تبليغاتX
اندرمیان
تولت بانو مبارک باد بیست سال زندگی کرد ایشالله صد سال سیاه دیگم زندگی کنه
 


وبلاگ: حرف های نه چندان مهم
http://kamparvar.blogfa.com/

ـ نام؟
کامپرور

ـ نام نیک؟
از دست داده مخ

ـ جنسیت؟
دو جنسه ی مایل به کرگدن

ـ سن؟
بیشتر

ـ سبک نوشتاری؟
طنز، اغراق، همه چی
(دوست داشتم شاعر بشم ولی نشد. داستان هم چند تا گفتم که تو وبلاگ هست)

ـ سابقه؟
چند تا وبلاگ داشتم تا حالا که همشون بلعیده شدن، این یکی رو قراره تا آخرعمر داشته باشم.

ـ وبلاگ مورد علاقه؟
http://magicbird.blogfa.com/
http://andarmian.com/

ـ وبلاگ مورد تنفر؟
وبلاگ احمدی نژاد

ـ محل تولد؟
سرزمین خرگوش های خسیس

ـ یه خاطره؟
امروز به جای خمیر دندون ویتامین a+d مالیدم رو مسواک حواسم نبود مسواک که زدم دهنم چرب شد تازه فهمیدم چه غلطی کردم!

ـ با شنیدن این آهنگ چه احساسی بهت دست می ده؟ (دین دین دی دین دین دین دین دی دین دین دی دین)
می رم فضا و اونجا دارم ایستاده می شا...م.

ـ از چه نظر خوشت میاد؟
نظرها تو وبلاگ چندان مهم نیست.

ـ اگه یه روز فیلتر بشی چی کار میکنی؟
یه وبلاگ درست می کنم و توش فیلترشکن پخش می کنم.

ـ یه سوال از خودت بپرس و جواب بده.
۱. میوه ی مورد علاقه: میوه ی ممنوعه
۲. دختره از کامپرور پرسید: فکر می کنی تا آخر عمرت بازم عاشق بشی؟
کامپرور: ببین بهتره همینجا رابطه مونو قطع کنیم.

ـ یه جمله ی آموزنده بگو.
من یه شعار کلی دارم توی زندگیم من به سه چیز اعتقاد دارم :
دوم : خودم
سوم : هیچ چیز

ـ همین الآن یه پست بذار.

می گویند

می گویند: دوره ی انسانهای بزرگ به پایان رسیده
نه، انسانهای بزرگ همچنان هستند ولی دیگر به چشم نمیایند
مخفی هستند
من، خود یکی ار آن انسانهای بزرگ هستم
مرا نمیتوانی اندازه گیری کنی
بزرگی من آنقدر است، که تو بخواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط من و اون  | 

 
 
ماجراهای من و پسرم 5 (نمایشگاه کتاب)

1)

- خب پسرم... اينجا مصلاست... اون سالن‌هايي هم كه اونطرف هستن و سقف دارن توشون نمايشگاه كتابه...

- اِ! بابا! از اين سوتا برام مي‌خري؟

- اينا غير بهداشتيه پسرم... ببين آقاهه گذاشتته تو دهنش كثيف شده!

- خب خنگ كه نيستم! همون سوتي كه تو دهنشه رو كه به ما نمي‌ده، يكي ديگه مي‌ده!

- اي بابا... آقا يه دونه از اين سوتا بده...

- بابا بابا بابا بابا! يكي از اونا كه دست اون يكي آقاهه‌ست هم برام بخر!

- بادكنك؟

- آهان! آره... از اين درازاش!

- آقا يه بادكنك بدين...

- اون يكي آقاهه رو! لواشك مي‌فروشه!

- نه ديگه... لواشكاي اينا خيلي غير بهداشتيه...

- من مي‌خوااااااااااااااام!

- خب! باشه! باشه! آقا بي زحمت يه لواشك بديد...

- بابا يه دونه از اين جاسوييچيا ميخري؟

- چشم..

- از اون شانسي‌ها چي؟

- باشه...

.

.

.

- بابا! يه دونه از اينا برام مي‌خري؟...

- پسر آخه صبر كن بريم تو نمايشگاه! من موندم آخه "رنده‌ي هويج در طرح‌هاي مختلف خرد كن" به چه درد تو مي‌خوره؟!!!

