده: سیاسیه که هست خوب دلم خواست!
دست و پای نویسنده: حالا بازم برو رای بده (!)
دست و پا و سر و آرنج و لگن در کار است تا تو هر غلطی دلت خواست بکنی: آخه من کی گفتم بونه! به خدا گفتم "کنکور شده بهونه" الآنم تو گوشیمه شماره بدین بفرستم.
پا نوشت (مثل آدم): ما که نفهمیدیم این اعلامیه فوته یا تبلیغه. چیه. حالا یه چیزی مگه کرروبی مرد نبود!!!؟
حالا این پشت دارزاده بغل وبلاگ ما چیکار میکنه؟ یه وقت اشتباهی به این اندری رای ندین! (اندری همون دماغست بالای وبلاگ)
پا نوشت 2: این اولین پستیه که پانوشتش بیشتر از خودشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط ممد  | 

( + = من * = ممد )

...

* كنكورو كردي بونه / نياي بيرون ز خونه / كردي منو ديوونه / مگه لولو بيرونه؟ / خروس آواز ميخونه / درخ زده جوونه / فقط خدا ميدونه / ميوه چقد گرونه

+ احمدي هم ميدونه / ميوه چقد گرونه / اما ميگه "با بقال / بزن تو كلي چونه"

+ راستي! لباس زنونه!

* آره، اونم گرونه

+ نه بابا، از كتونه

+ استادتون -همون كه ميگفتي زنه- جوونه؟

* استادمون همونه / اما به رنگ خونه / كفتر تو آسمونه / افسر كه پاسبونه

+ هم وزن ذوالفنونه؟! (توضيح: ذوالفنون يكي از اساتيد سالهاي قبل ما بوده ميباشد است!)

* ذوالفنون كه گرونه (سنگين) / اين يكي استخونه / بچه اصفهونه / البته نصفه جونه

(بعد از چند تك زنگ من) * پژمان ميخواد بزنگه / وليكن نميتونه

+ كي گفته نميتونه؟ / نميخواد كه بتونه

+ فكر ميكني كه اونجا / با توصيفي كه كردي / با بچه هاي شيطون / خانم زنده بمونه؟

 

* خانم زنده ميمونه / وقتي تو آسمونه / همون رنگين كمونه / كه ميكنه كمونه

+ منم سر كلاسم / استاد ما بچه كازرونه / هرچي ميگه نه محض دل، محض خريد نونه

* چه جوري چطور چگونه؟ / اينو ديگه هر آدم عاقلي باس بدونه

+ پسر مخت ميزونه؟!

+ راستي چرا بلوزت از تو شلوارت بيرونه؟

+ حالا كه دقت ميكنم ميبينم / اين سرته كز پنجره بيرونه

* از دست اين زمونه / آدمو ميكشونه / به ساختن نشونه / اما بدون تنها صدا ميمونه

+ تنها صدا ميمونه / واس همينه كه امروز/ ممد داره ميخونه

+ نميدونم / كه از كي و كجا بود / كه ديروز نه پريروز / شنيدم كه ميگفت "امشب و فردا شب و پس فردا توي منزل حاجي / دگر بار / بازم موسم يك حاجي خورونه / كه گويا متشكل شده از مرغه و شام سينه و رونه"

...

____________________

پ.ن:

انگاري بَسِتونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

ابتدا از آن دسته از دوستانی که در این مدت منتظر (همون ...) بودند بسیار عذر میخواهیم.
و در ادامه به جواب درست مسابقه می پردازیم:
...
جواب مسابقه بسیار ساده می باشد...
این عکس متعلق به جانی دپ بازیگر مشهور سینمای آمریکا است.



