من نميخواستم اينطوري بشه... يعني ميخواستما... اما خواستنم خيلي جدي نبود... همش تقصير خودش بود... اون روز كه با هم قرار گذاشتيم... خودش زنگ زد بهم گفت بيام... اصلا اگه براش مهم نبودم كه بهم زنگ نميزد... پس چرا با اون مرتيكه اومد سر قرار؟ همش تقصير خودش بود... خودش گفته بود دوستم داره... حتي ميگفت منو به خانوادهش معرفي ميكنه كه با هم ازدواج كنيم. قرار بود با هم ازدواج كنيم! اما اون مرتيكه گفت كه اون منو دوست نداره. ميدونم كه با دهنش نگفت، اما وجود اون اينو ثابت ميكرد. عوضي خجالت هم نميكشه... پررو پررو وايساده كنار ليلي من. اصلا ليلي كه خودش به من زنگ زد، خودش گفت بيا پارك ملت. ميدونم، فقط ميخواست منو بسوزونه. اصلا هرچي سرش اومده حقشه. كثافت، همون مرتيكه در حد توه. اما به خدا من نميخواستم اينطوري بشه. خيلي هم با خودم كلنجار رفتم. يعني از لحظه اي كه ديدمش كلي با خودم فكر كردم كه چيكار كنم.
چقدر؟
از لحظه اي كه از دور كنار اون مرتيكه ديدمش و با عصبانيت دويدم طرفشون تا لحظه اي كه رسيدم كنارشون داشتم فكر ميكردم. شايد به نظر شما كم بياد. اما واسه من ساعتها گذشت. مهمترين تصميم زندگيمو همون موقع گرفتم. پاي آبروم وسط بود. آخه از وقتي باهاش دوست شده بودم پيش همه دوستام ازش تعريف ميكردم. خب، ميدونيد، ضايع بود اگه ميفهميدن منو ول كرده رفته سراغ يكي ديگه. دوستام بهم ميخنديدن، نميخنديدن؟ اونوقت من چي كار ميكردم؟ چي كار ميتونستم بكنم؟ اما الآن همه دوستام منو قبول دارن. با اينكه از اون روز تا حالا نديدمشون اما ميدونم به من افتخار ميكنن. ميدونم هنوز به غيرت من ايمان دارن. آخه خيلي سنگينه زيد آدم با يه پسر غريبه باشه و هيچ كاري نكني...
از چه طريقي با هم آشنا شده بوديد؟
از اينترنت... چت... اما فكر نكنيد از اين دوستياي الكي بودا... خيلي خوب شناخته بودمش. يعني قشنگ انگار سالها بود با هم دوست بوديم...
چند وقت بود با هم آشنا شده بوديد؟
واقعيتش كه يه ماه بود. اما گفتم كه. انگار سالها بود ميشناختمش. قشنگ ميدونستم چطوري ميتونم ساكتش كنم. تا حرف اضافي ميزد يه اخم كه ميكردم ساكت ميشد. خيلي خوب شناخته بودمش. تا اون روز كه اون خيانتو در حق من كرد. نبايد اين كارو ميكرد. به خدا من دوستش داشتم، عاشقش بودم. اما اون به من خيانت كرد. حق من كه عاشقش بودم اين نبود. به من گفت دوستم داره، اما همه حرفاش دروغ بود. اون اصلا منو دوست نداشت. وقتي اون پسره سوسول قرتي رو ديدم همه داستانو فهميدم. حتما سوژه خندهشون ته كشيده بوده منو جور كردن كه چند وقت بهم بخندن. ليلي يه دروغگوي كثيف بود كه با قلب يه عاشق دل خسته اينطوري بازي كرد. هرچي هم سرش اومد حقشه.
آقاي مرتضي رضايي، لطفا به جايگاه شاكي تشريف بياريد...
(گريه و زاري فرياد) احمق! عوضي!
آقاي رضايي، اعصاب خودتونو كنترل كنيد
كثافت! رواني!
آقاي رضايي، اگه بيشتر از اين ادامه بديد دستور ميدم از دادگاه بيرونتون كنن
آخه تو هم آدمي؟ ليلي رو بگو كه چقدر دوستت داشت. آخه تو چي داري؟ انسانيت هم ميدوني چيه؟ آخه تو با چه رويي از عشق حرف ميزني؟...
تو از عشق چي ميدوني؟ عاشق واقعي تو نبودي، من بو...
...كثافت... تو ليلي رو جلوي چشام تيكه تيكه كردي... عشق تو اينه؟ ليلي ساده رو بگو كه توي ابلهو دوست داشت... ليلي ساده رو بگو كه فكر ميكرد تو آدمي...
آقاي قاضي، ايشون چي م...
... ليلي ساده رو بگو كه فكر ميكرد تو خوشحال ميشي...
جناب قاضي...؟!!!
...من احمقو بگو كه فكر نميكردم حيوونايي مثه تو وجود داشته باشن...
آقاي...
... من احمقو بگو كه وقتي ليلي گفت با تو دوسته دعواش نكردم و وقتي گفت باهاش بيام كه تو رو بهم معرفي كنه قبول كردم. من چقدر احمق بودم كه به حرف اون كه 6 سال كوچكتر از خودم بود گوش دادم...
آقاي قاضي اين چي ميگه؟!!!
آقايون، نظم دادگاه رو رعايت كنيد!
عوضي!!! تو خواهر منو... (شكسته شدن بغض و ريختن اشك)
پاورقي:
چند وقت پيش تو يه روزنامه خوندم يه پسر جوون وقتي ديده خواهرش داره با تلفن آروم صحبت ميكنه، به خيال اينكه اون طرف خط يك پسره، بدون يك كلمه حرف خواهرشو خفه كرده.........