 
۲)

- «يك روز صبح، گرگور زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشره‌اي عظيم بدل شده است. بر پشت سخت و زره مانندش خوابيده بود و سرش را كه كمي بلند كرد شكم قهوه‌اي گنبد شكل خود را ديد كه به قسمت‌هاي محدب و سفتي...» پسرم؟ مطمئني كتابي كه مي‌خواستي همينه؟!

 
3)

- اِ!!! آقاي قلقلي!!! آخ جوووون! آقاي قلقلي سلام! خوبيد؟ شما هم اومديد اينجا كتاب بخريد يا فيلمبرداريه؟ آقاي قلقلي، شما خيلي قشنگ برنامه كودك رو اجرا مي‌كنيد... پسرم هميشه برنامه‌هاي قشنگتون رو نگاه مي‌كنه... پسرم خيلي دوستتون داره... پسرم هميشه دوست داشت يه بار شما رو از نزديك ببينه... آقاي قلقلي، مي‌شه يه امضا واسه پسرم بديد كه فردا بره مدرسه به دوستاش نشون بده؟

- بابا! اين آقا كچله كيه؟ دوستته؟

4)

از قديم عادت دارم تا از نمايشگاه كتاب مي‌رسم خونه كيسه‌هاي پر از كتاب رو خالي مي‌كنم و شروع مي‌كنم...

- چراغها را من خاموش مي‌كنم... بادبادك باز... خسي در ميقات... سينوحه... كليدر... خاطرات يك مغ... راز داوينچي... مسخ...

- بابا! به كتابهاي من دست نزن!

- يه كتاب‌هاي تو كاري ندارم پسر... دارم دنبال "تن تن در تبت" خودم مي‌گردم.

«پژمان»


بدون شرح!

 

 

 

 

 

 

 

 


برادر سیاوش قمیشی در غرفه ی اندرمیان

 


اندرون بینی ات انگشت بود                   محتویّاتش ولی یک مشت بود
صحنه را دیدم من از آن فاصله                          لنز را از واید بردم تا تله
دیدی اما لنز دوربین را چه زود                     کار تو خیلی هنرمندانه بود
دست خود بیرون کشیدی از دماغ               اوفتاد از دست تا بینی فراغ
هین که تصویرت رسید اندرمیان                     مو نداران دگر را شد زیان
کله ات بین سران توی قاب                      می درخشد همچو نور آفتاب
حال از من یک نصیحت را بدار                 دست خود را از دماغت در بیار
 
نتیجه:
هر جا که بدیدی دوربینی
دستت را بکش بیرون ز بینی
 
 
«ممد»


 

 

 

 

< گزارشگری در حال تهیه گزارش از یک شهروند

 

 

 

 

پژمانی در حال تهیه گزارش از یک گزارشگر! >

 

 


 

تصویر سازی: ممد






+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:14  توسط من و اون  | 


کلاه نوشت:
همه رو برق می گیره مارو پله برقی
امروز خیلی حواسم پرت بود داشتم پیرهنمو می پوشیدم همین که دستمو کردم تو آستین فهمیدم شلواره...

اول از همه برای کسایی که مثل من از فایر فاکس استفاده میکنن بگم که تمام وبلاگای ایرانی (بلاگفا، پرشن بلاگ و ...) و حتی بعضی وبسایت های ایران که هنوز با سیستم فایرفاکس هماهنگ نشدند در فایرفاکس درست نمایش داده نمی شن اما برای اینکه بتونین تو خود فایرفاکس از اینترنت اکسپلورر استفاده کنید به این آدرس برین و یکی از add-on های internet explorer رو انتخاب کنید بعد از این هر بار که خواستید یه وبلاگ یا وبسایت ایرانی باز کنید تنها با کلیک بر روی آیکن فایر فاکس در گوشه ی سمت راست پایین صفحه سایت را در اینترنت اکسپلورر تماشا کنید. راه دیگرش هم اینه که روی لینک سایت موردنظر کلیک راست کرده و open link in IE tab رو انتخاب کنید.

اخیرا فهمیدم کلمه ی "بعدشم" چقدر مهمه واقعا اگه نبود چیکار میکردیم.
من چقد بگم خودتونو درگیر مسائل حاشیه ای نکنین یعنی چی آخه اَه!
آخه این تبلیغای الکی چیه این بقل میان؟ 80 فیلم در یک سی دی . اون سی دی خامشو من می خوام.تازه جالب اینه که بهمون پول نمیدن این همه تبلیغشونو می ذاریم اینجا!
دندونم خوبه اصلا مشکل دندون عقل و اینا نبود فکم در رفته بود که عطسه کردم جا افتاد.