جانعلی دپ متولد 19 خرداد ماه سال هزار و سیصد و چهل و دو در روستایی به نام اسلیپی هالو از توابع استان لرستان و دارای یک پدر و هفت مادر میباشد.
او پس از دریافت دیپلم از هنرستان سوره در طهران یک دوره در کلاس بازیگری زیر نظر استاد امین تارخ تعلیم دید. جان مدتی بعد جهت کسب درآمد به زادگاهش بازگشت و به کار تعزیه خوانی پرداخت. سرعت بینظیر جانعلی موجب شگفت زدگی منتقدان شد او در یک زمان بجای شمر، یزید و حتی امام حسین بازی میکرد و خودش به صورت بسیار طبیعی سر خودش را می برید.
او همچنین از ورزش های محلی شهر خود اعم از کشتی کج محلی، شتر سواری با اسب، پرتاب آفتابه و پرتاب نیزه به منتها الیه مردم بهره برده که اثراتش را نیز در عکس به خوبی مشاهده میکنید.
وی توانست در زمان اندکی طرفداران زیادی به دست آورد و برای سفر به هالی وود پول لازم را جمع کند و رویای خود را به حقیقت بپیونداند.
این بازیگر در مدتی که در هالی وود کار کرده تغییرات زیادی در چهره اش ایجاد نموده و بارها زیر نظر متخصصان جراحی صورت رفته است. به گفته ی خودش گاهی اوقات فراموش میکند که اصلیتش ایرانیست و خون ایرانی در رگانش به سر می برد!
او بار ها در مصاحباتش از زادگاه خود یاد کرده و حتی یک بار در فیلم اسلیپی هالو (که در مورد اتفاقات زادگاهش است) اشتباها با لحجه ی شیرین لری صحبت نموده.
آخرین فیلم او که هم اکنون در حال نمایش است سویینی تاد نام دارد و به خواست او در فیلم اینطور نامگذاری شده. به گفته ی جانی دپ سویینی تاد نام یکی از بزرگان شهرشان است که در فیلم از او به نکویی یاد شده.
لازم به ذکر است که جانی به هوادارانش خبر داده که به زودی به ایران می آید و در فیلم دزدان دریایی خلیج فارس بازی میکند که البته قسمتی از فیلم نامه ی این فیلم را برای علاقه مندان در این وبلاگ خواهیم گذاشت. برای کسب اطلاعات بیشتر به وب سایت هواداران جانی دپ (دابلیودابلیودابلیو.جانعلی-دپ-فنز.کام) مراجعه فرمایید.
در زیر عکس قدیمی او به همراه عکس جدیدش را گذارده ایم تا تغییرات اندکی که جانی به چهره اش داده یافت کنید.



پ.ن: جایزه ی مسابقه طبق معمول یک ساعت دیواری بوده که چون هیچ کس موفق به کسب آن نشد زدیمش رو دیوار وبلاگ تا درس عبرتی شود برای دیگران.
ا.ن: در مورد این که نام یک مکان نیز است نیز باید بگم اون نکته ی انحرافیش بود چون غیر از من کسی اون مکان و نمیشناسه.
ا.ن 2: درسته قالب تغییر کرده ولی نوشته هایمان همینه که هست. (علی الحساب)
ا.ن 3: ما که آخرش نفهمیدیم چرا از دستش مار در نیومد!
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 21:33  توسط ممد  | 