من نمیدونم چرا بعضیا میان اینقدر ایراد بنی رژیم صهیونیستی ای میگیرن! (حالا اسم نمیبرم که یه وقت مطهره اعتراض نکنه)
آخه خوب مستقیما اشاره کن ...
میگید قافیه ش مشکل داره من هر چی نگاه میکنم میبینم قافیشون درسته!
خوب اگه واقعا داره بگید ... درستش میکنیم!
نگران خودتون هم نباشید سوژه تو مملکت ما زیاده (خطاب به اون)
غرض از گذاشتن مستطیل سیاه بر روی چشم هم فقط خوشتیپ شدنشون بود خوب همه که عینک ندارن!

به قول کارگر باید اسم وبلاگ رو عوض کنیم بذاریم وبلاگ اختصاصی شفاف سازی اندرمیان و دوستان.


ز دستت دستگاه علم و دانش                         شود پر از کپی (کردم ستایش)


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

آزمایشگاها به عنوان ارباب رجوع میان اینجا تا به امورشون رسیدگی شود.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانشگاه آزاد اینه دیگه... شما سر کلاس میتونین دوش هم بگیرین.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

عاقبت خوردن گوشت و دمبه                                 شکم شود گنده مثال زمبه


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

لبان غنچه ات چون گربه ماهی                         ولی انسان شدی از اشتباهی


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

سانسور تا کی؟؟؟ آخه یعنی چه؟ این طرف عکس داره اون طرف نداره!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

بسی باشد ضرر در دود سیگار                             از آن افراد سالم گشته بیمار
ز دود بنز و از کالباس مسموم                                     بود بدتر برای فرد بی کار
بدیده دیده دود ای داد بی داد                             بسوزد چشم من رویم به دیوار!
سر کلاس استفاده از دخانیات که هیچ سه خانیانت هم آزاده.
خوب زورو را هم کسی نمیشناخت!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

امکانات ویژه ی دیگری در دانشگاه وسط پارک گوشی و میزنی تو شارژ
دین دین دین دین دین دین دین دی دین دین (تم ایرانسل دوباره)
اون وقت یه آبسردکن نداره !


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

عجب راننده ای، فرمان به دست است         چه بیلی چه سبیلی (!) به چه خسته ست


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

و در آخر بازم تبلیغات سایت ما برای دانشجویان عزیز
یادگیری ترفندهای بدنسازی زیر نظر
منصور رستم زاده در سطح آیتم های جهانی و دارای نشان مرد آهنی از وزارت بهداشت



پایان دفتر دوم هم با این جمله:
خنده ی بی جا نشانه ی نادانی است. استاد فیزیک نور (ف)
============================================

این پست با کسب مجوز رسمی از عبدالله جاسبی ساخته و پرداخته شده.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------

کفش نوشت:
امیدوارم روستای زیگول اینا هم لوله کشی برق بیاد که دیگه مجبور نباشه تو تاریکی پستهای ما رو بخونه.
با تشکر از پژمان تک دهقان که در ساختن این پست ما را یاری کردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط ممد  | 

 

- بابايي... يه چيزي بگم؟ اين مونا دختر صغري خانوم همش اذيتم ميكنه...

اي بابا! چه پسر توسري خوري بار آورديما!... يه دختر اذيتش ميكنه مياد به ما چقليشو ميكنه!... بايد زود تو يه كلاس هنرهاي رزمي ثبت نامش كنم بلكه يه كم از اين سوسولي در بياد...

- خب تو هم از خودت دفاع كن پسرم! تو هم اذيتش كن!

- من هم همين كارو كردم... اما نميدونم چرا از اون موقع كه قطاره از روش رد شد تا حالا خوابه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

بالا نویس:
همه رو برق میگیره مارو بابا برقی.
واقعا دستشون درد نکنه وقتی میرم دستشویی گلاب به روتون آب قطع میشه . وقتی زمستون میشه گاز فشارش می افته. وقتی دارم با پژمان حرف میزنم شارژ تلفنشون تموم میشه! وقتی میرم تو کما قبر تموم میشه.
من نمی فهمم آخه این چه وضعیه! خودمو می کشم یه دیوان شعر میگم درست سر بیت آخر برق میره!
خوب شد سیوش کرده بودم! (نیشخند)
دنبال شعر نگردین مال یه پست دیگه بود.

متن کامل نامه به شرح ذیل می باشد:



دیروز رفتم دم دفترش ببینم چه خبره دیدم بنده خدا داشت گریه میکرد از کرده ی خودم پشیمون شدم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:39  توسط ممد  | 

 

- عزيزم، خيلي خيلي خوشحالم كه من تو رو پيدا كردم.

- قربونت برم!

- چون واقعاَ فكر كه ميكنم ميبينم اگه من تو رو پيدا نكرده بودم تو رو دست مامان و بابات باد ميكردي!

- ؟!!!

- مخصوصاَ اين كه مامانتينا قيمت مهريه‌ي تو رو بيشتر از ارزش واقعيت گفتن و به معناي واقعي تو رو به من انداختن.

_ (بغض!)

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

ديديم مشتها داره برامون خرج برميداره و همه دارن دونه دونه شاكي ميشن كه پس 100 تومنهاي ما كجا رفت و اگه همينطوري پيش بره به زودي ورشكسته ميشيم. اين شد كه تصميم گرفتيم زنگي بذاريم اينجا و همه رو به زدن زنگ ترغيب كنيم و همه بزنندش و لذتش را ببرند و بعد هم اگر قرار باشد كسي شاكي بشود ماييم كه آنها زنگمان را زده‌اند و در رفته‌اند! خلاصه اينكه "بزن زنگو! حتي شما دوست عزيز"

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:33  توسط پژمان تك‌دهقان  | 

ابرو نوشت:

دهنمو نمیتونم باز کنم .. میگن دندون عقلمه که داره در میاد (مطهره هم گفت) دیگه خودتون حساب کنین من چه عذابی کشیدم تا اینهمه حرف بزنم
عقل هم مگه دندون در میاره؟!
یه چیزی... غیر از فرید کسی تو دانشگاه از این وبلاگ خبر نداره اصلا هویت واقعی من هنوز آشکار نشده اونجا.
این روزا خیلی می رم دانشگاه...
2شنبه و 3شنبه و چهارشنبه این روزا خیلی میرم. بقیه روزا یا خونم یا با پژمان بیرونم. ولی تو همین سه روز به اندازه ی یک سال آزگار خسته میشم . شبا ساعت 3 میخوابم صبحا ساعت 6 بیدار میشم میرم بیرون، ساعت 8 شب میرسم خونه نیم ساعت دیگه هم میخوابم که اون 10 ساعت جبران بشه ، بعد شام میخورم بعد که بر میگردم ساعت و نگاه کنم میبینم شده 3! هنوز مسواکمم نزدم ج.یشمم نکردم!
خوب دیگه زر مضاعف بسه بریم سر اصل زر : نصف دانشگاه نامه رو فعلا میزارم...
(فقط خواهشاً این دفه حاشیه سازی نکنید) اسم این سبک و گذاشتم خر تو خر کاتور (شعر متن عکس کاری بیکاری کاتور)

در وصف تو ای دانشگه، آزاد                    کردم غزل و قصیده فریاد

اول از همه این که افتتاح دانشگاه ما بدست جا اسبی :



دوم از همه مسیر حرکت منه که از مترو شروع میشه... قبلشو نمیگم*

من ز صادقیّه* بنشینم توی مترو                 تا به شهر ری رسم بگردم پی خودرو
اینجا بشود متروی صادقیه آغاز                 مردان کچل را بحث گردد این چنین باز


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این یکی ز معتادان خوب شهر ما است                 مصرفش ز شیشه برگرفته تا تل و بست


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این پسر ز ازدهام مترو یا که مردم                     دست خود ز دست و پا بداده من چه دانُم*
هرکس که بخواهد بنویسد یادگاری                             روی دست این پسر کند نامه نگاری*


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

{بعضی اوقات در مترو یه بوهایی میاد که متاسفانه یا خوشبختانه نمیشه به تصویر کشیدشون}

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


یه چیز دیگه ما بالاخره بازیگر تبلیغات مترو را پیدا نمودیم:


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانشگه ما گاه مثال ترمینال است                             از بابت رفت و آمد آسوده، خیال است


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


دانشگاهمون امکانات ویژه ای داره                                  با بنز برد ما رو ز مترو تا اداره!*