چند روز پيش براي دوري از روزمرگي و كمي آسودگي از هواي آلوده شهر به همراه شش تن از دوستان گرمابه و گلستان سفري كرديم به قطب. در سفر به دو گروه تقسيم شده بوديم: گروهي كه معتقد بودند آنجا قطب شمال است و گروه ديگري كه ميگفتند قطب جنوب است. اما من به دور از همه اين دغدغه ها از فضاي توريستي و امكانات آنجا لذت ميبردم. خلاصه فرصت را غنيمت شمرديم و به مدت يك سال رحل اقامت افكنديم و خيمه را هرچه پهنتر نموديم و در روز سيصدم چمدانهايمان را بستيم و با اولين اتوبوس BRT به وطن بازگشتيم. در راه بازگشت عجايبي غني ما را شگفت زده نمود كه بيا و ببين. وطن تغييرات شگرفي نموده بود، همه چيز دچار پيشرفت شده بود بدون استثنا. در توصيف اين غرايب همين بس كه از بزرگراه همت گذر ميكرديم كه برجي ديديم كامل و عظيم و مدرن و پرسيديم "اين دراز چيست؟" و گفتند "ميلاد" و ما همگي انگشت حيرت به دهان فرو برده ديگر بيرون نياورديمش به مدت 10 ثانيه! عجيب آنكه در كنارش برج نيم ساخته ديگري علم شده بود و عجيبتر آنكه كنار برج جديد اعلاني نصب گشته بود كه: 251 روز تاخير در اتمام برج! و ما هاج و واج مانديم كه كِي آن را تمام كرده و اين را شروع كرده اند كه تازه در طي اين 300 روز، 251 روز هم تاخير كرده اند!

در ميانه راه گرسنگي توان بيش رفتن نداد و در اولين ايستگاه از اتوبوس پياده گشته و ياران به هتلي مراجعت نمودند و اتاقي گرفتند و مرا فرستادند براي خريد نان. نشاني محلها تغيير كرده بود و يافتن راه سخت گشته بود، ولي بالآخره پرسان پرسان به نانوايي بربري رسيدم. اما وقتي به رسم معمول 100 تومان دادم و خواستار يك نان كنجدي اعلا گشتم با تعجب نانوا رو به رو گشتم و نعره اي سر داد كه "اين اسكناس كه متعلق به زمان محمود اول است!" و من با تعجب پرسيدم "محمود اول؟! مگر چند دوره حاكم گشته؟!" گفت "8 دوره، به صورتهاي متوالي و يك در ميان" و سپس باز فرياد برآورد كه "بگيريد اين دزد گنج يافته را!" و مردم بودند كه ميريختند بر سر من و مرا نزد حاكم شهر مي كشاندند.

هنگامي كه جلوي حاكم وقت حاضر گشتم تعظيمي بلند بالا كردم و به سرعت شرح ما وقع دادم و به انتظار حكم ماندم. حاكم كه خود نيز گيج گشته بود دست به عمل حكيمانه اي زد و جارچيان را خبر كرد كه در شهر جار بزنند كه هر دانشمندي كه بتواند پاسخ اين سوال را بيابد دختر حاكم از آن او ميشود. علماي زيادي آمدند و عاجز از پاسخ دادن به اين سوال از طناب دار آويز گشتند تا بالآخره جواني خوش بر و رو سر رسيد كه ادعاي علمش تمام شهر را گرفته بود. جوان در محضر حاكم حاضر گشت و شروع كرد "عاليجنابا، اين 6 تن سفري كردند به قطب و بي خبر از اينكه در قطب هر شبانه روز يك سال به طول مي‌انجامد 300 شبانه روز رحل اقامت افكندند و با شادي و خوشي روزگار گذراندند. چون خوش بودند متوجه گذران كند زمان نگشتند و چون فقط 300 شبانه روز را ديدند فقط 300 روز پيرتر گشتند، در حاليكه در اينجا 300 سال ميگذشت." و حاكم گفت "آفرين به تو اي مرد جوان، حال غير از دخترم از من چه ميخواهي؟" و جوان گفت "هيچ، جز دو بوسه بر سر شانه هاي شما" و همه اطرافيان از اين گستاخي همهمه اي سر دادند و شاه بدون توجه به آنان گذاشت كه مرد جوان سر شانه هايش را ببوسد و در لحظه از شانه هايش دو مار بيرون زد كه روزي دو مغز انسان ميخوردند و سپس جوان زيباروي دست ملكه را كه در كنار حاكم بود بوسيد (و من به فكر فرو رفتم كه هرقدر بوسه بر روي شانه حاكم از روي سياست بوده اين بوسه از روي هوا و هوس بوده) و سپس ملكه در گوش جوان چيزي از او خواست كه جوان آن را رد كرد (و گويا نام ملكه زليخا بوده) و حاكم كه از هموطنان غيور آذري زبان بود چون جوان بر دست ملكه بوسه زده بود رگ غيرتش برافروخت و دستور به دستگيري جوان داد و جوان در ميانه كاخ چرخشي كرد و پودر گشت و بر زمين ريخت و باد آنرا از پنجره برون برد (البته پس از حركاتي بسي موزون). و از آن روز به بعد هر روز دو مغز انسان به مارهاي حاكم ميدادند و دختر حاكم هم كه بيوه گشته بود افسرده از پنجره بالايي كاخ به جاده مينگريست در انتظار مردي با اسب سپيد. و آنقدر موهايش را كوتاه نكرد تا چهل متر شد و از پنجره آويخته شد و از آن روز به بعد او را چهل گيس صدا زدند (و من هنوز هم نميدانم چرا وقتي موهايش به چهل و يك متر رسيد دگر او را چهل و يك گيس صدا نزدند)