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانشگه ما مجهزه به بی مارستون                        بیمار اگه خوب نشه میره سمت گورستون*

این خانوم شده مثل یه مُرده                                                 آوُرده بالا هر چی که خورده
از ساندویچای سرد بوفه                                                           بر گرفته تا برگ و علوفه*

دخترک شده از این غذاها خیلی شاکی                      دکتر داره می ریزه رو دستش آب پاکی



{به علت نداشتن مجوز ورود به سلف دختران این عکس رو میزارم شما فرض کنید که دخترن}


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

{این قسمت به علت جنبه نداشتن استادمون نوشته نمیشود}

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


صحنه ای دردناک و غیر قابل باور کردنی...لا اله الا ا...!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


اینم یه عکس دسته جمعی از دانشجویان محترم دانشگاه کده
از چپ به راست (فرید ، بقیشونو نمیشناسم)


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و در آخر هم تبلیغات سایت ما
اینم یه عکس دسته فردی ... دین دین دین، دین دین دین دین، دی دین دین*
برای کسب اطلاعات بیشتر با ایمیل جیمز تماس حاصل نمایید (فقط مزاحمش نشید لطفا) :
pierce.2007@yahoo.com


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیحات:

1 - به خونه ی ما چی کار دارین!
2 - آریاشهر سابق و فعلی
3 - به علت پیچیدگی مصراع یا مصرع دوم... معنیش : دستشو از دست داده پاشو نمیدونم دیگه
4 - فقط خیلی تکون میخوره تمرکز می خواد
5 - برای پرهیز از تکرار کلمه ی دانشگاه گفتم اداره
6 - بهشت زهرا همین بغلشه
7 - یه چیزای دیگم تو غذا میریزن حالا اینجا جاش نیست
8 - تم ایرانسل

با تشکر از
بخش حراست دانشگاه آزاد اسلامی شهر ری (یادگار امام)
دکتر پروفسور پی اچ دی جا اسبی
شرکت قطار شهری تهران بزرگ و شهر ری کوچک
سازمان مبارزه با اعتیاد و افزایش تقاضا
مدیرعامل شرکت تشک آرمان
شهرداری تهران
شرکت بنز سازی تبریز
سازمان آب و فاضل آب شهر ری
کارخانه جات سن ایچ، پپسی و P.K تقلبی
شیشه بری مش حیدر
عینک سازی تریبون
سایت پرشن گیگ
و MTN ایرانسل
دین دین دین، دین دین دین دین، دی دین دین
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:16  توسط ممد  | 


اخیرا ما هر پستی میذاریم بعد که بازتابشو میبینیم پشیمون میشیم (من بیشتر).
هر پستی بذاریم باید بعدش بیایم از یه جامعه ای کسب حلالیت کنیم !
دفعه ی قبل که رفتی مترو عکس بندازیم یا بگیریم (حالا هر کوفتی) بهمون ماموریت داده شده بود از طرف خودمون که دکمه های Stop را بزنیم.
این دفعه هم به نوعی مکافات و اینا شد دیگه خوب من همین جا به اون دختر خطاب میکنم که درکت میکنیم و میدونیم چه حالی میده ولی خوب از اون دوست پسر و برادرت خجالت بکش ما یه غلطی کردیم تو باید خودت و بندازی تو چاه؟!
تو دیگه بزرگ شدی واسه خودت مردی شدی تازه شانس آوردی اینو نگفتیم که انگشتت تو دماغت بود.
نمیگی ما اگه بخوایم دفه ی بعد Stop رو بزنیم دستمون دماغی میشه؟! (دماغ با همین ق بود دیگه ؟)
در هر صورت ما به این چیزا در حالت عادی زیاد گیر نمیدیم نخ سوزن این یکی که خیلی گیر بود.
میلی هم به خود شیفتگی نداریم.
فقط پژمان اومده بود اینجا گفتیم یه پست بذاریم با اسم من و اون که سوژه بهتر از این متاسفانه گیرمون نیومد.
ولی این دختر از اون جایی که برادر پدر داره ما بهتون اعلام میکنیم این اون نبوده و تشابه اسمی بوده، تا بنده ی خدا آبروش نره.
آخه سپیده خانوم (این جدیده) خیلی به ما هشدار دادن که عذابی سخت در راه است. تازه عاشق هم نمیشن!
از قشر دختر ها هم عذر میخواهیم سوزن نخ مطهره (همینجوری) ... آخه ما الآن ...
چیزه اصلا شما بگین مطهره اسم دختره یا پسر؟ هان؟
تولد منم پسا پس مبارک دوباره ...کادو که نخریدین حداقل پول کفن و دفنمو بدین.
یه چیزی ... ما قصد پیدا کردیم هر ماه یه پست بذاریم از یه نویسنده ی دیگه. نویسنده ی مهمان این ماه اعلام آمادگی کنه! ما به قید قرعه یکی رو انتخاب می کنیم. البته ممکنه خارج از وبلاگ های همسایه باشه. (شرایطش هم فقط اینه که نوشتش قشنگ باشه)
پروژه های در دست احداث (کامینگ سون): ب.ا 2 ، مسابقه شماره 3 ، نظر سنجی جدید ، اشعار مربوط به دانشگاه ، اشعار مربوط به زیگول ، ماجراهای من و پسرم 4 و ...
و یه چیز دیگه وبلاگ ما به روز شد سر بزنین
ما هر چقدم وب سایت باشیم باز میگیم وبلاگ... چون در اصل وبلاگی مینویسیم (اینطوری بهتره دیگه)
موی ما هم به تازگی خیلی بلند شده فرصت نکردم برم کوتاه کنم.
اینم از پست امروز!
به همین سادگی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:24  توسط ممد 

 

عمو: خب عمو جان، بيا اينجا بگو ببينم امسال بهترين عيدي‌اي كه گرفتي چي بود؟

ـ بگم؟ يه ماشين پليس كه بابا جونم بهم داد

من: بيا بپر تو بغلم پسر گلم!!!

گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس افتخار پيدا بكنه... پسره ديگه!

عمو: به به... بابات داداش منه ديگه، به من رفته! حالا بگو ببينم عمو جان، بابات خودش هم از كسي كادو گرفت؟

ـ آره!

ـ اِ؟! بهترين عيدي‌اي كه بابات گرفت چي بود؟

ـ اون لباسي كه امروز كادو دادش به شما

من: پسر تو درس و مشق نداري اومدي نشستي تو بغل من؟!

گاهي وقتا پسر آدم باعث ميشه آدم نسبت به تربيتي كه كرده احساس انزجار پيدا بكنه... پسره ديگه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:25  توسط پژمان تك‌دهقان  | 


 

سرنوشت: سلام! برای اولین بار ما کنار هم در حال گذاشتن پست هستیم!

 

خودنوشت:

در ایستگاه مترو به سر میبردیم که یهو اون گفت: دیدی؟!

من گفتم چیو؟

- دختره چقدر بهمون بد نگاه میکرد! نکنه آشنا بود؟

- نه بابا... اون که دو تا پسر دیگه هم باهاش بودن...

و چند ثانیه بعد در کمال تعجب تا دختر مورد نظر به انتهای پلکان برقی رسید و ما پامونو گذاشتیم روی پلکان، برق پلکان به اتمام رسید و ثابت گشت!

- دیدی؟!

- چیو؟!

- دختره دکمه Stop رو زد!

- برو بابا!!!

- به جان خودم!!!...

وارد قطار گشتیم... دختر نیز بود و آن دو پسر هم... اما تمام مدت نگاه دختر به ما بود... خدایا، این دیگه کیه؟! حتی داشتیم تصمیم میگرفتیم که بریم جلو و خیلی مودبانه آبروی دختره رو جلوی دوستان پسرش ببریم! میخواستیم بریم جلو و بگیم:" آقا، ببخشید، ما شما رو میشناسیم که این خانوم اینقدر ما رو بد نگاه میکنه؟" اما شانس آوردیم که ایستگاه بعدی پیاده شدیم و وقت نشد این کارو بکنیم... وگرنه معلوم نبود الآن کجا بودیم...

این است آن دختر و آن هم یکی از آن پسران کذا...

( آمدیم چشمهایش را شطرنجی کنیم دیدیم با این کار تنها مدرکی که نشان میدهد او به ما می نگرد از بین می رود)

 

خلاصه این که... آن روز گذشت و هرگز نفهمیدیم اون دختر (آن هم با وجود دوتا پسر دیگه باهاش) که بود و از جان ما چه میخواست... فقط تنها احتمالی که وجود دارد این است که:

اگر با من نبودش هیچ میلی                      چرا زد دکمه را با مشت لیلی؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:27  توسط من و اون  |