خلاصه به هتل رفتم و به ياران شرح ما وقع را كه آن اهريمن جوان خوشرو بر من فاش ساخته بود دادم و گفتم كه "آنجا كه همه ميگويند ميروي و برميگردي و ميبيني كه تو جواني و همه پير گشته اند سياره ديگري نيست، بلكه همين قطبين خودمان است" و همه به اتفاق تصميم گرفتيم به قطب سفر كنيم و آنجا به خواب ابدي فرو برويم كه "اين كه نشد زندگي"! و براي اولين پرواز تهران-قطب هفت بليت تهيه كرديم و عصر آن روز هواپيما راه افتاد. در حين پرواز ناگهان متوجه شديم كه در ميان همسفران ما گروهكي وجود دارد تروريستي. گويا آنان از خواستگاران دختر حاكم بودند كه چون توانايي مالي خريد يك اسب سپيد نداشتند دختر پادشاه خواستگار هيچكدام از آنان نيست و گويا خواستگار ميشود "طالب" و وقتي چند خواستگار در كنار هم به يك عمليات (ترجيحا تروريستي) دست بزنند ميشود جمع مذكر به ان، يعني "طالبان". آنان هواپيما را رباييدند و من از پنجره ديدم كه به سمت دو برج ميلاد و كناريش (كه هنوز بر روي تابلويش نوشته بود 251 روز تاخير) نزديك ميشويم و هرچه فرياد زدم كه "آگاه باشيد كه زمان برخوردمان به برجهاي دوقلو نزديك است" نه گوش طالب بدهكار بود و نه گوش طالبان، تا بدانجا كه به يكي از برجهاي دوقلو برخورديم و انسانهاي زيادي در اين حادثه تركيدند و اين خبر نيز چون بمبي در تمام جهان تركيد و ما هفت نفر به همراه سگ يكي از ياران (كه چون از نژاد سگهاي جيبي بود در تمام مدت اين داستان در جيب يارمان به سر ميبرد) از درون هواپيما به برون پرتاب گشته و همه با هم در چاه فاضلاب وسط خيابان كه دريچه گردش را برداشته بودند سرنگون گشته و ما نيز در جا تركيديم. (و فقط اينكه آن روز 11 فروردين بود يا ارديبهشت يا سپتامبر را درست يادم نيست) سپس حاكم شهر با سپاهيانش و كلي كبكبه و دبدبه آمد و دريچه را روي چاه گور ما گذاشت و تابلويي عظيم بر روي چاه علم كرد، نه با مضمون چند روز تاخير در ساخت، بلكه با مضمون شرح تمام زندگاني 300 و اندي ساله ما، باشد كه تا ابد بماند براي عبرت اقوام...

 

* عنوان نيز برگرفته از نام "اصحاب كهف" است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط پژمان تك‌دهقان  |